تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

اگه احلامُ به حال خودش بذاریم که حسابی گیج و ویجه و داره توهم می زنه شب و روز بابت دریافت خبرهای ضد و نقیض و تزریقات خاص!!، نمی شه در خوشی عریضه نویس این روزها شرکت نکرد. صاحباش حسابی کیفشون کوکه آخه!

پ.ن: کامنت دانی عریضه غیرفعاله(به عمد) اگه صحبتی، تلنگری، چیزی دارید می تونید برگردید همینجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 0:57  توسط احلام  | 

 

شايد نيم ساعتي مي شد كه جلوي آينه نشسته و نصفه شبي زل زده بودم به صورت درب و داغون و حوله اي كه بعد از بخور انداخته ام دور سرم. تا حالا خودمو به اين زشتي نديده بودم. زير چشمها كبود و پف كرده. ابروهاي پر پشت در اومده، بيني ورم كرده از فشار التهاب و سفيدي چشمي زرد و رنگ گچي لب. اين حوله بي رنگ هم كه دور سرم انداخته ام انگار مثل مردهاي عرب از همه جا رانده ام كرده!

زل زده ام به آينه و با همه اين اوصاف شده ام مركز جهان هستي، قربان صدقه خودم مي روم. با عشق به خودم نگاه مي كنم و مي بينم با همه زشتيهاي بيرون و درون دوستم دارم. خود واقعي ام را در تماميت و نه در كمال، كه هيچكس كامل نيست و به انتظارش هم نبايد نشست كه درخت سبز خواهد شد به جاي علف زير پاي كسي كه در انتظار چنين بيهوده انگاره ايست، دوست و قبول دارم.

 

اين كه چرا امشب و بعد از 40 سال يادم افتاده به اين دوست داشتن نصفه شبي خود و مي خواهم همين جا اعترافاتم را ثبت كنم برمي گردد به اين 7 شبي كه از تب مي سوختم و سرفه امانم را بريده بود آنقدر كه دنده هايم از شدت اش انگار كه در رفته باشند درد مي كرد و البته هنوز هم كاملا خوب نشده ام، و نگراني كارهاي عقب مانده شركت و پيام هاي رئيسم (كه حالا چه وقت مريض شدن بود يا مرخصي مي گيري مي روي سفر و يا مريض مي شوي و دیگه از مرخصی خبری نیست) از طرفي ديگر باعث شد كمي به تن رنجوري كه فراموشش كرده بودم بيشتر توجه كنم.

 جالبتر آن كه در اين سفر آخر به اصفهان يكي از اقوام كه سر دردهاي وحشتناكي مي گيرد و اين بار به قول خودش 10 روز موبايلش را خاموش كرده و خوابيده بوده، مي گويد در لحظاتي كه مستاصل بودم با خودم عهد كردم خوب كه شدم يكي از اين وانتهاي بلندگو دار مي گيرم و در خيابان ها داد مي زنم كه اي مردم قدر سلامتي اتان را بدانيد!

اين چند روز من هم به همين نتيجه رسيدم(شما فكر كنيد "احلام" ميكروفون يك وانت سبز رنگ است) كه اي كاش مي توانستم به همه بگويم اگر چه غصه هاي ما تمامي ندارد ولي بايد قدر سلامتي تن و بدنمان را بدانيم و امشب كه بعد از يك ماه دوستان هم كلاسم را ديدم و دوره جديد " سفر قهرماني زنانه" شروع شد انگاري جان دوباره گرفتم (البته دلم سوخت که نتونستم همه ۶۰ـ۷۰ نفر دوستان را ببوسم به خاطر ویروسی بودنم)و به شكرانه اين جان گرفتن و نفس كشيدن دوباره، خودم را چقدر دوست داشتم و دارم و خواهم داشت.

 پ.ن

 اگه در اين نوشته دري وري زياد گفتم براي اينه كه در اين 7 شبانه روز چيزي حدود 2 بطري شربت ديفن هيدرامين و تميان و حدود 40 قرص استامينوفن کدئین مصرف كرده ام و بعيد نيست اگر شيزوفرن شده باشم چه برسه به ...

ضمنا امشب كه داشتم بخور مي دادم يادم افتاد به نوستالوژي بخور كه از بچگي بعضي ها را مي ديدم زير عبا، پتو و يا چادر مامان مدتي مي شينن و بعدش عرق كرده ميان بيرون و همه مي گن برو كنار و دست نزن. اون وقتها اين قدر دلم مي خواست ببينم اون زير چه فيلمي طرف مي بينه و يا چه معجزه و يا چه خوراكي خاصي هست كه منو از ديدن و يا خوردنش منع مي كنن اين بزرگترهاي ناقلا كه نگو!

يادش به خير وقتي كنجكاوي و جلز ولز منو مي ديدن پوزخندي به هم مي زدن كه بالاخره اين يكي ُ نفهميد!

(خواهر جونِ ِ ساكن ديار كفرم اگه اين نوشته رو مي خوني به خودت نگيري يا بگي تو چه چيزا كه يادت نمونده ها؟، تو مستثني از اين گروهي)

 

بازم پ .ن :

تازه وقتي بچه بودم معيارم زشتي و قشنگي بود(البته الان به حكم يونگ فهميدم به خاطر كدوم آرك تيپ اينجوري معيار سنجي مي كردم) و به خاطر اين معيار تا كسي از دستم عصباني مي شد فكر مي كردم لابد امروز قيافم زشته كه منو دوست ندارن!

اما امشب ديدم كه چه فكر اشتباهي داشتم اون وقتها و همه عزيزام حتي اوني كه خيلي وقته عزيزم نيست، اغلب منو به خاطر خودم دوست داشتند و بهم عشق دادند حتي وقتي از شدت تب و سرفه و يا مثل برج زهر مار از عصبانيت(البته خيلي وقته عصبانيت هام كنترل شده است) كبود شدم و يا حتي وقتي اونقدر از زندگي خسته و عصبي بودم كه نه تنها محبتي بهشون نداشتم كه تنهاشون هم گذاشتم.

 حالا بازم مي گم  

1-     قدر سلامتي اتان را بدانيد و براي حفظش كوشا باشيد.

2-     خودتان را با همه خوب _ بد و زشتي _ قشنگي تان و در تماميت آنچه كه هستید، دوست داشته باشيد.

 آخر سر:

عزیزانی که تا اینجا را خوانده اید به یک نقطه اساسی دقت کردید؟ روانشناسی تحلیلی تاکیید بر این دارد که ما باید خودمان را با همه خوب و بدی هایمان بپذیریم و دوست بداریم. این اولین مرحله برای رشد و دوست داشتن دیگران و البته کاریست سخت چون نه ما می توانیم راحت از اشتباهات همیشگی امان بگذریم و نه باورمان می شود که این گونه دوست داشتن خودخواهی نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 2:51  توسط احلام  | 

 

نيمه شب است  و من به صداي خواب آدمها گوش مي دهم.

يك نفر توي خواب ناله مي كند. انگار مي خواهند خفه اش كنند.

ديگري جيغ مي زند. لابد از بلندي پرت شده است و يا كيفش را زده اند.

صداي نگرانيِ خوابهاي من هم مي آيد. از همانهايي كه از اتوبوس، هواپيما و يا جلسه امتحان جا مانده ام.

نيمه شب است و من به صداي مردم بيدار و خواب زده گوش مي دهم.

صداي خنده دخترانه اي مي آيد. قهقهه اي بي قيد و شاد، از آن مدلهايي كه صاحبش غمي ندارد اگر ديگران را بيدار كند.

صداي راديوي پدر هم شنيده مي شود. دعاهايشان را به همراه مادر خوانده اند و حالا حتما ليوان شيري خورده تا همين بشود سحري فردايش، فردا كه نه ! همين امروزش، آخر چند ساعتي مي شود كه امروز شده !

نيمه شب است و من به صداي عبور ماشين ها گوش مي دهم.

اين يكي حتما از احياء بر مي گردد .

ماشين ديگري مسافرش را پياده مي كند و بوق بلندي مي زند. انگار كه ما بوقيم و انگار نه انگار كه نصفه شب است.

ديشب هم كه نمي خواستم به صدايي گوش دهم و خسته از راه رسيده بودم و شب احيا هم نبود اما شب جمعه بود، همسايه روضه برپاكن، نصفه شبي بوق زد تا در پاركينگ را برايش باز كنند. سرم را از پنجره بيرون كردم تا چيزي بگويم اما يادم آمد كه صداي بي وقت من شايد باقي همسايه ها را بيدار كند.

نيمه شب است و من به صداي داستانهاي نيمه خوانده شده ام گوش مي دهم.

يك جمعيت از ميان كاغذها مظلوميت اشان را فرياد مي كنند و من قلم نويسنده اش را ستايش مي كنم.

بادبادك در نقطه كورآسمان خشكش مي زند و دنباله هايش تكه تكه اين ور و آن ور مي افتند.

وحشت مي كنم و ديگر خوابم نمي برد و

باز هم به صداي خواب آدمها گوش مي دهم.

اين يكي چه آرام خواب مي بيند آنقدر كه صدايش را نمي شنوم.

 هر چه هست صداي آشفتگي هاي خواب و ذهن و روح من نيست كه هميشه بلـــــــــــند است.

                                                                                             

                                                                    3 بامداد شنبه

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 13:24  توسط احلام  | 

 

ای کاش همه آن دوستان (چه آنها که وبلاگ خوان و چه آنها که بیرون از این فضایند) و می پندارند من و امثال من باید بی اشکال و فرشته باشیم، نوشته هایم را بی هیچ برداشت قبلی ذهنی و بی هیچ انتظاری از پرفکت بودن من، خصوصا آخرین نوشته های احلام و عریضه را با دقت می خواندند.

 برای دفاع از خودم اینها را نمی گویم که برای کمی نفس کشیدن است این درد و دل از دست دیگرانی که این همه انتظار درست و خانم و بی اشکال بودن را از منی دارند که هیچ نیست و حالا حالاها هم  نخواهدشد.

فرصت کردم درست و درمون چند مثال برای این حرفهایم می آورم.

پ.ن اولی

 ضمنا جمعه داشتم کاغذ تکانی و سی دی بازی (یعنی مرتبشون می کردم) به پرینت یکی از نوشته های پارسالم(این همه رفتن) رسیدم. برام این شاکر بودن جالب اومد در وانفسایی که هزار گره وا نشده دور گردنم را پوشونده.

شاید بعضی از گره های این مشکلات و خصوصا دلتنگی دیدن عزیم کمی باز شوند تا نفسی بکشم.

                                                                  شکر 

پ.ن بعدی:

فکر کنم انتظار خدا هم بالا رفته باشه چون دائم بلا سرم میاد و یا مورد آزمایش قرار می گیرم. نمی دونم مال شکرهای زیاده که می گم یا مال آموخته های یونگی؟ خدا جون، من همون دختر شیطون سر به هوام ها فقط یه کم ۴۰ سالمه همین جون تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 22:38  توسط احلام  | 

 

همیشه رفتار اغلب مردان و حس من نسبت به آنها برایم عجیب بوده. چه آنها که مظلوم و منفعل اند و چه آنها که نه حریمی می شناسند و نه حرمتی. کم پیش آمده مردی متعادل بیابم و عمیقا باورش داشته باشم(البته روز به روز که با مرد درون ام بیشتر آشنا می شوم درک آنها برایم آسانتر می گردد)

گاهی گیج می شوم. از دست خودم گیج می شوم که پس من چه جور مردی را می پسندم و قبول دارم؟ آنکه حرف گوش کن است و دائم تایید و تحسینم می کند یا آنکه مرد شکار و منطق و نظم و میدان است؟

جواب خیلی از این سوالهای من و ما را در پُستهای بسیار مغزدار امیر به نام سفر به جهان زنانه ۱ و  سفر به جهان زنانه ۲ خواهیم یافت.

پینوشت بی ربط:

دیشب شخصی رو که اغلب توی خواب می بینم بازم دیدم و گرچه در خواب مهربون شده بود اما هنوز از دست کارهای بیرونی اش(بیداری) عصبانی بودم که یه هو ور آتنایی منطقی یونگینم بهم گوشزد کرد که "عاطی قضاوتش نکن!"

این ناخودآگاه منم حسابی به عدم قضاوت شرطی شده ها از بس تو دنیای بیرون هی می گم قضاوت نکن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 21:9  توسط احلام  | 

 

پیش نوشت موخر و مربوط: عريضه با ۹۹۹ انگشت اشاره به روزه

 

گاهي وقتها مثل امشب و خيلي شبهاي ديگر، هر چه مي خواهم باور كنم كه خوشبختم و يا قبلا ها، يك زماني، شايد كه بچه گي و آن وقتها و شايد همين امروز، بوده ام و روزگار بروفق مراد است و به به به اين زندگي و تجربه هايش كه اگرچه تلخندند اما مدرس روزگار، نمي توانم. چمباتمه مي زنم و سگرمه هايم تابيده مي شوند به هم و آن لبخند هميشه ترگل گاه و بیگاه سفارشي، رو كم مي كند و مي رود آنجا كه نبايد.

گاهي وقتها خيلي دلم مي خواهد لالايي كه براي همه مي خوانم و خوابشان نيز مي برد را جرات خواندن داشتم براي خودي كه اين روزها مي ترسد حتي گلويش را صاف كند كه اگر بخواند ناقوسي مي شود براي بيدار كردن تك تك سلولهاي اين خواب مانده احلام و من!

كه اگر بخواند بي ريايي اي دارد زلال اما رسا و شايد سوگ وار.

بگذار اما نخواند.

هنوز خيلي زود است.

پي نوشت: دلم گرفته است و یادم كه مي افتد به لبخندهای سفارشی ام که همراه شعارهای قدیمی چسبانده به دیوار اتاق کار

تعليق

و یا مثبت گویی و حرفهای دل خوش کُنک امروزی می شود، حالم به هم می خورد.

 

پي نوشت دلجويانه:

قصد بي احترامي به هيچ مرجع و نوشته و انديشه اي ندارم كه اين كاغذ چسبيده بر ديوار از گفته هاي قبلي خودم است و من همچنان معتقدم كه خوشبختم... همين!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 23:59  توسط احلام  | 

 

اگر هفته اي را گذرانده باشي كه پر باشد از لحظات جور واجور و صحنه هاي رنگ وارنگ، استرس هاي سنگين كاري، خبرهاي شُك وار و به هم ريختن مسافرتي كه از چند ماه پيش برنامه اش را با دوستان ريخته و مقدماتش را هزینه کرده ای و قرار است استادانت همراهت باشند و اميد داشته باشي براي بيشتر ديدنشان و پرسيدن سوالهايي كه هيچوقت نتوانسته اي از كسي بپرسي و دل خوش كرده باشي به عوض كردن آب و هوايي كه اين روزها خيلي به آن محتاجي.

و اگر درد فراق عزيزانت اين روزها بيشتر ملتهبت كرده و حواس پرتيها و عدم تمركزت بيشتر شده باشد و به تو خبر بدهند كه مسافرتت را بايد لغو كني تا در جايي حاضر باشي كه 4 سال است داري براي به دست آوردنش مي دوي و البته معلوم نيست به چه نتيجه اي برسي، وكيلت هم ديگر از دوندگي هاي اين پرونده طولاني خسته شده باشد و بگويد كه فلان روز خودت بايد بروي و يادت بيفتد كه چقدر در مقابل عظمت مشكلات، نحيفي ...

در اين ميان دوستانت بسيج شوند تا مِهري، كمكي كرده باشند و همراه هميشگي ِ تا آخر دنيايت دائم دلداريت بدهد و پرس و جو كند براي گرفتن چاره و از همه بيشتر دوست همشهري ناديده ات برايت برود زيارتگاه علي بن مهزيار وسيد عباس نماز بخواند و زنگ بزند، بگويد براي مشكل تو رفته بودم اما عجیب است که مشكلِ چند وقته خودم حل شد و يقينا براي تو هم فرجي خواهد شد ...

چه مي كني؟

و من اما سرم را براي لحظاتي بسيار خاص و فراموش ناشدني به سجده مي گذارم و گريه شكر مي كنم كه همکاران و همراهاني به اين عزيزي و مهرباني دارم و سر که بلند مي کنم، عظمت مشكلات خم مي شود و رنگ دنيا عوض.

 

 گياهان در دل سنگ

عكس:جنگل ابر شاهرود.مرداد ۸۷. گياهان زيبايي كه در دل ريشه درخت و از ميان سنگها روئيده بودند.

 

پ.ن: باز هم دوستتان دارم.

باورت نمي شود اما تو را هم دوست دارم!

پ.ن موخره:

 عرفان جان وقتی داشتم این عکس رامی گرفتم پایم لبه دره بود و وضعیت خطرناکی داشتم ولی نتوانستم باقی دوستان را در دیدن این صحنه شریک نکنم. دیشب دیدم مهر دوستان در میان این همه سختی سنگهای مشکلات مثل بودن سبزی این گلهاست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:13  توسط احلام  | 

 

پیش نویس موخر: ببخشید لینک را اشتباه نوشته بودم. حالا درست شد: 

"مهجوری من و تو" نام عریضه ای دیگر است.

از صبح سعی بر آپ لود ترانه قدیمی و دوست داشتنی " من تو را آسان نیاوردم به دست" از گلپا در اغلب سایتهای مختلف دارم اما نمی شود. فعلا از همین لینک اگر دوست دارید، بشنوید.

پ.ن: این پست، کامنتدانی فعال ندارد چون نوشته قبلی ام را خیلی دوست دارم چرا که هم با روحم ارتباط خوبی برقرار کرده و هم با دوستان عزیزم. می گذارم آنها که نخوانده اند نیز، بخوانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 7:50  توسط احلام