تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

گاهی باید روی یه نیمکت، کنار "تنهایی" نشست.

مصاحب خوب و دلنشینیه. نه غر می‌زنه، نه شکایتی می‌کنه، نه می‌خواد کنترلت کنه، تازه وقتی زُل می‌زنی تو چشاش، یه عالم حرف ناگفته از خودت و توانایی‌هات و اشتباهات بهت می‌گه تا وقتی که دیگه تنها نیستی و یه آدم راست راسی نشسته کنارت، بلد بشی نه به اون آدم غر بزنی نه شکایتی بکنی و نه بخوای کنترلش کنی. تازه یاد می‌گیری بفهمی اون آدمت از چی خوشش می‌آد و تو باید چی بگی و چی بشنوی!

گاهی باید کمی روی یه نیمکت، کنار تنهایی نشست تا روزهای زیادی کنار یه آدم راست راسی موند و به روزگار تنهایی خندید!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 13:59هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

 

دهان نهنگ را که دیدم
باور کردم، یونس پیامبری
تا خدایت نکرده ام، برای پرستش
آرام بگیر!
 
توضیح:
  • در نماد شناسی/ نهنگ نماد دنیای درون و تاریکی و ناخودآگاه جمعی ست و حتی می تواند به معنای افسردگی باشد. یونس هم از پیامبران سختی کشیده ایست که پروسه رشد فردیت را در شکم نهنگ و یا دنیای درون طی می کند که ارک تایپ هادس قوی ای داشته...
  • + نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 20:36هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

     

     

    از کنجکاوی حــــوا بود

    چیــــــدن میوه ی ممـــنوعه

    گلـــوی زخمی ام ، تاب زقـــــوم ندارد!

     

    توضیح: میوه ممنوعه = ذهنیت، تفکر و آگاهی

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1390ساعت 19:10هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

     

    چه فراموشکارم من! اینها را خودم نوشته ام ها سال ۸۷...

     

    "ما معمولا چيزي را به ديگران مي‌‌دهيم كه انتظار داريم دريافت كنيم"

     اين جمله را كه مي‌شنوم از ذوق دريافت آگاهي و حكمت موجود در آن دورش را يك بيضي بزرگ مي‌كشم تا يادم بماند.

    درواقع از هر جنبه و با هر نگرش و از هر طرف كه نگاهش مي‌كنم حكمتي در آن مي‌بينم. انگار همه موجوديت آنچه كه هستم و همه آنچه كه ديگران هستند (البته بعد از بلوغ فكري) در اين جمله خلاصه مي‌شود.

     آنكه محبت مي‌دهد، محبت نياز دارد و آنكه خشم مي‌دهد خودش را لايق خشم مي‌داند و آنكه فكر مي كند گناهكار است خود را در معرض تنبيه قرار مي‌دهد و از دنيا، عقوبت و حتي نبودن و مرگ مي‌خواهد.

    اصلا تعريفي كه ما از خودمان به دنيا ارائه مي‌دهيم همان انتظاريست كه از دنيا و دوست و دشمن داريم تا سرمان بياورند و جالب اينجاست كه همواره گله‌منديم كه اين چه رفتاريست كه دنيا با ما دارد؟

    پ.ن:    

    * خواستن برای رفتن فقط خودکشی نیست. یونگیها می گویند وقتی واقعا اراده کنی که نباشی همه علل و عوامل کمکت می کنند که از دنیا بروی و از طرفی  آخرین چهره و شگرد مادرکمپلکس(عقده مادر) مرگ است!

    2- باز هم ياد گرفتم به همه آدمها(حتي خودم) بابت همه رفتارهايشان يك جور حق بدهم و كل آن آدم و يا خودم را زير سوال نبرم بابت چند خطاي روز مره.

                                                                 خلاصه شده ای از نوشته پاییز ۸۷

    اضافه می کنم که " ناخودآگاه همان چهره ای را به ما نشان می دهد که روز اول نشانش داده ایم" یونگ!

     

     

    + نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1390ساعت 0:54هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

     

    ما آدمها گاه از میان پُرکَسی‌هایمان، تنهاییم و گاه از میان دانسته‌هامان بی‌دانش و نمی‌دانیم چه باید بکنیم...

    مهم نیست چقدر دوست و رفیق همراه داریم و چقدر دانش و مال اندوخته‌ایم، مهم باور بودش‌ها و نبودش‌هایمان‌ست. مهم اولویت‌های ارزشهایمان‌ست...مهم خودمانیم که بدانیم که هستیم و چه دوست داریم که باشیم!

     چه کنم که تا می نویسم، اغلب، جمله‌ای از "کارل یونگ" در نوشته هایم تلنگر می زند...

    "مسئله بر سر چه چیزی نیست، مسئله بر سر چه کسی‌ست" و یونگ وقتی می‌دید که آدم‌ها از روی تقلید دنبال هم می‌روند و می‌خواهند مثل هم باشند و یا فرد قدرتمندتری می‌خواهد فرزند، همسر و یا کارمندش را به کاری بگمارد که مناسب ذات و قریحه‌ی آن فرد نیست با مشت بر میز می‌کوبید و این جمله را می گفت!

    پ.ن : فراموش نکنیم که هیچکس مثل ِمثل ِهیچکس دیگر نیست اگر چه در گروه تیپیک ِ غالبِ قالبش قرار می‌گیرد و فراموش نکنیم اگر چه همه با هم متفاوتند ولی چیزهای مشترکی دارند برای یکی شدن، برای رسیدن به لحظه حال برای خالی شدن از هر حس، کینه، خشم و غرور و حتی شادی!

    مهم نیست ۱-

    + نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 14:15هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

     

    وقتی به صورتهای مشابه آدمای این روزا نگاه می کنم خصوصا تو مترو که با یک نگاه می شه یه عالم آدم دید، یه عالم آدمی که خیلی هاشون یه مدل ابروی تَتو کرده یه مدل خط چشم، یه مدل بینی رو به بالا و یا شبیه هم جراحی شده یه مدل خط لب و گونه های برنز کرده و از همه جالبتر موهای مش و های لایت کرده شبیه هم دارن...دلم به حال آنیمای شعرا می سوزه که برای همه باید یه مدل شعر بگن و کمتر کسی دیگه با اون یکی فرقی داره!

    پ.ن: ۱- اگر قبول کنیم که هر آنچه در دنیا می بینیم فرافکنی ماست و اگر بدونیم که شعر و نوشته هامون هم تصاویر فرافکنی زن و مرد درونمان بر روی عوامل بیرونیه حالا تصور کنید تکلیف آنیما(زن درون) آقایون که توضیحش را اینجا داده ام چیه؟ و شعرای ما این روزها چه دردی می کشن!

    البته بماند که شکر خدا خیلی از اشعار این روزها در وصف زیبایی ظاهری نیست و گرنه...

    حیف که شاعر نیستم تا یه مثال بیارم!

    ۲- نه اینکه بگم عیب و ایرادی به کار همجنسای نازنیم هست که هر کی برای ظاهرش مختاره فقط نمی دونم چرا دلم مدتیه برای پروژکشن آنیمای ایران می سوزه!

    + نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 23:47هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

     

                   حالا دیگر پُر از خالی‌ام!

     

    پ.ن : صفحات آن شبکه اجتماعی که بی انصافیست اگر بگویم برایم بد بوده که خوب و بد نداریم و دوستان نازنینی را یافته‌ام در این سالها، را بسته‌ام و چه بار سنگینی را از دوش برداشته‌ام اما خواستم بگویم نه از کسی شاکی‌ام و نه گله‌مند که روان لطیف تر از بهارم را پریشان کرده بود و باید فرصتی می‌یافتم برای "خود بودن"...

    اینهم پاسخی بود به نگرانی دوستانی که تماس می گیرند و آنهایی که می‌پرسند از چه ناراحتی...

                                حالم خوب‌ست و خوش‌ست و مطمئن‌م بهتر خواهد شد

    + نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1390ساعت 21:10هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

     

    خیلی زود هی فردا می شه هرچی می خوای نشه!

    + نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 4:18هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 


     کاش شاعر بودم و می‌گفتم چه سخت است وقتی می‌دانی و نمی‌دانی چرا اینجایی.
    کاش بلد بودم بگویم که دلم می‌خواهد باشم اما زندگی این مدلی را نیاموخته‌ و شاگرد کودنی‌ام. کاش شاعر بودم و بلد بودم و می‌گفتم که خستگی‌ام از جنس چیست و درمانده‌ی کدام دیارم و آواره‌ی کدام ناکجا
    کاش فقط شاعر بودم


    + نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 10:22هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 



    این روزها پرنده‌ی آشنای خوش‌صدایی که حتی اسمش را نمی‌دانم، کنار پنجره نمی‌نشیند...
    با سکوتمان چه حرفها که نمی زدیم...
    خوب شد که زبانش را نمی‌دانم. همین تصویر کافیست.
    راست گفته کانت که هیچ شناختی در دنیا قطعی و نهایی نیست.
    و راست گفته آن فیلسوف که اختراع زبان، انسانها را از هم بیشتر دور می‌کند
    حتی اسم آن فیلسوف را نمی‌دانم!

    پ.ن :دنیایمان را با هر زبانی که بلدیم، پر کرده‌ایم از گفتن و دور شدن و شناختن‌هایی که ویرانِ ترجمه‌های ناهمگونمان‌ست!


    بعداز ظهری بی‌پرنده از شهریور

    + نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1390ساعت 16:3هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  |