شايد نيم ساعتي مي شد كه جلوي آينه نشسته و نصفه شبي زل زده بودم به صورت درب و داغون و حوله اي كه بعد از بخور انداخته ام دور سرم. تا حالا خودمو به اين زشتي نديده بودم. زير چشمها كبود و پف كرده. ابروهاي پر پشت در اومده، بيني ورم كرده از فشار التهاب و سفيدي چشمي زرد و رنگ گچي لب. اين حوله بي رنگ هم كه دور سرم انداخته ام انگار مثل مردهاي عرب از همه جا رانده ام كرده!
زل زده ام به آينه و با همه اين اوصاف شده ام مركز جهان هستي، قربان صدقه خودم مي روم. با عشق به خودم نگاه مي كنم و مي بينم با همه زشتيهاي بيرون و درون دوستم دارم. خود واقعي ام را در تماميت و نه در كمال، كه هيچكس كامل نيست و به انتظارش هم نبايد نشست كه درخت سبز خواهد شد به جاي علف زير پاي كسي كه در انتظار چنين بيهوده انگاره ايست، دوست و قبول دارم.
اين كه چرا امشب و بعد از 40 سال يادم افتاده به اين دوست داشتن نصفه شبي خود و مي خواهم همين جا اعترافاتم را ثبت كنم برمي گردد به اين 7 شبي كه از تب مي سوختم و سرفه امانم را بريده بود آنقدر كه دنده هايم از شدت اش انگار كه در رفته باشند درد مي كرد و البته هنوز هم كاملا خوب نشده ام، و نگراني كارهاي عقب مانده شركت و پيام هاي رئيسم (كه حالا چه وقت مريض شدن بود يا مرخصي مي گيري مي روي سفر و يا مريض مي شوي و دیگه از مرخصی خبری نیست) از طرفي ديگر باعث شد كمي به تن رنجوري كه فراموشش كرده بودم بيشتر توجه كنم.
جالبتر آن كه در اين سفر آخر به اصفهان يكي از اقوام كه سر دردهاي وحشتناكي مي گيرد و اين بار به قول خودش 10 روز موبايلش را خاموش كرده و خوابيده بوده، مي گويد در لحظاتي كه مستاصل بودم با خودم عهد كردم خوب كه شدم يكي از اين وانتهاي بلندگو دار مي گيرم و در خيابان ها داد مي زنم كه اي مردم قدر سلامتي اتان را بدانيد!
اين چند روز من هم به همين نتيجه رسيدم(شما فكر كنيد "احلام" ميكروفون يك وانت سبز رنگ است) كه اي كاش مي توانستم به همه بگويم اگر چه غصه هاي ما تمامي ندارد ولي بايد قدر سلامتي تن و بدنمان را بدانيم و امشب كه بعد از يك ماه دوستان هم كلاسم را ديدم و دوره جديد " سفر قهرماني زنانه" شروع شد انگاري جان دوباره گرفتم (البته دلم سوخت که نتونستم همه ۶۰ـ۷۰ نفر دوستان را ببوسم به خاطر ویروسی بودنم)و به شكرانه اين جان گرفتن و نفس كشيدن دوباره، خودم را چقدر دوست داشتم و دارم و خواهم داشت.
پ.ن
اگه در اين نوشته دري وري زياد گفتم براي اينه كه در اين 7 شبانه روز چيزي حدود 2 بطري شربت ديفن هيدرامين و تميان و حدود 40 قرص استامينوفن کدئین مصرف كرده ام و بعيد نيست اگر شيزوفرن شده باشم چه برسه به ...
ضمنا امشب كه داشتم بخور مي دادم يادم افتاد به نوستالوژي بخور كه از بچگي بعضي ها را مي ديدم زير عبا، پتو و يا چادر مامان مدتي مي شينن و بعدش عرق كرده ميان بيرون و همه مي گن برو كنار و دست نزن. اون وقتها اين قدر دلم مي خواست ببينم اون زير چه فيلمي طرف مي بينه و يا چه معجزه و يا چه خوراكي خاصي هست كه منو از ديدن و يا خوردنش منع مي كنن اين بزرگترهاي ناقلا كه نگو!
يادش به خير وقتي كنجكاوي و جلز ولز منو مي ديدن پوزخندي به هم مي زدن كه بالاخره اين يكي ُ نفهميد!
(خواهر جونِ ِ ساكن ديار كفرم اگه اين نوشته رو مي خوني به خودت نگيري يا بگي تو چه چيزا كه يادت نمونده ها؟، تو مستثني از اين گروهي)
بازم پ .ن :
تازه وقتي بچه بودم معيارم زشتي و قشنگي بود(البته الان به حكم يونگ فهميدم به خاطر كدوم آرك تيپ اينجوري معيار سنجي مي كردم) و به خاطر اين معيار تا كسي از دستم عصباني مي شد فكر مي كردم لابد امروز قيافم زشته كه منو دوست ندارن!
اما امشب ديدم كه چه فكر اشتباهي داشتم اون وقتها و همه عزيزام حتي اوني كه خيلي وقته عزيزم نيست، اغلب منو به خاطر خودم دوست داشتند و بهم عشق دادند حتي وقتي از شدت تب و سرفه و يا مثل برج زهر مار از عصبانيت(البته خيلي وقته عصبانيت هام كنترل شده است) كبود شدم و يا حتي وقتي اونقدر از زندگي خسته و عصبي بودم كه نه تنها محبتي بهشون نداشتم كه تنهاشون هم گذاشتم.
حالا بازم مي گم
1- قدر سلامتي اتان را بدانيد و براي حفظش كوشا باشيد.
2- خودتان را با همه خوب _ بد و زشتي _ قشنگي تان و در تماميت آنچه كه هستید، دوست داشته باشيد.
آخر سر:
عزیزانی که تا اینجا را خوانده اید به یک نقطه اساسی دقت کردید؟ روانشناسی تحلیلی تاکیید بر این دارد که ما باید خودمان را با همه خوب و بدی هایمان بپذیریم و دوست بداریم. این اولین مرحله برای رشد و دوست داشتن دیگران و البته کاریست سخت چون نه ما می توانیم راحت از اشتباهات همیشگی امان بگذریم و نه باورمان می شود که این گونه دوست داشتن خودخواهی نیست!