1- معجزه آشپزي
امروز سردرد خفيف اما موزي اي داشتم. مثل هميشهي روزگارانم، دورم را از خرت و پرت پر كرده بودم كه يا بخوانمشان يا بنويسمشان يا جمع و جورشان كنم. برنامه مديتيشن كه فكر كنم از هر كاري برايم سخت تر است (بابت اين ذهن شلوغ) را هم يك طرف برنامههاي در جهت اقدام گذاشته بودم اما ديدم سردرد و خواب آلودگي امانم را بريده ولی نرسيده به اتاق خواب صداي غورغور شكم وادارم كرد سري به آشپزخانه بزنم!
ورود به آشپزخانه همان و پختن 3جور غذا كه يكيش اختراع خودم بود با چاشني رب انار زياد آمده از فسنجان، همان!
مشغول پخت كه بودم مثل هميشه كه ذهنم بيكار نميماند به معجزهي پختن و خصوصا خلق يك اثر جديد فكر ميكردم كه به قول تورج( استاد خودشناسي يونگ)، "آشپزي از تکنیکهای مجيشني ست(جادوگری) " چرا كه مملو از كشف و اختراعست ولي حيف كه آثار آن مثل باقي هنرها باقي نميماند.
به هر شكل خواستم بگويم اين هم راهيست براي سرزنده شدن و ماندن در دنياي واقعي. راهي براي رشد زنانگي دروني وجود كه اغلب زن و مردهاي بيروني از آن غافلند!
2_ خنده فرشته ها:
چند روز پيش كه براي سومين بار در شركت تنش داشتم و اين بار از دست مديرعامل گرامي، كه با وجود دفاع از ايشان جلوي طلبكارها كه واضحا فرمودند خوش به حال مديرعاملي كه كارمندش با وجود نگرفتن 6ماه حقوق اين چنين حمايتش مي كند و بر سر حقوق پرسنلي كه خيلي بيشتر از ساعات قانون كار،كار مي كنند...متوجه شدم هر 3 بار ، راننده آژانسي كه مرا به خانه مي برد كه هر بار بابت سردرد تنشيام مجبور به گرفتن آژانسام، همان پيرمرد آذري با لهجه غليظ است كه بازنشسته ادارهاي دولتيست و مردي بسيار صبور و دانا.
اين باربرايش اعتراف مي كنم كه همهي شركت و همكارهايم مرا به صبوري و خوشرويي ميشناسند و گاه روئسا ميگويند باور نميكنيم تو حتي يك غم هم داشته باشي ولي شما هر3 بار مرا غم زده و پريشان ديدي و نمي دانم حكمت آمدن هر بار شما چيست ميان اين همه آژانس گرفتن من و اين همه راننده، گرچه مي دانم حتما حكمتي وجود دارد و او بعد از رد و بدل كردن چند تيكه ادبي و نصيحت، خيلي آذري ميگويد:
" ميگن فرشته ها 2 بار به انسان ميخندند، يكبار وقتي مشكلي پيش مياد و غصه ميخوره يكبار هم وقتي كه دوباره غصه ميخوره كه چرا دفعه پيش غصه خورده"!!!
پ.ن :
۱- امروز نه تنها سردردم خوب شد که بسی لذت بردم و بوی زندگی را از قابلمه های دنیا حس کردم.
۲ـ اون شب با دیدن آن راننده دانا، آرام گرفتم و همراه فرشته ها به همه ی غصه خوردن های گذشته خندیدم!