از کنجکاوی حــــوا بود
چیــــــدن میوه ی ممـــنوعه
گلـــوی زخمی ام ، تاب زقـــــوم ندارد!
توضیح: میوه ممنوعه = ذهنیت، تفکر و آگاهی
چه فراموشکارم من! اینها را خودم نوشته ام ها سال ۸۷...
"ما معمولا چيزي را به ديگران ميدهيم كه انتظار داريم دريافت كنيم"
اين جمله را كه ميشنوم از ذوق دريافت آگاهي و حكمت موجود در آن دورش را يك بيضي بزرگ ميكشم تا يادم بماند.
درواقع از هر جنبه و با هر نگرش و از هر طرف كه نگاهش ميكنم حكمتي در آن ميبينم. انگار همه موجوديت آنچه كه هستم و همه آنچه كه ديگران هستند (البته بعد از بلوغ فكري) در اين جمله خلاصه ميشود.
آنكه محبت ميدهد، محبت نياز دارد و آنكه خشم ميدهد خودش را لايق خشم ميداند و آنكه فكر مي كند گناهكار است خود را در معرض تنبيه قرار ميدهد و از دنيا، عقوبت و حتي نبودن و مرگ ميخواهد.
اصلا تعريفي كه ما از خودمان به دنيا ارائه ميدهيم همان انتظاريست كه از دنيا و دوست و دشمن داريم تا سرمان بياورند و جالب اينجاست كه همواره گلهمنديم كه اين چه رفتاريست كه دنيا با ما دارد؟
پ.ن:
* خواستن برای رفتن فقط خودکشی نیست. یونگیها می گویند وقتی واقعا اراده کنی که نباشی همه علل و عوامل کمکت می کنند که از دنیا بروی و از طرفی آخرین چهره و شگرد مادرکمپلکس(عقده مادر) مرگ است!
2- باز هم ياد گرفتم به همه آدمها(حتي خودم) بابت همه رفتارهايشان يك جور حق بدهم و كل آن آدم و يا خودم را زير سوال نبرم بابت چند خطاي روز مره.
خلاصه شده ای از نوشته پاییز ۸۷
اضافه می کنم که " ناخودآگاه همان چهره ای را به ما نشان می دهد که روز اول نشانش داده ایم" یونگ!
ما آدمها گاه از میان پُرکَسیهایمان، تنهاییم و گاه از میان دانستههامان بیدانش و نمیدانیم چه باید بکنیم...
مهم نیست چقدر دوست و رفیق همراه داریم و چقدر دانش و مال اندوختهایم، مهم باور بودشها و نبودشهایمانست. مهم اولویتهای ارزشهایمانست...مهم خودمانیم که بدانیم که هستیم و چه دوست داریم که باشیم!
چه کنم که تا می نویسم، اغلب، جملهای از "کارل یونگ" در نوشته هایم تلنگر می زند...
"مسئله بر سر چه چیزی نیست، مسئله بر سر چه کسیست" و یونگ وقتی میدید که آدمها از روی تقلید دنبال هم میروند و میخواهند مثل هم باشند و یا فرد قدرتمندتری میخواهد فرزند، همسر و یا کارمندش را به کاری بگمارد که مناسب ذات و قریحهی آن فرد نیست با مشت بر میز میکوبید و این جمله را می گفت!
پ.ن : فراموش نکنیم که هیچکس مثل ِمثل ِهیچکس دیگر نیست اگر چه در گروه تیپیک ِ غالبِ قالبش قرار میگیرد و فراموش نکنیم اگر چه همه با هم متفاوتند ولی چیزهای مشترکی دارند برای یکی شدن، برای رسیدن به لحظه حال برای خالی شدن از هر حس، کینه، خشم و غرور و حتی شادی!
وقتی به صورتهای مشابه آدمای این روزا نگاه می کنم خصوصا تو مترو که با یک نگاه می شه یه عالم آدم دید، یه عالم آدمی که خیلی هاشون یه مدل ابروی تَتو کرده یه مدل خط چشم، یه مدل بینی رو به بالا و یا شبیه هم جراحی شده یه مدل خط لب و گونه های برنز کرده و از همه جالبتر موهای مش و های لایت کرده شبیه هم دارن...دلم به حال آنیمای شعرا می سوزه که برای همه باید یه مدل شعر بگن و کمتر کسی دیگه با اون یکی فرقی داره!
پ.ن: ۱- اگر قبول کنیم که هر آنچه در دنیا می بینیم فرافکنی ماست و اگر بدونیم که شعر و نوشته هامون هم تصاویر فرافکنی زن و مرد درونمان بر روی عوامل بیرونیه حالا تصور کنید تکلیف آنیما(زن درون) آقایون که توضیحش را اینجا داده ام چیه؟ و شعرای ما این روزها چه دردی می کشن!
البته بماند که شکر خدا خیلی از اشعار این روزها در وصف زیبایی ظاهری نیست و گرنه...
حیف که شاعر نیستم تا یه مثال بیارم!
۲- نه اینکه بگم عیب و ایرادی به کار همجنسای نازنیم هست که هر کی برای ظاهرش مختاره فقط نمی دونم چرا دلم مدتیه برای پروژکشن آنیمای ایران می سوزه!
حالا دیگر پُر از خالیام!
پ.ن : صفحات آن شبکه اجتماعی که بی انصافیست اگر بگویم برایم بد بوده که خوب و بد نداریم و دوستان نازنینی را یافتهام در این سالها، را بستهام و چه بار سنگینی را از دوش برداشتهام اما خواستم بگویم نه از کسی شاکیام و نه گلهمند که روان لطیف تر از بهارم را پریشان کرده بود و باید فرصتی مییافتم برای "خود بودن"...
اینهم پاسخی بود به نگرانی دوستانی که تماس می گیرند و آنهایی که میپرسند از چه ناراحتی...
حالم خوبست و خوشست و مطمئنم بهتر خواهد شد
خیلی زود هی فردا می شه هرچی می خوای نشه!
کاش بلد بودم بگویم که دلم میخواهد باشم اما زندگی این مدلی را نیاموخته و شاگرد کودنیام. کاش شاعر بودم و بلد بودم و میگفتم که خستگیام از جنس چیست و درماندهی کدام دیارم و آوارهی کدام ناکجا
کاش فقط شاعر بودم
با سکوتمان چه حرفها که نمی زدیم...
خوب شد که زبانش را نمیدانم. همین تصویر کافیست.
راست گفته کانت که هیچ شناختی در دنیا قطعی و نهایی نیست.
و راست گفته آن فیلسوف که اختراع زبان، انسانها را از هم بیشتر دور میکند
حتی اسم آن فیلسوف را نمیدانم!
پ.ن :دنیایمان را با هر زبانی که بلدیم، پر کردهایم از گفتن و دور شدن و شناختنهایی که ویرانِ ترجمههای ناهمگونمانست!
بعداز ظهری بیپرنده از شهریور