احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته‌ام با تلنگری بیدارم کنید

+ نوشته شده در  جمعه 17 مرداد1393ساعت 20:6هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

 

دوستان گرامی می‌توانید مطالب قبلی و جدید در حوزه‌های روانشناختی، تیپ شناسی شخصیت، ارتباط و انتخاب، روان سازمان و مدیریت، نقدهای فیلم و کتاب، ادبیات و شعر و ...را در وبسایت من بخوانید و دنبال کنید.

آدرس سایت رسمی "عاطفه برزین"

 

http://barzin.org

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 21:9هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 


 
گاهی می‌مانی، از ماندنت به ذوق یا از ماندنت به شرّ!

حالا فقط یک چیز می‌دانم و آن اینست که:
دلم می‌خواهد می‌توانستم پای سفره‌ی همه‌‌ دل‌های عاشق نیک و باصفا بنشینم تا مطمئن شوم "ماندن‌ها"یشان به ذوق‌ند و نه به عادتِ شرّ،
آن‌وقت با یک دل ...راحت و سیر از ذوق‌کردن‌های خودم بلند می‌شدم تا
بیشتر
بمانم
به ذوق!


آخرای این سال دوست‌داشتنی 92
+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1392ساعت 11:19هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

امروز به یه کشف نکبت از کمال‌طلبی جسارتا مزخرف درون پی بردم و اون اینکه کمال‌طلب‌ها قبل از اینکه هرکاری را با صد آیه بسم‌الله شروع کنند یک دور هم در ذهنشان و تازه با جزئیات مرور می‌کنند...

پ.ن: بعد از ظهر کمی دراز کشیدم و داشتم فکر می‌کردم وقتی پا شدم خونه رُ جاروبرقی بکشم بعد تو ذهنم، جارو رُ از توی کمد شلوغ درآوردم، لوله جاروبرقی رُ همه جا بردم حتی پشت تخت، کنار دراور بغل اون گوشه‌ی اتاق که دسترسی بش خیلی سخته اینه که هنوز جارو نزدم!
یعنی خدایی رهایی از کمال‌طلبی کار آسونی نیست ولی ما همیشه کارهای خیلی خوب رُ مدیون کمال‌طلبها هستیم و کارهای خوب زیاد و با سرعت انجام شده که بدون آن‌ها زنده نمی‌مونیم رُ مدیون غیرکمال طلب‌ها!

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1392ساعت 19:42هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 


"فردی که واقعا علم دارد لغات مشکل و زیاد، به کار نمی‌برد. لغات مشکل بزرگ، مشکلات بزرگ را حل نمی‌کنند!"

 "هرمان ملویل نویسنده، شاعر و متفکر آمریکایی" و نویسنده کتاب وال سفید (Herman Melville)


 این مهم نیست که برای اثبات دانش و شعورمان از کلمات ثقیل اما غیرقابل فهم برای اکثریت مردم( نه متخصص در یک موضوع) استفاده کنیم، راز ادبیات و انتقال دانش و ارتباط، رسیدن به ترجمه‌ای ساده و قابل اشتراک است و تا حد لزوم خلاصه، نتیجه‌گیری و برداشت کافی را می‌توان از عکس‌العمل و پاسخ اکثریت مخاطبان یک نوشته یا سخنران جویا شد و مشاهده کرد.

 کمال طلبی و انتقاد به خود و دیگران، بلای خانمان‌سوز نسل باهوش(فقط IQ) انسانی‌ست که نمی‌گذارد خلاقیت خود و دیگران، بروز یابد و باز جمله‌ی که قبلا گفتم را می‌آورم ...

"a خودت را اسیر اندازه‌ها نکن.

 اندازه‌ و اندازه‌گیری‌ها، شهود را می‌بلعند و خلاقیت را خفه می‌کنند"


برچسب‌ها: اندازه, خلاقیت, مشکلات, دانش, ساده نویسی
+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1392ساعت 14:0هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 


امشب دم غروب موقع پیاده‌روی، بعد از یک روز پر از شنیدن، جلسه و گفتن و ایده‌پردازی یک باره دلم خواست بنشینم روی پله‌های بالایی پل بغل اتوبان، حالا بگذریم که سرتاپا سفید پوشیده بودم و بگذریم که یک زن هستم و این حرکت، عواقب خوبی ندارد اما دیدم ما چقدر از اشتیاق‌های حتی ساده‌مان هم دوریم از شورهای زندگی ...

کاش نصفه شب هوس خوردن یک بستنی را به دل نگذاریم
گاهی بتوانیم مثل کودکی، تاب و سرسره سوار شویم و روی تپه‌های چمنی، (جسارتا) خرغلت بزنیم...
و یا از میان یک عالم کار انجام نداده، فیلمی زیبا ببینیم یا سینما برویم...
و یا اصلا با لباس سفید و یا هر رنگی روی بالاترین پله‌های کنار اتوبان بنشینیم و بوی چمن و پاییز را به نفس بزنیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1392ساعت 13:29هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 


بلند می‌شوی، دستت را می‌گیری به میله‌ی آهنی کنار ایستگاه اتوبوس. مرد عابر کنجکاوی نگاهت می‌کند. دوباره گیج می‌روی که بیافتی. بار سنگینی روی دوشت‌ست و دستانت یخ زده. انگار حرکت ریز و داغ جریان خون‌ت را حس می‌کنی که عرق می‌نشاند بر تنت...
سوار اتوبوس می‌شوی، خیابان ولی عصر خیلی وقت‌ست یک طرفه‌ شده، آن هم فقط با اتوبوس و تو بعد از چند روز بیماری و آژانس سواری، هوس کرده‌ای گذر به گذر تهران مهر ماه را تا خانه بروی!
حالا سوار شده‌ای و جای نشستن نیست. می‌ترسی تاب ایستادن نیاوری، پیاده می‌شوی. مرد عابر کنجکاو که دیگر با شهود پنچرت نمی‌توانی تشخیص دهی که نگران گیج رفتن‌ات است یا در پی زدن کیفت، باز هم نگاهت می‌کند و به موازاتَت راه می‌رود...
تقصیر خودت است همین روزها داشتی فکر می‌کردی راهی پیدا کنی برای حدس نزدن اتفاقات آینده، برای بو نشنیدنت برای اینکه یک جوری بتوانی شامه‌ات را پنبه بپیچی...
پیاده می‌شوی می‌روی اتوبوس تازه‌ و خالی بعدی. پته‌ی مانتو را می‌زنی بالا، می‌نشینی و نمی‌دانی باید به چه موضوعی فکر کنی و اصلا فکر می‌کنی یا نه؟
نمی‌فهمی چرا هر وقت دنیای هادس، دستش برای چیدن گل صد پر درازست* تو آن طرفها پرسه می‌زنی و دستش را می‌گیری که با او بروی و همیشه، صدای حزین مهسا وحدت می‌پیچد در گوشَت و دچار بی‌زمانی می‌شوی و می‌بینی نیایش چه شلوغ‌ست!
از عابر پیاده‌ی بلاتکلیف خبری نیست، زن مهربانی پته‌ی مانتواَت را صاف می‌کند و تو چند بار به احترامش برمی‌گردی و نرم لبخند می‌زنی و می‌آیی به نیایش!
مسیر بعدی شب شب‌ست و جان می‌دهد برای شنیدن یک موسیقی، وقتی از روی شانه‌های شهر* عبور می‌کنی نرده‌ای برای گرفتن نیست و هیچ آدمی که نگرانت باشد یا حتی بخواهد کیفت را بزند از این طرف پل رد نمی‌شود.
مهسا وحدت هم نیست و به جای او و دور از انتظارت و حتی به جای شنیدن "Adagio" از "Lara Fabian " رنگ چشمات خیلی قشنگه را می‌شنوی و بعد از دیدن این‌همه کابوس، لبخند می‌زنی...
حالا دیگر رسیده‌ای، بخشیده‌ای، یک جورهای خاصی غم شیرینی داری
برمی‌گردی نگاه می‌کنی به بلندای یکی از شانه‌های شهر که بیشترِ بار غم مردم را به دوش کشیده و
حالا تو دیگر رسیده‌ای و مثل همیشه سهمت را گرفته‌ای و گذاشته‌ای در بلندای این شانه‌های مطمئن تا میان ازدحام نفس‌های این همه ماشین، این همه آهن و آسمان گم شود!

عاطفه...

* اشاره به داستان خدای هادس و چیدن گل صدپر پرسفون و ورود به دنیای درون و یا افسردگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1392ساعت 12:16هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 



مثل همیشه، هنوز هیچ خبری از پاییز نیست و ما تازه از شهر* برگشته‌ایم بوارده. در بازار امیری همه‌جا صحبت از پخش احتمالی چیزی به نام آژیر قرمزست اما معنا و مفهوم آن را قرارست چند ساعت بعد بفهمیم!
چند ساعت بعد من و رُزی و فروغ، در باغچه‌ی بیرونی که فقط با شمشاد از خانه‌های بغلی جدا شده‌بود ایستاده و غرق در کودکی‌مان، گاهی به صحبت‌های دختران بزرگ‌تری مثل شیدا و مامان‌ها که حالا می‌توانم بگویم بوی اضطراب می‌داد و آن وقتها می‌گفتم یک جور ترسناکی بود، گوش می‌دادیم از همین حرف‌هایی که آن روزها مد شده بود بگویند"شایعه"ست، باور نکنید!
همین باور نکردن، شد باورکردنی‌ترین شایعه‌ی تمام عمرمان و صدای مهیبی مثل آمدن قیامت به همراه غباری قهوه‌ای و تلخ، پاشیده شد به تمام شهر و خصوصا مرز بین بوارده شمالی و جنوبی، آموزش پرورش آبادان، این را البته چند ساعت بعد که بزرگترها تعریف کردند، فهمیدیم...
فهمیدیم که جنگ واقعا شروع شده و شیطنت‌های لب مرز و بمب‌گذاری‌های اینجا و آنجا برای دست‌گرمی بوده و حالا دست و پای پرت شده‌ی کارمندهای آموزش و پرورش، نشان می‌دهد که یک جریان وحشتناک دارد سُر می‌خورد و هوار می‌شود سر مردم...
مردمی که در یکی دو سال اخیر بعد از انقلاب و انقلاب فرهنگی، هنوز گیج می‌زنند و آب خوش چند سالی‌ست از گلویشان پایین نمی‌رود و ما می‌دویدیم به سمتی که تا همین نزدیکی، خانه‌مان بود و حالها انگار، سقف‌های زیبای شیروانی‌اش با افتادن هر بمب از هواپیماهایی که شکل کوسه‌های قهوه‌ای کله چکشی بودند، می‌رفت هوا و دوباره برمی‌گشت سر جایش و تمام شیشه‌های پنجره به آنی ریز ریز می‌شدند و رُزی، که از همه کوچکتر بود می‌گفت "دیوار باز شد من رفتم داخل دیوار، دوباره در اومدم"
دیوارها تکه تکه پایین آمدند و بچه‌های محل، عروسک‌ها و دوچرخه و توپ‌هایشان را فراموش کردند و من حتی گربه‌ی سفید_سیاه باهوشم، از اولویت‌های بازیگوشی یا مسئولیتی‌م بیرون رفت و به هیچ چیز خاصی جز سیاهی آسمانی که از پالایشگاه شعله می‌کشید فکر نمی‌کردم و ...
و حالا سال‌هاست هر غصه‌ای را اگر فراموش کنم، هر خطایی را اگر متقبل شوم و یا دیگران را بابت سهل‌انگاریشان ببخشم، نه 31 شهریور را فراموش می‌کنم و نه شایعه‌ی آمدن مهری تلخ را. مهری که تا قبل از آن 59 لعنتی، بوی خوش دوستی‌های جدید و کتاب دفتر، شعرهای فارسی و دو دو تا چهارتا می‌داد. بوی پاک‌کن‌های عطری که گاهی برای باور پاک‌کن بودن و یا اثبات کودکی، گازشان می‌زدم...
حالا سال‌هاست دم مهر و پاییز که می‌شود دلم به قد تمام بچه‌های دنیا که کودکی‌شان به هر بهانه‌ای مخدوش می‌شود، می‌گیرد و سال‌هاست برای عاشقانگی پاییز دوستان فقط احترام قائلم ولی هیچ نمی‌فهممشان که یادش به خیر آن جمله ...
"پاییز را می‌ستایم به خاطر عدم احتیاجش، عدم اعتنایش به بهار"

شهر*: آبادانی‌های ساکن مناطق شرکتی، به مناطق دیگر خصوصا خارج از مناطق شرکت نفت و بازار، شهر می‌گفتند


یکی از 31 های شهریور
توضیح: این متن را از سال 62 از قلم کودکی تا حال، بارها نوشته‌م

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1392ساعت 11:48هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 


امروز وقتی از صدای هق هق گریه‌ام که با خواندن سطور آخر یک رمان، بیشتر می‌شد، به خود‌آمدم، متعجب شدم چرا که خیلی وقت‌ست دوره‌ی احساساتی شدن بابت مرگ یا غم شخصیت‌های داستان را بوسیده‌م گذاشته‌ام بر طاقچه‌ی خاطرات جوانی...

ولی آنچه مرا درگیر این هیجان بی‌سابقه کرد، بازی بی‌نظیر و کم‌نقصی‌ست که خانم "بلقیس سلیمانی" با خواننده‌ی رمانش می‌کند و جالبست که به نظر من این بازی و بالا و پایین‌بردنهای مخاطب، چیزی فراتر از تعلیق داستانی‌ست چون در تعلیق، "تو" هیجان‌زده و مستاصلی برای خواندن ادامه داستان ولی در این بازی، انگار دلت نمی‌خواهد نتیجه را بفهمی یا اگر بفهمی حالا دیگر منتظری تا راوی جدیدی سر در بیاورد و با نگاه دیگری به ماجرا بپردازد و تو هیچ حس بازی‌خوردن منفی یا خیت شدن نداری!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1392ساعت 23:22هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

و چه دلم می‌خواهد
مرد باشم فقط برای
ترسیم لطافتی در شعر
و خطاب "بانو"
به تو که قدر داشته‌هایت را
داری؟ که اگر نداری
"شعر" شو برای شعور مردی که
اگر از چشم و قد و بالایت می‌گوید
همه بهانه‌ایست برای خواستنت...

"شعر" شو که اگر ماندنی نشدی
خاطره‌ی مهر و شرافت،
صداقت
و "زن" بودنت بماند...

چه دلم می‌خواهد مرد باشم
فقط برای این‌که
به تو بگویم:
"نگاه بی‌انتظارت
نجابت یکه خواه
و دلبری مهربانت
چه زیباست
چه به دل می‌نشیند
"بانو"

اما چه خوب که مرد نیستم
فقط برای این‌که

" زن بودنم "را دوست دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1392ساعت 13:1هرگونه برداشت و نقل مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز مي باشد ،   توسط  احلام  | 

مطالب قديمي‌تر