تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

انگار هميشه همينطور بوده است آدم تا نعمتي دارد قدرش را نمي‌داند و تا به دستش نياورده خودش را به آب و آتش مي‌زند تا به دستش آورد حتي اگر شرايط سخت و نامتعادل باشد سعي مي‌كند تا به خواسته‌اش برسد اما وقتي كمي جَو رو به سلامت و بهبودي رفت مي‌گذارد تا خواسته‌اش فراموش شود.چشمانش را مي‌بندد خودش را هم می‌بندد و از ياد می برد داستان عصيان و ميوه ممنوعه را ٬تلاش بی وقفه‌اش را٬آرزوهای آه کشيده‌اش را و حتی آنچه باارزش ترين موهبت دنياست

 

                                          عشقش را!

 

چه عجیبیم ما!

 

                                                                  عریضه ای دیگر به چاه انداختم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1384ساعت 20:12هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

 

   ...زندگي جدي ترين شوخيست كه

 

 در  مضحك‌ترين

 

              لحظات مي‌گرياند و در جدي‌ترينش،

 

 مي‌خنداند!

 

 

 

راستی  عریضه را بخوانید  و چقدر خوبه  (Better Than Good )را بشنوید.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 19:12هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

گم شده های خواب و بیداری ام زیادن .

یعنی میشه پیداشون کنم اما تو بیداری ؟

راستی!

 تو بیداری؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 20:8هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

می گویند میوه ممنوعه٬ تفکر و کنجکاوی حوا بود. نمی دانم اما هر چه بود گرفتارمان کرد عصیان اجدادبزرگمان و بعد ازآن ٬ ما نیز هر بار تعقل و تفکری کردیم به جای اینکه شیرینی و شهد نصیبمان شود٬تلخی زقوم٬ حلق خشکمان را زخمی و تشنه تر کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 9:6هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

این تبليغ هيچ آدامسي نيست !

 

خودش فكر مي‌كرد بزرگ شده.اين را مي‌شد از طرز آدامس جويدنش فهميد، حتي ما هم متوجه شديم چون ديگر به جاي اينكه آدامس بادكنكي اش را چند دور،دور انگشتش بپيچد، آن را فقط يك كش بلند مي‌داد و با چشمهاي گرد شده‌اش اين خط طويل اِلاستيكي را نگاه مي‌كرد!

سال قبل كه ديديمش اين كمي بزرگ شدنش را از نوع آدامسش متوجه شديم. قبلاها از آن آدامس خرسي هاي بادكنكي مي‌جويد و مارك آبي و صورتي پشت دستش هر روز عوض مي شد، اما اين بار يك جعبه شبيه جعبه سيگار از كيف اسپرتش بيرون آورد كه روي آن نوشته بود:sugar free  ٬فهميديم نه بابا يك چيزهايي سرش مي شود. تازه ذائقه‌اش از آدامس شيرين بادكنكي به نعناي تند ريلكس و اوربيتي تغيير كرده بود.

   يك روز كه توي جمع، همه گُر و گُر سيگار مي كشيدند و او تند و تند سرفه‌هاي بچه گانه مي‌كرد، تعريف كرد:

 

" كمي خانُمانه لباس پوشيده بودم چون برا اولين بار كفشام كمي پاشنه داشت، پالتوي كوتاه مشكي با شلوارجين نوك مدادي ای هم به تن داشتم و مسافر تهران اصفهان بودم. مثل هميشه اتوبوس بعد از قم توقف كرده بود و من با ذوق به كاسه كوزه‌هاي سفالي آبي و قلكهاي رنگي  نگاه مي‌كردم بعد حواسم رفت به جاسوئيچي و النگ دولنگ ها ويك مرتبه هوس آدامس كردم. پاكت "ريلكس" را كه شبيه پاكت سيگار كوچكي بود، از كيفم در آوردم كه مرد خنزر پنزر فروش با سرعتي كه نمي‌دونم چه طور، فندكي برايم روشن كرد و گفت بفرماييد..."

 

و لابد هاج و واج به اتفاقي كه افتاده بود و فندك و پاكت آدامس نگاه كرده بود تا بفهمد و مطمئن شود كه ديگر بزرگ و غلط انداز شده!

اما نه! ما كه هنوز خيلي باورش نكرديم چون چند ماه پيش يك دفعه وسط پياده رو آدامسش را با شتاب از دهانش پرت كرد و گفت : " هميشه دوست دارم آدامسمو اينجوري بندازم بيرون"

 تازه به فكر ثبت ركورد پرتاب آدامس هم بود! خوب هر كسي لابد براي خودش خُل بازيهايي دارد .حالا يكي اين عادات را علني مي كند و يكي در خلوت خود به آن مي‌پردازد.

چند وقت پيش جلسه انجمن اوليا مربيان داشتيم همه ما  پدر و مادر هاي دلسوز و فعال در امور اجتماعي كه به زور يا به اصرار مدير و باقي اولياي تنبل و مسئوليت ناپذير، عضو اين انجمن شديم ، در آن جمع بوديم.

 جالب اينجاست كه او بيشتر از همه راي آورد و نميدانيم بامزگي چهره‌اش باعث راي بيشتراو شد يا بلبل زباني و يا مدرك تحصيلي‌اش ؟ به هر حال او را منشي انجمن كردند و قرار شد صورتجلسه و گزارش بنويسد اما هر از گاهي صداي چلق چلق آدامس جويدنش به گوش مي‌رسيد و باقي خود را به كري مي زدند و شايد از انتخاب اوليا به شك مي‌افتادند اما خودش هر بار كه اين صدا مي آمد، ابروهايش را به نشانه خطاي مرتكب شده بالا مي آورد و لبش را مي گزيد و ما مي گفتيم لابد حالاست كه از آن دل بكند اما حركت گاه و بيگاه فكش مي گفت كه هنوز خيلي بزرگ نشده و از عادات كودكانه‌اش دل نكنده‌است.

بعد از جلسه تصميم گرفتيم صحبتي دوستانه با وي داشته باشيم پس، ميز گردي ايستاده تشكيل داديم و هركدام چيزي گفتيم:

_ شما كه بچه كلاس چهارمي داري و بايد براش الگو باشي نبايد تو جمع اين رفتارها رو از خودت نشون بدي.

_ والله زشته ما نماينده اوليا هستيم و تو يكي از ما ، با اين كارا آبروي همه مي‌ره .آخه كِي مي‌خواي بزرگ شي ؟

نگاهي ازنوع همان نگاهها كه بچه ‌هاي سر به هوا به مادرانشان مي‌كنند  به ما انداخت و آدامس بدون قند كهنه‌اش را در سطل آشغال انداخت و رفت بالاي منبر:

" خيلي وقته منتظرم تا صداتون در بياد و دلم خواست ببينم تا كي مي تونيد خودتونو  نگه داريد و ايراد نگيريد؟ بالاخره صبرتون لبريز شد؟ آهان! خدارو شكر و خدارو شكر كه من در رفتار بچه‌گانه‌ام مونده‌ام و ادعايي ندارم و زياد هم برايم مهم نيست كه مردم چه فكري مي‌كنند چون از موقعي كه يه كم عقلم رسيد، ديدم بزرگترا بابت اشتباهات وقيحانه‌شون نه تنها خجالت نمي‌كشن كه زحمت توجيه كاراشون رو هم نمي‌دن.  تازه من وقتي مي‌‌بينم بهترين دوران زندگي‌ام همون روزاي بچگي وسادگي بود،دلم مي خواد ساده بمونم و نذارم كلاه گشاد بزرگ بودن سرم بره"

وسط سخنرايش انگار آدامس، قوت قلب و مرطوب كننده دهان خشك شده‌اش باشه با عجله آدامسي به دهانش گذاشت و با انرژي ادامه داد ...

 

" اصلا همين سيگار كشيدن آدما و قشر روشنفكر و نويسنده جامعه رو ببينيد؟ كاري از اين غير بهداشتي تر هم هست كه آدم هم خودشو آزار بده هم اطرافيانشو؟ كه مثلا توجيه پسنديده اون چيه ؟ ايجاد تراكم نبوغ و حس و ابتكار؟ يا جسارت و شجاعت و انگيزه براي اعمالي خاص؟ چه چيزي در اين دود خونه و آدم خراب كن هست كه حتي بزرگترا اينو مي‌دونن كه بچه هاشون نبايد بكشن؟ چرا هميشه بزرگترا فكر مي‌كنن تو موضع حق نشستن و باقي همه احمق و اشتباه كارن؟ چرا و چرا و...

گرچه حرفهايش توجيهي براي رفتاركودكانه‌اش نبود اما به دل نشست و جالب اينجاست كه در تمام مدت مباحثه هيچ حركت كودكانه‌اي انجام نداد.بعد از آن روز هم ، هرگز نديديم آدامسي دور انگشتش بپيچد و يا چلق چلق آن را بتركاند و يا باد كند و رسيده به نوك دماغ منفجرش كند. انگار به اندازه تمام دوران كودكيش منتظر بود تا براي ما حرف بزند و وقتي زد همه لجبازيش را همراه آخرين آدامس بادكنكي و نه ريلكسي كه مزه‌اي براي شروع جواني‌اش بود انگار، با آخرين ركوردِ پرتاب آدامس به بيرون تف كرد.  

 

                

                                     راستی چاه را بخوانید  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 19:21هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

خواستم نام وبلاگ را سهم بگذارم٬ تکراری بود.

دیدم هرکس سهمی دارد.

 کم و زیادش مهم نیست .پیداکردن و گرفتن این سهم  مهم و

 باارزش است .

سهم من از اینجا همین انتباه بود که امیدوارم ارزش خواندن داشته باشد و

 احلام من وشما روزی به آرامش و بیداری برسد!

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 8:3هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |