تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 طُره‌ای از مو٬ راه نگاهش را بسته بود اماديگر رمق پس زدن تاريکی را نداشت٬عادت کرده بود دنيا را کرکره‌ای ببيند.

خسته از انتظار براي يافتن وسيله٬ موافق جهت مسير٬ درحرکت بود اما هر بار كه وسيله‌اي پيدا مي شد، نام مقصد را فراموش مي‌كرد!

زانتيايي نقره‌اي چراغ زد. نورش آنقدر زياد بود كه بتواند از كركره نگاهش عبور كند و ديگر لازم نبود دستان تاول زده‌اش را براي پس زدن دسته مو بلند كند!

رويش را برگرداند و مسير را عوض كرد.

بادِ وحشتي سرد، طُره را پخش و پخش تر كرد،‌آنقدر كه نور ِهمه چراغهاي لاابالی در تاريِ تارهاي قهوه‌اي گم شد.

صداي بسته شدن در ماشيني را شنيد و بعد صداي بسته شدن در و درهاي ديگر و ديگر مسافري باقي نماند.اما وسيله مي‌رسيد انگار...

_  آخرِ‌ ِ  ...

 قيييييييييييييييييييييژژژژژژژژ(ترمز تاکسی)...

ـ چي ؟ كجا ؟

_ ممممممممم...آخر ِ دنيا !

_ چشماتو خوب باز كن و يه نيگا درست بنداز آبجي ،آخرِ ِ دنيا همينجاست که واسادی ! حرفي ندارم سوارت كنم و كرايه بگيرم اما فقط مي‌تونم برت گردونم اول دنيا. قبوله ؟

تارهاي تار و قهوه‌اي را که پس زد، همه جا تاريک شد .

آخر دنيا همينجا بود.

 

توضيح: آخرِ ِاول= اول ِ آخر!!!

                                            مرداد ۸۴

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 21:48هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

"بازم خرابكاري؟ "

 

 اين رو اونقدر در كله‌اش كرده بودند كه باورش شده بود يه خرابكار حرفه‌ايه.از 5 سالگي وقتي كه شيشه همسايه شكست و مهدي توپشو پرت كرد طرف خونه حسن آقا،اين توبيخ و كنايه ها شروع شد. با اينكه  تقصير اون نبود و تنها جرمش تماشا کردن و فرار نكردن بعد از ماجرا بود.

 

شايدَ م  از قبل ترش وقتي كه جاشو تو 4 سالگي خيس كرد از بس هندونه خورده بود و شايد از 3 سالگي وقتي مي‌خواست خودكار آبجي بزرگشو، رو ديوار امتحان كنه و نقاش بشه به خرابكاري شهره شد. باقيشو ديگه حتما خانواده به حساب نوزاديش گذاشته بودند كه چيزي يادش نمي‌اومد ؟

 

گاهي اما يادش به  سال اول دبيرستان  می افتاد وقتي كه حامد تقلب كرد اما برگه اونو خط زدن و  بهش صفر دادن يا  حتي سال دوم دانشگاه وقتي دختر بَده دانشكده معلوم نيست از كي حامله شد و پيله كرد بش و فقط شانس آورد يه خواستگار كودن به تورش خورد و نگفت : تقصير تواِ.

از همه بدتر وقتي بود که ازدواج كرد و فهميد عيالش ديپلم هم نداره و قبلا دوتا شوهركرده اما بش نگفته!

هنوز كه هنوزه شيشه هر كي مي شكنه، جاي هركسي خيس مي شه، ديوار هر كي خط خطيه و شكم هر زني كه  بالامي‌آد مي‌گن  لابد كار اين عليرضاي خرابكاره كه عُرضه حتي  يك سال زن‌داري هم نداشت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 22:12هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 کیسه های سنگین گذشته را بندازه و بره بالا بهتر نیست؟

 

سالها بود يا شايد ثانيه ها نمي‌دانم اصلا چه فرقي مي‌كند؟ مهم لحظه‌هايي بود كه بايد مي گذشتند كه گذشتند.

سخت يا آسان ، خوش يا ناخوش،آرام يا پراضطراب، هرچه بودند طي شدند كه بايد طي مي‌شدند.

اما اکنون كه حال است و بايد ياد بگيريم كه در لحظه زندگي كنيم و چاشنيش كمي اندوخته‌هاي تجربه‌اي باشد، چرا قدر اين لحظه‌هاي زيبا را نمي بريم و زيباترش نمي كنيم؟منتظر چه هستيم؟ باز هم آمدن آينده‌اي كه نمي‌دانيمش؟ كه ترس داريمش؟ كه آن را نيز نيامده از دست بدهيم در اضطراب خاطره‌هاي تلخي كه شايد دوباره امروز شوند؟ كه شايد نشوند اگر ما بخواهيم.

 

بيا سنگيني گذشته را بيرون بياندازيم تا هرچه سبك بال تر به آسمان آبي،درست آنطرف ابرهاي سفيد يا حتي سياه، به آبی آبیش برسيم .

 

بيا سفری دوباره را آغاز کنیم كه

 

 بالون آماده است!

 

 

در بالون که نشسته ایم خواندن بعضی گفته ها لذت بخش است:

 

عشق باید زمینی باشد. افسانهٔ دَردخواهی‌ست آنکه می‌گوید عاشق به وصال که رسید عاشق نیست. عاشق در وصال است که تازه عاشق می‌شود. تا پیش از آن نامی بیش نبوده... عشق زمینی که نباشد، بادِ هوا نیست؟

اصلا عشق ِ به چه بود عشق ِ مجنون؟ عشق ِ به لیلی بود یا عشق ِ به جنون که لیلی را هم رها کرد؟

 

                                              از نوشته" خرمالوها "

 

 و اين نوشته بد جوري هوايي مي كند آدم را درزمين و حتي هوا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 22:5هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

_ به آخرين صحنه غم‌انگيز و ناراحت كننده زندگيتون فكر كنيد. حالات بدني اون لحظات را تصور كنيد .حالا بريزيدش بيرون...

نمي‌فهمم كدوم صحنه رو از ميون اون همه اتفاق خسته و عصبي كننده اخير انتخاب كنم .اما براي اينكه هميشه شاگردای تنبل آخرين و ساده‌ترين راهو انتخاب مي‌كنن به بحث امروز خودم و اين رئيس حسود و كينه اي ،فكر مي‌كنم اما نمي‌تونم  از ذهنم بندازمش بيرون و يواشكي به مربي (البته بعد از ريلكسيشن) مي‌گم:چه جوري بايد بيرونش كرد؟ و یادم نیست چه پاسخی می ده!

_ حالا به آخرين شادي و روز خوبي كه داشتيد فكر كنيد بدنتون رو درهمون حالت تصور كنيد و بدونيد آسمون آبي هميشه آبيه حتي اگه ابراي سفيدیا سياه بيان و برن. اين ابرا هستن كه مي‌گذرن اما  آبي آسمون هميشه آبي مي‌مونه...

 

                            کامل این مطلب را در عریضه بخوانید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 20:25هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |