به اصرار دوستی قدیمی مطلبی را که پارسال نوشتم اینجا می گذارم شاید که غیرت و فرصتی یابم تا ادامه اش دهم ...
باز امروزهواي نوشتن كردم.نوشتني مثل آنروزها كه خودم بودم و تنهاييهايم .آنروزها كه فرق داستان كوتاه و رمان را نميدانستم كه شايد هنوز هم نميدانم.آنروزها كه وبلاگي نبود و هر نوشتهام با يك رنگ و در كاغذي متفاوت مثل روزهاي شلخته بيحوصلگي ام نقش ميگرفت .
باز امروز هواي نوشتن كردم .نوشتن در فضاي زلال دختر بچگي .مثل آنروزها كه تخيلات كودكيم نمايشنامهاي ميشد در محله دوست داشتني و يادر مدرسه ام . چقدر دلم هواي سالن بزرگ مدرسه را كرده كه به دو به دوهايم را تحمل ميكرد. هواي آن روزهايي كه هيچ معلم و ناظمي من را شيطان و شلوغ نميديد، چون هميشه شاگرد اول بودم !ولي هم شيطان بودم و هم شلوغ و حتي گاهي از زير درس در رو !
باز امروز هواي گفتن دارم .مثل روزهاي التهاب خانم شدن .آن روزها كه همكلاسيهاي دبيرستان، زنگ انشا مرا سپر ننوشتههايشان ميكردند و جلوي كلاس هُل ميدادند .
دفترچون من، زرد و فرسودهام همينجاست جلوي رويم .اولين صفحه را ميگشايم :
عاطفه ...دوم تجربي ب ...دفتر انشاء .ا.ش. 1 .موضوع : «خداوند طلاق را دشمن دارد»
عجب موضوعي !
به نوشتههايم نگاه ميكنم .ميخواهم بدانم در آن روزهايی كه از ازدواج هيچ نميدانستم چه برسد به طلاق ،نظرم چه بودهاست ...چشمانم به نوشته ام خيره ميماند :
"...اگر خوشبيني نباشد .اگر كوتهنظري ها از بين بروند و اگر زن ومرد با فكر و درك يكديگر ازدواج كنند ديگر طلاقي بوجود نميآيد .ديگر چشمي اشكبار نمي شود و ديگر فرزندي منتظر نمي ماند! "
و در پاراگرافي ديگر : " بعد از طلاق مرد چگونه تحمل كند كه ديگر همرازي ندارد ؟ فرزند بيگناه كجا برود؟ چه كند ؟چطور تحمل كند كه مادر را هرچند وقت يكبار و شايد هيچ بار ببيند ؟ و مادر ..."
"... اما گاهي طلاق بهترين راه است و گرچه قوانين آن بسيار سخت است و زن ومرد به راحتي اجازه طلاق ندارند اما گاهي تنها راه است !"
عجب! در 16 سالگي ام ميمانم ديگر نميخواهم بنويسم .نميخواهم بزرگ وخانم شوم ميخواهم در همين سن كمي بيشتر بمانم .انگار آن روزها چيزهايي ميفهميدم .اي كاش به اين دفتر زرد تا 4 سال بعدش نيز اهميت مي دادم ...نميخواهم بنويسم .
ورق ميزنم ا.ش .2 موضوع : «اگر فقط 24 ساعت ديگر زنده باشيد چه انجام ميدهيد ؟ »چه موضوعي! به درد سنهاي بالا ميخورد .نوشتههايم جالب به نظر نميآيد .تند تند ورق ميزنم .
ا.ش. ۶.موضوع اختياري :« يك قطره اشك » و باز خاطرههايي از جنگ ...ورق ميزنم ...
ا.ش.۷ اختياري : «ميليمترها و كيلومترها» خنده بر لبان ورچيدهام مينشيند .خاطره يك روز شيرين .زنگ ورزش و بسكتبال افتضاح من ! ميخوانم :
" ژيلا كه مامانش آلماني و قدش 175 سانت بود با ريحانه و شعله 170 سانتي يه تيم قوي تشكيل دادند ، من و شهره و مريم كه كوچولوتر بوديم يه تيم . منم كه متخصص اسم گذاري بودم فوري به اونا گفتم تيم كيلومترا و به خودمون ميليمترا .شهره هم كه اسم مستعارش ميليمتر بود كاپتان تيم ما و چون ژيلا از همه بلندتر و كسي به سرش نميرسيد كيلومتر !"
...ورق ميزنم ا.ش. ۸ موضوع :«هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق » نمي خوانم .در خود موضوع ميمانم. مصرع بعدي بي مهابا و مكرر در ذهنم جولان ميدهد ، ثبت است بر جريده عالم دوام ما . ثبت است بر..ثبت است بر...چشمانم را ميبندم و سعي ميكنم به آن زمان برگردم .
دختركي لاغر و معمولي كه نه معني دوست پسر را ميداند ونه طنازي ! و عشق را ؟ يادم نمي آيد .انگار همان يكبار بيهوشي جراحي كار قسمتهايي از حافظه ام را كردهاست .چشمانم را باز ميكنم چارهاي نيست بايد از ميان كاغذهاي كنده شده عقايدم را ورق بزنم .
" پرسيدم آخر شما را چه مي شود ؟در عشق ِ كيستيد چنين خندان ؟ به راه كه رويد كه خستگي برايتان معنا ندارد؟گفتند: برو كه ما مستيم ! عشقي داريم دلربا .قشنگتر از ماه .جاري تر از چشمه. پرستاره تر از آسمان .زيباتراز غروب خورشيد و حتي طلوعش.مهربانتر از لبخند مادر ! چه گوييم كه اينها تنها آفريدگان اويند .اينها ماده و او معناست ! برو كه شايد دلت روزي به عشق او زنده شود ..."
ا.ش .8.موضوع :« جواني»
" جواني داستاني بود پريشان داستان بي سرانجامي !...
به مادر بزرگم كه نگاه ميكردم ترس برم ميداشت .يواشكي از مادر ميپرسيدم : شما هم به اين پيري ميشويد ؟ و مادر به مهرباني ميگفت : بله همه پير ميشوند حتي تو . و من غم دنيا را در چروكهاي صورت آينده خود ميديدم وآرزو ميكردم كه در جواني بميرم ..."
...واي... اكنون ميبينم ترس از پيرشدن در كودكي ديروزم همه جواني امروزم را گرفته تا زودتر در فردايم پير شوم !
بس است ! فعلا دوست ندارم بنويسم كه از خواندن نيز خسته ام .تنها آرزوي كودكيم هم برآورده نشد چون هنوز زندهام. اما پيري فردا هميشه خستهام مي كند .
ا.ش . 9 .موضوع :«خودم » !!!
۲۶ دی ۸۳
ادامه دارد...
و عریضه را ببینید