تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

با اینکه دل گرفته تر از همیشه ام اما به پاس این روزهای خانه تکانی و آمدن بوی بهار و چهارشنبه سوری می تکانم خانه ام را از هرغبار غم و پالایش می کنم هر آلایشی را که قشنگترین شبهای زندگی ام این شبها بوده و اکنون مرور خاطراتش نیز بهترین تمرین مشق گذشته است برایم.

 مرور شب هایی که قشنگترین لباسهای دنیا (از نظر خودمان) را می پوشیدیم و به ذوق باشگاه نفت و انکس* تمام اسفند را مثل خود اسفند ورجه وورجه می کردیم .

به یاد شب چهارشنبه هایی که میدان محوطه بازیمان پر از خس و خاشاک و چوب و کاغذ می شد و لباسهای قشنگ عید که معمولا برای آن شب خاص تر و قشنگ ترین بود را عوض می کردیم و بلوز شلوار معمولی به تن می کردیم و صدای ریز و درشتمان بالای شعله ها می پرید که " زردی من از تو سرخی تو از من " و فکر می کردیم لابد اگر نپریم تا آخر سال زرد و مریض می مانیم ! شاید برای همین است که هرسال زرد و زردتر شده ایم بابت این همه سال نپریدن؟

به یاد چارشنبه سوریهایی که خانه ها برق می زد و همه جا بوی تاید و دستمال خیس و باران می داد و بوی رازقی مستمان می کرد و گلهای عروس و میخک و نخودی که باغبان در باغچه ای که تقریبا دور خانه را احاطه می کرد،کاشته یا بذر پاشیده بود و آنقدر رنگی و بلند و کوتاه بودند که تمام خاطره آن سالها را پر کنند.

به یاد آن سالها و آخرین شب چهار شنبه هایش که چادر به سر با کمی خجالت و کم رویی کاسه و قاشق به دست می رفتیم در خانه ها و قاشق می زدیم و  شکلات و آدامس و آجیل و یا گاهی لنگه دمپایی و حتی کاسه ای آب نصیبمان می شد و فریادی که : سرمان رفت چقدر قاشق می زنید ! که همان خیس شدنها هم برایمان لذتی داشت و خنده ای.

راستی این روزها با این همه آپارتمان  و کوچه های تنگ  و ترافیک و ماشین چه گونه می توان قاشق زد و آتش روشن کرد و از آن پرید و زردی را با زیرکی خواندن شعری به سرخی تبدیل کرد؟

 

زردي ما

* باشگاه نفت و انکس  باشگاههایی واقع در آبادان است

 

 اين مطلب هم جالب استhttp://weblog.zendehrood.com/iranema?ArchiveID=1731

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 23:45هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

روزهایی هست که آدمها بی حوصله باشند.

روزهایی هست که دلشان بخواهد تنها و گاهی بی‌قرار باشند و

صبرشان تمام شود و بزنند زير خيلي چيزها !

روزهايي براي همه آدمها هست كه از خودشان نيز خسته شوند، از

صبوريشان و از مراعات كردن همه آدمهاي دور و بر دنيايشان !

خسته از حماقت ها و صبوريهاي مكررم. خسته‌ام از خود.

 اگر من هم آدمم

مي‌خواهم

مدتي مثل همه آدمهاي دنيا شوم...

 

موسیقی که می شنوید(البته امیدوارم) "بغض" است همانی که توی گلوی خیلیهایمان مانده و یا بارها هق هقش کرده ایم ! 
همان دلتنگی و تکرار هر از گاه ناگفته های بغض آلود از داد خستگی های روح!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 18:29هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |