با اینکه دل گرفته تر از همیشه ام اما به پاس این روزهای خانه تکانی و آمدن بوی بهار و چهارشنبه سوری می تکانم خانه ام را از هرغبار غم و پالایش می کنم هر آلایشی را که قشنگترین شبهای زندگی ام این شبها بوده و اکنون مرور خاطراتش نیز بهترین تمرین مشق گذشته است برایم.
مرور شب هایی که قشنگترین لباسهای دنیا (از نظر خودمان) را می پوشیدیم و به ذوق باشگاه نفت و انکس* تمام اسفند را مثل خود اسفند ورجه وورجه می کردیم .
به یاد شب چهارشنبه هایی که میدان محوطه بازیمان پر از خس و خاشاک و چوب و کاغذ می شد و لباسهای قشنگ عید که معمولا برای آن شب خاص تر و قشنگ ترین بود را عوض می کردیم و بلوز شلوار معمولی به تن می کردیم و صدای ریز و درشتمان بالای شعله ها می پرید که " زردی من از تو سرخی تو از من " و فکر می کردیم لابد اگر نپریم تا آخر سال زرد و مریض می مانیم ! شاید برای همین است که هرسال زرد و زردتر شده ایم بابت این همه سال نپریدن؟
به یاد چارشنبه سوریهایی که خانه ها برق می زد و همه جا بوی تاید و دستمال خیس و باران می داد و بوی رازقی مستمان می کرد و گلهای عروس و میخک و نخودی که باغبان در باغچه ای که تقریبا دور خانه را احاطه می کرد،کاشته یا بذر پاشیده بود و آنقدر رنگی و بلند و کوتاه بودند که تمام خاطره آن سالها را پر کنند.
به یاد آن سالها و آخرین شب چهار شنبه هایش که چادر به سر با کمی خجالت و کم رویی کاسه و قاشق به دست می رفتیم در خانه ها و قاشق می زدیم و شکلات و آدامس و آجیل و یا گاهی لنگه دمپایی و حتی کاسه ای آب نصیبمان می شد و فریادی که : سرمان رفت چقدر قاشق می زنید ! که همان خیس شدنها هم برایمان لذتی داشت و خنده ای.
راستی این روزها با این همه آپارتمان و کوچه های تنگ و ترافیک و ماشین چه گونه می توان قاشق زد و آتش روشن کرد و از آن پرید و زردی را با زیرکی خواندن شعری به سرخی تبدیل کرد؟

* باشگاه نفت و انکس باشگاههایی واقع در آبادان است
اين مطلب هم جالب استhttp://weblog.zendehrood.com/iranema?ArchiveID=1731
