تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

چند روز پیش یه مطلب طویل نوشتم راجع به اینکه " ما اغلب مسبب اصلی تولید غم و غصه های خودمانیم و یا باید تاوان اشتباهات گذشته را پس دهیم..."

به دلایلی از جمله ذیق وقت و نبود کامپیوتر شخصی و تغییر عقیده راجع به انتشار قسمتی از مطلب، آن را پُست نکردم و طبعاً کمی بابت این دیرنوشتنم غُر و لند شنیدم.

اما این چند روز چنان دچار پارادوکسهای عجیبی شده ام(همچنان معتقدم تاوان گذشته اشتباهاتم است)که هیچ انرژیی برایم باقی نمانده.

آخه یکی نیست به من بگه تو که می دونی از کجا داری چوب می خوری و میدونی چاره ای جز صبر نداری چون خودت هم به نوعی مسببش بودی ولی خواستی بدتر از آنچه هست نباشه، پس چرا صبرت تمام شده؟

وقتی خوب نگاه می کنم می بینم از حضور همه عزیزانم فقط تکه ای در دست دارم و با هیچکدامشان نیستم و با همه اشان هستم و متاسفانه همه آنها با هم یکجا جمع نمی شوند(جمع اضداد محال است!) و نخواهند شد و تازه اگر روزی هم بشوند تمام آن استقلالی که بابتش طغیان و عصیان کرده ام را نیز از دست خواهم داد.

خدایا چقدر سخته نداشتن چند خواسته ای که حق طبیعی یه آدمه؟!

 

این هم قسمتی از نوشته ام :

"

چند سالیست که این موضوع،ذهنم را مشغول کرده. همین که ما خودمان عامل و مسبب غم هایمان هستیم. اینکه بعضی از ما با درد زنده ایم و اصلا حال می کنیم وقتی ناخوشیم و اگر خوش باشیم انگار منتظر حادثه ای شوم می مانیم تا برسد.

 حالا اگر خودمان را نمی بینیم و یا نمی خواهیم که ببینیم(اغلب متوجه تیپ و خصوصیات و خیلی عاداتمان نیستیم و گاهی بیش از حد، ماسکهایی را که می زنیم باور می کنیم)

اصلا چرا راه دور برویم؟ اکثر مادرهای ایرانی دچار این عارضه اند. از چشم و نظر دیگران و اتفاقهای بدی که حتما قرار است بیفتد دائم در هراسند و این حس را به اصرار به دیگران نیز انتقال می دهند. حتما دیده ایم که در دعاهایشان خواستار سلامتی و بهروزی و خوشبختی فرزندان خود هستند اما باور دارم که خودشان نیز باور ندارند. می دانید چرا؟

خوب ساده است اگر کسی امید داشته باشد و امیدش قوی هم باشد دیگر نیازی به نگرانی نیست و نبایدهم باشد!

خلاصه ذهن ما (شرمنده از گفتنش هستم اما) ذهن ِ اغلب بیمار ما، بازیهایی می کند و بلاهایی سر خودش می آورد که باور کردنی نیست..."

 

شاید ادامه داشته باشد!

 

 

راستی این شعراز مسافر خیلی به دلم نشست، همه اش را بخوانید...

 

 

باری عزیز

روزهای من ات  بی تو تباه تر اند

به سفر باشی و نباشم ات

به خانه نباشی و باش ام ات ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 12:52هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

یخ کرده ام این روزها. لرزه دارم بر بدنِ خسته ام.

یاد آن  نوشته ام می کنم...

 

"روزهایی هست که آدمها بی حوصله باشند.

روزهایی هست که دلشان بخواهد تنها و گاهی بی‌قرار باشند و

صبرشان تمام شود و بزنند زير خيلي چيزها !

روزهايي براي همه آدمها هست كه از خودشان نيز خسته شوند، از

صبوريشان و از مراعات كردن همه آدمهاي دور و بر دنيايشان !

خسته از حماقت ها و صبوريهاي مكررم. خسته‌ام از خود.

 اگر من هم آدمم

مي‌خواهم

مدتي مثل همه آدمهاي دنيا شوم..."

 

پ.ن :برای مادر عزیزم که بیش از همه نگرانم است، باقی، فامیل و دوست و آشنا و شاید یک عالم آدمهایی که می شناسمشان ولی اغلب نمی شناسند مرا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 11:58هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

سکوتی تلخ بر لبهایم نشسته. همه جا ازدحام است و فریاد.توپ است و خمپاره، ضدهوایی است و ناله

 

و صدای لِک و لِکِ مینی بوسی کرمی، به رنگ بلوز و شلوارم.

 

نگاهم خیس می شود و یکجا می ریزد به اروند رود که انگار دزدانی خاکستری پوش، همرنگ آسمان شهر، به تاراجش می برند!

 

گردنم خشک شده از بس به دنیای کوچکم  زل زده و جستجویش می کنم تا ذره ای از آن را برای روز مبادایم قایم کنم، از همان قایم کردنها که بعدها با آن پُز بدهم که  هنوز بچه ام و می خواهم شیرین زبان باشم و تاب بخورم و عروسک هایم را عطر بزنم.از همان دل آبکردن ها با طعم ترش و شیرین آب نبات چوبی ...

 

حسرت بار و خشمگین نمی خواهم بزرگ شوم، درست برعکس همه بچه ها. حسی می گوید هرچه هست، هرچه شیرین و خواستنی ست در همین روزهای کودکیست. می خواهمش.

 

موهای زبر شانه نشده اش را نوازش می کنم. دست می کشم به ابروهای نازکش. گونه های دودیش را با سرانگشت کوچکی که در دهان کرده ام، پاک می کنم. نمی دانم این پالایشگاه که لعنتی اش هم اگر نگویم خود لعنت شده، تا کی می خواهد بسوزد و ابر سیاه درست کند؟

گونه های دودیش دیگر پاک نمی شود. یادم می آید جایش گذاشته ام، یا شاید مثل بچه گربه ام که او نیز دیگر بزرگ شده بود،در لحظه های آخر کوچ، پیدایش نکرده ام درست مثل  کودکیم.

مدتی بعد می شنوم که گربه ام زخمی شده و مرده است و عروسک بلندقدم رابه همراه کلکسیون شیشه های خالی عطر و بعضی اسبابها برده اند ولی نمی فهمم چرا؟

 درست مثل کودکی دزدیده شده ام!

 

هنوز هم نمی دانم، اول کودکی و عروسک و شیشه های خالی عطرم را گم کرده ام و بعد دزدیده شده اند یا همان روز که اولین آژیر قرمز را شنیدم  آنها را ربودند؟

 

راستی همه اینها به چه دردشان می خورده که نگذاشتند زندگی ام را بکنم؟

 

 

خاکستری آسمان

 

 

پ.ن

۱ـصحنه بر دار شدن صدام ر ا که می دیدم دندانها را فشرده و می گفتم چون او هرگز نخواهند مرد و هستی و شادی خیلی ها را  همچنان خواهند ربود! 

 

۲ـ با تشکر و اجازه از فتو وبلاگ آبادان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 10:24هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

میگن آخوند خوش شانس چند جا چند جا واسه روضه دعوت می شه ! حالا نَقل منه که دست به روضه خونی و بالا منبریم هم بد نیست.از این طرف فریبا با ترس به خاطر پست عصبانی قبلیم و از آنطرف م.س.ت با جسارت ،من رو دعوت کردن به بازی  جدید "معرفی" که هنوز فرصت تحقیق نیافته ام که ریشه این بدعت از کجا آب می خوره و نهال شده و عنقریب است که درخت تنومندی شود.خوب مثل اینکه نمی شه از زیرش در رفت! 

۱ـ از بچگی شیطون،بلُکم* بازیگوش.حساس،بدخواب اما درس خون و بسیار برون گرا بودم. نه اینکه فکر کنید این کلمه برون گرا رو حالا یاد گرفتما بلکه الان تازه معنیشو فهمیدم چون ۵ سالگی تو کارنامه کودکستان *ام با جوهر طلایی خوش خط نوشته بود"وزن:۱۴کیلوگرم(یعنی زیر خط مرگ!)هوش:خوب.استعداد:خوب .فعالیت : خوب .وضعیت یادم نیست چی: بسیار برون گرا" ! خوب هنوزم همه اینا رو اگه زمونه بزاره هستم به غیر از  وزن که (بالای خط مرگم لابد ) و درس خوندن...

یادمه یه سال مامانم داشت می رفت مکه ومن هنوز لیسانسمو نگرفته بودم. بهش گفتم تو حجر اسماعیل واسم نماز بخون که فوق لیسانس قبول شم! مامان عزیزم میدونید چی گفت؟

ـ یه نماز اونجا می خونم که هیچوقت قبول نشی تا اینقدر خودت و بقیه رو حرص ندی ! و چنین شد که بنده حتی یک بار هم امتحان فوق ندادم چه برسه قبول بشم

۲ـ قبلا‌ها کلی غُرغرو ،کٍسل ،همیشه خسته، بی انگیزه و نا امید بودم اما حالا بشّاش، مثبت اندیش، همیشه خسته و با انگیزه و امیدوارم !

۳ـ منم مثل گل تن از مارمولک و سوسک و آدم خشن (این سومی نظر خودمه) نمی ترسم اما فیلم ترسناک رو دوست ندارم (بازم ازش نمی ترسم )چون مخالف غیر رئالم. کلا ترسو نیستم و تا اندازه ای هم جسورم.

۴ـ بچه که بودم بابام و فامیل می گفتن دقیقه ای چند می گیری حرف نزنی؟ اما لذت حرف زدن برام بیشتر از آدامس و پول بود و خوبه که من مادی نبودم وگرنه حالا رشوه گیر قهاری شده بودم.تازه دست به نوشتنم هم مثل حرف زدنم بود منتها این نه تنها کسی رو ناراحت که همه رو تو کلاس خوشحال می کرد بابت این که همیشه چندتا انشاء طنز تو جیبم داشتم.تازه خانواده رو هم بیشتر چون سرم به نوشتن گرم بود و کمتر حرف می زدم. آهان راستی ...

5_  تنبلی یکی از صفات بد منه که برای انجام هر کاری تابع قانون صفر و یکم یعنی یا از زیر کارها تا جایی که بتونم در می رم و یا به نحو شکنجه آوری انجامش می دم. مثلا برای تمیز کردن زمین، اول با دستمال آغشته به وایتکس و مایع ظرفشویی و بعد با دستمال خیس زمین رو می شورم و آخرسر هم با حوله خشک می کنم طوریکه همه کلافه شده و یا وسایل رو از دستم می گیرن و یا برای همیشه تمیزکار استخدام می کنن ( روش خوبیه نه؟)

راستی قسمت ۱  که راجع به درس خوندنم بود هم مشمول همین قانون می شود برای اینکه چند سال برای کنکور درس نخوندم اما وقتی قبول شدم تا قبل از نماز مخصوص مامان، شاگرد زرنگ بودم.

 

 باقی صفات، دیگه هم از حوصله شما خارجه و هم من گفتنش رو  لازم نمی دونم اما دوست دارم همواره اینگونه باشم :

1-    خوشرو، شاد و سرحال

2-     قانع ولی بلند طبع

3-    تابع اما به وقت لزوم

4-     جسور ولی با حَیا

5-    کم حرف اما نکته سنج

 

* بلکم به معنای کسیست که آنقدر سماجت می کند تا به آنچه می خواهد برسد

* کودکستان همون پیش دبستان حالاست

 پ.ن : تعریف و مرجع این بازی

و سخترین و جسورانه ترین قسمت ماجرا معرفی ۵ نفر است

که شاید                   کتایون ، ماهور، شراب سلطنتی، مهرپاک  و شبگرد 

در این بازی دعوتم را قبول کردند، کسی چه می داند؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 13:23هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

گرامی نامهربان !

 

آیا محبت و مهر را نیز خواهی دزدید؟

با خود به کجا خواهیش برد؟به ابدیت خودخواهیت؟ به تعفن فکر کینه ورز و سیاهت؟ به لجنزار بدبینی و حسادتت؟ آیا پرمهرت خواهد کرد و عقده هایت را فروخواهد نشاند؟

 

و اگر کسی دیگر مرا نخواند، خوانده نخواهم شد در این همه جا برای نوشتن؟

 

راهم را گم خواهم کرد و کور و درمانده خواهم گریست؟

یا بیشتر مطرح می شوم و  راههای بهتری برای بودن می یابم و محق بودنم به اثبات می رسد؟گرچه نیازی ندارم به هیچ مهری و نه هیچ اثباتی برای بودن که هستم تا نفس می کشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 8:4هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |