چند روز پیش یه مطلب طویل نوشتم راجع به اینکه " ما اغلب مسبب اصلی تولید غم و غصه های خودمانیم و یا باید تاوان اشتباهات گذشته را پس دهیم..."
به دلایلی از جمله ذیق وقت و نبود کامپیوتر شخصی و تغییر عقیده راجع به انتشار قسمتی از مطلب، آن را پُست نکردم و طبعاً کمی بابت این دیرنوشتنم غُر و لند شنیدم.
اما این چند روز چنان دچار پارادوکسهای عجیبی شده ام(همچنان معتقدم تاوان گذشته اشتباهاتم است)که هیچ انرژیی برایم باقی نمانده.
آخه یکی نیست به من بگه تو که می دونی از کجا داری چوب می خوری و میدونی چاره ای جز صبر نداری چون خودت هم به نوعی مسببش بودی ولی خواستی بدتر از آنچه هست نباشه، پس چرا صبرت تمام شده؟
وقتی خوب نگاه می کنم می بینم از حضور همه عزیزانم فقط تکه ای در دست دارم و با هیچکدامشان نیستم و با همه اشان هستم و متاسفانه همه آنها با هم یکجا جمع نمی شوند(جمع اضداد محال است!) و نخواهند شد و تازه اگر روزی هم بشوند تمام آن استقلالی که بابتش طغیان و عصیان کرده ام را نیز از دست خواهم داد.
خدایا چقدر سخته نداشتن چند خواسته ای که حق طبیعی یه آدمه؟!
این هم قسمتی از نوشته ام :
"
چند سالیست که این موضوع،ذهنم را مشغول کرده. همین که ما خودمان عامل و مسبب غم هایمان هستیم. اینکه بعضی از ما با درد زنده ایم و اصلا حال می کنیم وقتی ناخوشیم و اگر خوش باشیم انگار منتظر حادثه ای شوم می مانیم تا برسد.
حالا اگر خودمان را نمی بینیم و یا نمی خواهیم که ببینیم(اغلب متوجه تیپ و خصوصیات و خیلی عاداتمان نیستیم و گاهی بیش از حد، ماسکهایی را که می زنیم باور می کنیم)
اصلا چرا راه دور برویم؟ اکثر مادرهای ایرانی دچار این عارضه اند. از چشم و نظر دیگران و اتفاقهای بدی که حتما قرار است بیفتد دائم در هراسند و این حس را به اصرار به دیگران نیز انتقال می دهند. حتما دیده ایم که در دعاهایشان خواستار سلامتی و بهروزی و خوشبختی فرزندان خود هستند اما باور دارم که خودشان نیز باور ندارند. می دانید چرا؟
خوب ساده است اگر کسی امید داشته باشد و امیدش قوی هم باشد دیگر نیازی به نگرانی نیست و نبایدهم باشد!
خلاصه ذهن ما (شرمنده از گفتنش هستم اما) ذهن ِ اغلب بیمار ما، بازیهایی می کند و بلاهایی سر خودش می آورد که باور کردنی نیست..."
شاید ادامه داشته باشد!
راستی این شعراز مسافر خیلی به دلم نشست، همه اش را بخوانید...
باری عزیز
روزهای من ات بی تو تباه تر اند
به سفر باشی و نباشم ات
به خانه نباشی و باش ام ات ...

