حالا می توانم یک بوق بلند بزنم که مشق روان به روز شد اما چون نوشته بوبوق بوق(پست قبلی) را خیلی دوست دارم چکیده اش را اینجا نمی آورم.
این عکس هم برای عشاق ایرانی !(ولنتاین یا سپندار مذگان)
در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید
حالا می توانم یک بوق بلند بزنم که مشق روان به روز شد اما چون نوشته بوبوق بوق(پست قبلی) را خیلی دوست دارم چکیده اش را اینجا نمی آورم.
این عکس هم برای عشاق ایرانی !(ولنتاین یا سپندار مذگان)
چُرتزنان و با خيال درهم ذهن، آرام از زير پل رد ميشوم. با اينكه خيابان بسيار شلوغ است اما چند متر به بالا ميپرم. يكي بيشتر از بقيه بال بال ميزند که مثلاً ماشین جلویی زودتر برود. چپ نگاهش ميكنم اما نگاهم معنایی ندارد وقتي همه دارند بوق ميزنند تا حرفشان را به کرسی بنشانند. تازه همه به نوعي اظهار وجود میکنند. فقط صداي بوقها متفاوت است، درست مثل شخصيت آدمها، مثل تعداد راههاي رسيدن به خدا، همه چيز به بينهايت موضوع ختم ميشود.
بينهايت بوق، بينهايت صداي آدم و ...

انگار آدم ها هركدام بوقي هستند كه يك آدم به آن آويزان است. حالا نميدانم اين آدمها هستند كه فرقمیکنند يا اين بوقها هستند كه نواي مختلفي دارند و يا شايد هردو متفاوتند؟ فكر كنيد چه تركيب بي نهايتي ميتوان از اين دو ساخت!
جلوتر ميروم و عين كسي كه از صداي بوق چُرتش پاره شده و چشمهايش را ميمالد تا بهتر ببيند، بهتر ميبينم. خيابان پر است از بوقهاي رنگارنگ، ديجيتالي، ساده، شيپوري، بوق عربدهاي كاميون، ناقوسي و حتي بوق دوچرخههاي قديمي!
حالا ديگر خواب از سرم پريده و خيلي بهتر ميبينم، فكر مي كنم گاهي آدم به يك بوق بلند نياز دارد تا حسابي بيدار شود. ولي نه! يادم ميافتد به همه بيدارشدنهايي كه باعث و بانيش آدمهاي بينزاكتي هستند كه نصفه شب هم دستشان را از روي اين ابزار صوتي برنميدارند.

انگار اين بوقها هستند كه آدمها را ميزنند و تازه هركدام يك جور. يكي تند و پي در پي، يكي ممتد و كشدار مثل آنكه سيمش جايي اتصالي كرده و ديگري شيپوري و گوشخراش، آدمها هم هرکاری میکنند نمیتوانند خود را نجات دهند که چقدر وابسته و دلبسته همین بوقهایی هستند که همه جا میزنندشان و گاهی نوعش را فقط عوض میکنند ولی زدنش را هرگز فراموش نمیکنند!!!
ای وای چقدر بوق، ما آدمها را دنبال خود روی زمین میکشانند و میزنند!
پ.ن:صدای انواع بوق را که حتماً شنیده اید؟
لطفا نوشته کامل را از ادامه مطلب بخوانید
در پستهای قبلی اشاره ای به وبلاگ جدیدم کرده بودم و از امروز در اینجا نیز چکیده ای از مطالب " مشق روان " را خواهم آورد:
بیوگرافی یونگ
يونگ متولد 1875 تنها پسر يك كشيش پروتستان اصلاحطلب سوئيسي بود...
وي دوران كودكي خود را به عنوان يك تنهايي تقريباً تحمل ناپذير توصيف كرده است و در كتاب «خاطرات، خوابها و روياها و بازتاب انديشه ها» ميگويد: «بدينگونه الگوي رابطه من با دنياي خارج از همان زمان تعيين شده بود، لذا امروز من به همان اندازه منزوي هستم، كه در آن موقع بودم».
كارل در جواني مجذوب علم وفلسفه گرديد ولي كمي بعد متوجه شد آنچه درآن استعداد بلقوه دارد روانپزشكيست.
رؤياها، تخيلات و پديده هاي ماوراء طبيعي هميشه نقش مهمي در زندگي يونگ ايفا مينمودند بخصوص هر زمان كه او مجبور بود تصميم مهمي اتخاذ كند.پايان نامه دكتري وي كه در مورد احضار روح بود در سالي اتمام گرديد كه نظريات روان پزشكي به دست شاركو و فرويد بسط مييافت كه اين نظريات بيشتر در مورد ضميرناخودآگاه و روان زدايي اختلالات بود.
يونگ مطالعه نوشته هاي فرويد را دقيقاً دنبال كرد و تعدادي از مقاله هاي خود و اولين كتابش «روانشناسي جنون جواني» را در سال 1907 براي او فرستاد.در همان سال فرويد از يونگ دعوت بعمل آورد كه او را در وين ملاقات كند. یونگ به زودی چهرهای درخشان در تحقیقات فروید و اولین رییس انجمن بينالمللي روانكاوي شد.
او پس از استعفا از بیمارستان، وقتش را صرف تجزيه و تحليل خوابها، تصورات و تخيلاتش و كاوش و مكاشفه در ضمير ناخودآگاه خود كرد. پس از سه سال سكوت، يكي از عاليترين كتابهايش به نام «انواع مختلف شخصيت از ديدگاه روانشناختي» را به رشته تحرير درآورد. در اين نسخه كه در سال 1921 چاپ شد، وي تفاوتش را با فرويد و آدلر مطرح نمود.
او در سال ۱۹۱۳ روش خویش را "روان شناسی تحلیلی" نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد
در باب اسم گذاری وبلاگ
حقیقتش وبلاگ قبلیم * را خیلی دوست داشتم گرچه با عجله و براساس آی دی آن وقتم درست شده بود اما با اتفاقاتی که بعدها افتاد نام "بامهر" که براساس atkindness بود، جا افتاد.این کلمه هم گرچه انگلیسی ست و بنده همواره معتقدم تا آنجا که بایست و شایست(می توان و شایسته است!) فارسی را باید پاس داشت و باقی زبانها را زاپاس،اما اگر بخواهیم وبلاگ درست کنیم و کلاْ برای هر کاری در فضای نت مجبوریم با حروف لاتین تایپ کنیم، بنابراین بهتر است URL یا آدرس بلاگ، انگلیسی باشد تا فینگلیسی!و خوب به همین دلیل at که مخفف است و خوانده می شود عاطی و از طرفی حرف ربط" در" و یا "با" نیز هست و kindness یعنی عاطفه و یا مهر، نام آن وبلاگ "بامهر" ثبت شد.
اما از قضای روزگار و اذیت و آزار چندین مردم آزار از خدا که هیچ از خود بی خبر مجبور شدم مدتی در سکوت بمانم و بعد راهی جایی دیگر شوم که حتیالمقدور، دور از دسترس آنهایی که عقده و گره هایشان هرگز باز نخواهد شد،روزهایم را سپری کنم(البته بابت این اتفاق دیگر گله ای ندارم).
خلاصه آمدم اینجا و ابتدا خواستم اسمش را سهم بگذارم که سهم من بود از فضایی مجازی برای گفتن، اما بلاگفا پیغام تکراریست را داد.همان وقت فرهنگ لغات را باز کردم(مثل گرفتن فال حافظ) و در میان صفحات از حرف الف به دنبال کلمه ای مناسب گشتم که هیچ کدام از آشناهای قدیمی که نمی خواستم بیایند و بخوانند به فکرشان هم نرسد که این همان عاطفه است، احلام را دیدم و چه به دلم نشست چون از کودکی با خواب و تعبیرش زندگی کرده بودم و همیشه این اسم عربی را دوست داشتم که مرا به عالم رویایی خاص و عجیب و نه حتی لزوماً شیرین می برد که می توانست مرموز و گنگ نیز باشد.
اما از همان ابتدا خیلی از دوستان ایراد گرفتند که چرا نامی عربی را انتخاب کرده ای؟
سخنم به همه این است که اکثر ما ایرانیان دارای اسمهایی هستیم که هم دوستشان داریم و هم به آن عادت کرده ایم. بعضی اسامی ائمه و مقدسین است و بعضی معانی زیبایی دارند که از زبانهای دیگری چون ترکی- عربی و حتی لاتین آمده. سوال من اینست که می توانیم این اسمها را عوض کنیم؟
تازه چه ضرورتی دارد عصا قورت داده و خشک و بی روح همه کلمات را فارسی بگوییم که گاهی بعضی لغات بیگانه جا افتاده در فرهنگ فارسی، روح خودشان را دارند و حس خاص خودشان را می دهند و برگرداندنش به فارسی نه تنها وقفه زمانی در ذهن برای تداعیش ایجاد می کند که گاهی به اصل معنا هم نمی رسیم. مثال برای چنین کلماتی آنقدر زیاد است که از حوصله خارج. حتی خود این احلام نوعی خواب آشفته و ناآرام است که" رویا "برگردان کاملی برای آن نیست!
اما نکته ای دیگر که مرا بر آن داشت تا دوباره احلام شوم این است که خواب و رویا جزئی از ضمیر ناخودآگاه ماست و بیان کننده بسیاری از عادات و اخلاق و روحیات و حتی ژن ما و از تعبیر آن می توانیم خیلی از گره های موجود روحی روانیمان را پیدا و حل کنیم و حتی پیش بینی بعضی اتفاقات را مقدور...
بنابراین از این به بعد با علاقه بیشتری به احلام و خوابهایم احترام می گذارم و می گذارم که بماند ضمن اینکه اگر فرصت کنم با دقت و تا آنجا که بشود روان و سهل در" مشق روان " از اینگونه مطالب روانشناختی ـ خودشناسی می نویسم تا شاید حداقل، گره های خودم باز شود و آسوده تر نفس بکشم.
پ.ن: این پست فقط اظهار نظر من و دوستان است اگر مخالف طبعتان است لطفا به دل نگیرید
در اینجا کامنت هایی که در ارتباط با اسم احلام و یا کلمات غیر پارسی بوده را می آورم:
آقای درویش نوشته اند :
بادرود.پنگ (Peng) فارسی سره ست.یعنی لحظه.آن.مترادف اش اومده تو شعر.
وچه خوب است كه همه مان زبان پهلوي باستان رادر برابرزبان تازي پاس بداريم.(مانندرويا،بيداري.چه زيباينداين ها.)همان گونه كه شهرمان آبادان راپاس مي داريم.باسپاس ازمهرباني تان خانم عاطفه عزيز
نويسنده: احلام
چهارشنبه 27 دي1385 ساعت: 12:10
با درود به آقای درویش گرامی و باقی دوستان که قبلا حضوری راجع به اسم وبلاگم معترض بودند:
و اما استفاده از اسامی عربی
در ابتدا که بنابر دلایلی مجبور شدم از وبلاگ عزیز کرده قبلی ام(با مهر) دست بکشم و نقل مکان کنم به اینجا و سعی داشته باشم که نادوستان پیدایم نکنند و خسته بودم از اسم گذاریهایی که بلاگفا نمی پذیرفت و می گفت تکراری است فرهنگ لغات را باز کردم (مثل گرفتن فال حافظ) و احلام آمد آنوقت یادم افتاد همیشه این اسم را دوست داشتم و چون با خوابهایم نه تنها می خوابم که زندگی می کنم و حساسیت خاصی بر این موضوع دارم و حتی تا اندازه ای به طور موروثی و باقی در اثر تحقیق، تعبیر خواب نیز بلدم، اسم وبلاگ را "احلام" نام نهادم بلکه به بیداری (انتباه) برسم .
آیا دیگر رویا و بیداری زیاد تکرار نشده انددر همه نوشته ها؟
ضمن اینکه عقیده ای به استفاده نکردن از کلمات زبانهای دیگر ندارم که گاهی نمی توان معادلی برایشان داشت مثلا همین احلام رویای تنها نیست بلکه خوابهاییست آشفته و ...دیگراینکه اغلب اسمهای ما عربیست نمی توانیم عوضشان کنیم که؟ می توانیم؟
... پس چرا باید بابت اسامی تعصبی خاص داشته باشیم البته شایسته تر است اگر برای چنین کلماتی معادل فارسی بهتری داشتیم، استفاده کنیم.
نويسنده: ر. م
پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت: 13:36
مبارک باشه اسم جدید وبلاگ...اسم قبلی هر چند معنای زیبایی داشت ولی خیلی عربی بود...
نويسنده: فریبا
چهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت: 8:21
سلام
خداییش الان از یکسالگیت خوشگل تری
رویای آشفته ... بیداری ... ، چه لذتی داره این بیداری
نويسنده: همشهری آرش
چهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت: 7:39
خانه تکانی کرده ای . بااین یونگ و هسه بازی ها مرا بی تردید بیاد ((مهشید )) در ((هامون)) می اندازی که با (( احلام )) می زیست و (( انتباه )) را نمی یافت...
| چهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت: 16:7 |
توسط:فريبا | |||
|
چه فرقي مي كنه؟ مهم اينه كه تو دوسش داشته باشي كه داري اگه واژه عربي عشق رو از ديوان حافظ حذف كنيم چي باقي مي مونه ؟ | ||||
|
وب سایت پست الکترونیک
| ||||
مدتیست روشی جدید را در ذهن و عمل بنا به تجربه و اتفاقات عجیب
زندگی، تمرین می کنم
اما این دفتر را تازه آغاز به مشق نموده ام.