_ این ساعت مال کیه دم دستشویی؟ آقای وحیدی آشغال نریز تو حیاط !
همهمه ...
_ شماها چرا...!
هياهو و باز همهمه در حياط مدرسه بغلی و در مغز و دل و روح من.
چرا زنگ تفریح تمام نمیشود؟
_ آقای وکیل رفت؟
3 لیوانِ اینجا و آنجا مانده روی میزم رابرمیدارد و میبرد.
پیرمرد دانا و مهربانیست و از روزی که آمدم به زور برایم غذا میکشد و حتی صبحها گاهی لقمه برایم میگیرد و معتقد است مثل گنجشگ غذا میخورم. این روزها، قیافه تابلوام را که میبیند میپرسد:
- تو که اخلاقت خوبه و آدم بسازی هستی پس چرا…؟
دیروز از روی صندلی که بلند میشوم سرم به جای اینکه مسیر موازي با سقف را برای رفتن انتخاب کند به زمین متمایل میشود و جناب وکیل که هم اتاق اداری من است، گوشی از دستش میافتد و می گوید: خانم چی شد؟
با جسارتِ سرگيجهاي بلند میشوم و به اتاق مدیرعامل میروم. آنجا هم دعوایم میشود و بغض میکنم و بعد وادارم میکند که حرفم را بزنم و من هم کم نمی آورم.
_ روی میزت یه لیوان آب جوش نبات گذاشتم برو بخور. خوب شد امروز دعوات شد و مجبور شدی خودتو قرص و قایم نگه داری تا بتونی بجنگی، وگرنه با اون وضعی که تو داشتی ما گفتیم باید ببریمش بیمارستان ...
میروم و به حرفهای استادم فکر میکنم که میگفت:
- دیدید بعضی روزا از صبح که پا میشین هی بد میارید و از زمین و زمون براتون میباره؟ همش مال عدم تعادل روح و روانتون توی اون روز و اون دورانه. مطمئن باشید یه مسئله روحی از درون حتی میتونه باعث دعوای بین شما و رئیستون بشه!
ا ی بابا، با این حساب و با این همه درگیریهای پی درپی و مشکلات من، نه تنها باید با رئیسم دعوام بشه که با تمام خلق خدا!
برميگردم و ليوان آب نباتي كه ديگر يخ كرده را سر ميكشم و به ياد جلسه چند روزپیش ميافتم...
من و مدیر عامل و جناب وکیل جوان نشسته بوديم که حاج آقا، پدر و همه کاره شرکت رسيد و بالاي منبر خطابه اي ايرادي، ايراد نمود و به همه پرسنل بدون توقف گیرداد تا رسید به من که هنوز فامیلم را یاد نگرفته
- این خانم هم که دائم تو فکره و هرچی از کنار دفترش رد میشم ، چهره نگرانش رو میبینم که انگار کامپیوتر بلد نیست. خوب خانم برو کلاس كامپيوتر. ندونستن که عیب نیست!
هاج و واج میشوم از یك طرف به خاطر ذکاوت حاجی بابت دقت به چهره همیشه نگران من(نگاه نگران یک مارمولک) آنهم از زاویه ای که او از کنار اتاق رد میشود و ديدن کار سختیست چه برسد ديدن نگرانی چهره و دوم از اینکه چرا فکر میکند علم کامپیوتر من ضعیف است؟
_ نه پدر ایشون کامپیوترش خیلی هم خوبه مشکل از...
و حاجی همینطور که از اتاق بیرون میرود میگويد
- از همه خنده دار تر وکلای این مملکتن همه میدونن که وکیل نمیتونه راه بره از بس کار داره اونوقت...
برمیگردد اتاق و به وكيل جوان نگاه ميكند و با خنده ادامه میدهد که
- ...اونوقت این آقا توی تیم فوتبال شرکت میکنه!
باز میروم در فکر حرفهای حاج آقا و اینکه نگران و دپرس بودن آدمی که دائم در خنده و شوخیست، چقدر تابلوست و حالا دیگر نمیدانم نگران چه نباشم چون هرچه هست و هرچه دارم با یک عالم علامت سوال از هر طرف به من حمله می کنند و چراغ میزنند. جالب اینجاست که همه این داشتهها قبلا هم بودهاند اما انگار الان تازه دارم با چشم بازتری نگاهشان میکنم و میپذیرمشان. پذیرشی چون قطعنامه 597 با دردناچاری،همراه با ترس از دیدن صحنه بعداز جنگ و عواقب تخریب. ترس از آوارگی و خوب نشدن زخمهای این همه سال و ...
همینطور که مشغول تایپ این متن هستم عطسه آرامی میکنم و همکارهایم که مشغول هِرهٍر و کِرکِرند ساکت میشوند و بعد میزنند زیر خنده و یکی یکی اظهارنظر میکنند:
- عطستون خارجی بود؟
و من با خنده میپرسم: چرا؟
- آخه لهجه داشت و خیلی ظریف و پیشتی بود
- شاید لهجه آبادانی اصفهانی داشته
- نه بابا به این عطسه ها میگن آپارتمانی که همسایه بغلی نشنوه!
- این یه عطسه کردا ببینید چقدر شلوغش کردید
دیگر نمیتوانم طاقت بیاورم و با جمع صمیمی و شادشان همراه میشوم و از پیرمرد مهربان شرکت میپرسم: شما چرا نظر نمیدید؟
که آن یکی میگويد: آخه اینا رو سایلنتن!
خدا را بابت بودن در این جمع و خنده های خوش موقع، شکر میکنم و از نوشتن همه این "آه نوشته " پشیمان میشوم!