تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

                                       بسمه تعالي

 

                               "   خلايق هرچه لايق "

 

اينجانب احلام، عريضه، بامهر، مشق روان(که به روز شده)* و...از همه مهمتر تصويري كه از خودم دارم يعني "عاطفه"  كه خودش خبر ندارد ولي لابيرنت پيچيده‌اي از آنيما و آنيموس است، در اواسط حالت صحت و كمي رو به افول، به اطلاع عموم مي‌رسانم هر آنچه بر سر ما مي‌آيد مسببش خود یعنی اين ايگوي پدر... و افكار و ذهن بيمار ناخودآگاهمان است. هر كه مشتاق دانستش بود از خودش شروع كند به كنكاش. بابت بلاهاي اخيري كه سرم آمده، نسخه تقلب تجربه ای نیز مي‌دهم اما مشكلم اين است:

 

"حالا كه فهميدم تقصير كيست چه كنم تا لايق اتفاقاتي به از اين باشم؟"

 پ.ن :

۱- فکر کنم روزی ۱۰۰ بار باید به خودم بگم تو یه حسابدار لایقی.

تجربه ثابت کرده هرچه در افکارمون آدمی ضعیف باشیم دیگران به خودشون اجازه می دن حاکمیتی بی دلیل و غیر منطقی حتی در اصول اولیه کاری(مثلا اصول حسابداری) بر ما اعمال کنند!

۲- روزی ۱۰۰ بار هم باید بگم می تونم حقوق مادی پایمال شده ام رو پس بگیرم و از هیچی نترسم اما...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 0:55هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

_ این ساعت مال کیه دم دستشویی؟ آقای وحیدی آشغال نریز تو حیاط !

 

همهمه ...

 

_ شماها چرا...!

 

هياهو و باز همهمه در حياط مدرسه بغلی و در مغز و دل و روح من.

 

 چرا زنگ تفریح تمام نمی‌شود؟

 

_ آقای وکیل رفت؟

 

3 لیوانِ اینجا و آنجا مانده روی میزم رابرمی‌دارد و می‌برد.

پیرمرد دانا و مهربانیست و از روزی که آمدم به زور برایم غذا می‌کشد و حتی صبحها گاهی لقمه برایم می‌گیرد و معتقد است مثل گنجشگ غذا می‌خورم. این روزها، قیافه تابلوام را که می‌بیند می‌پرسد:

 

-          تو که اخلاقت خوبه و آدم بسازی هستی پس چرا…؟

 

دیروز از روی صندلی که بلند می‌شوم سرم به جای اینکه مسیر موازي با سقف را برای رفتن انتخاب کند به زمین متمایل می‌شود و جناب وکیل که هم اتاق اداری من است، گوشی از دستش می‌افتد و می گوید: خانم چی شد؟

با جسارتِ سرگيجه‌اي بلند می‌شوم و به اتاق مدیرعامل می‌روم. آنجا هم دعوایم می‌شود و بغض می‌کنم  و بعد وادارم می‌کند که حرفم را بزنم و من هم کم نمی آورم.

_ روی میزت یه لیوان آب جوش نبات گذاشتم برو بخور. خوب شد امروز دعوات شد و مجبور شدی خودتو قرص و قایم نگه داری تا بتونی بجنگی، وگرنه با اون وضعی که تو داشتی ما گفتیم باید ببریمش بیمارستان ...

می‌روم و به حرفهای استادم فکر می‌کنم که می‌گفت:

 

-     دیدید بعضی روزا از صبح که پا می‌شین هی بد میارید و از زمین و زمون براتون می‌باره؟ همش مال عدم تعادل روح و روانتون توی اون روز و اون دورانه. مطمئن باشید یه مسئله روحی از درون حتی می‌تونه باعث دعوای بین شما و رئیستون بشه!

 

ا ی بابا، با این حساب و با این همه درگیری‌های پی درپی و مشکلات من، نه تنها  باید با رئیسم دعوام بشه که با تمام خلق خدا!

برمي‌گردم و ليوان آب نباتي كه ديگر يخ كرده را سر مي‌كشم و به ياد جلسه چند روزپیش مي‌افتم...

 

 من و مدیر عامل و جناب وکیل جوان نشسته بوديم که حاج آقا، پدر و همه کاره شرکت رسيد و بالاي منبر خطابه اي ايرادي، ايراد نمود و به همه پرسنل بدون توقف گیرداد تا رسید به من که هنوز فامیلم را یاد نگرفته

- این خانم هم که دائم تو فکره و هرچی از کنار دفترش رد می‌شم ، چهره نگرانش رو می‌بینم که انگار کامپیوتر بلد نیست. خوب خانم برو کلاس كامپيوتر. ندونستن که عیب نیست!

هاج و واج می‌شوم از یك طرف به خاطر ذکاوت حاجی بابت دقت به چهره همیشه نگران من(نگاه نگران یک مارمولک) آنهم از زاویه ای که او از کنار اتاق رد می‌شود و ديدن کار سختیست چه برسد ديدن نگرانی چهره و دوم از اینکه چرا فکر می‌کند علم کامپیوتر من ضعیف است؟

_ نه پدر ایشون کامپیوترش خیلی هم خوبه مشکل از...

و حاجی همینطور که از اتاق بیرون می‌رود می‌گويد

- از همه خنده دار تر وکلای این مملکتن همه می‌دونن که وکیل نمی‌تونه راه بره از بس کار داره اونوقت...

برمی‌گردد اتاق و  به وكيل جوان نگاه مي‌كند و با خنده ادامه می‌دهد که

 

-          ...اونوقت این آقا توی تیم فوتبال شرکت می‌کنه!

 

باز می‌روم در فکر حرفهای حاج آقا و اینکه نگران و دپرس بودن آدمی که دائم در خنده و شوخیست، چقدر تابلوست و حالا دیگر نمی‌دانم نگران چه نباشم چون هرچه هست و هرچه دارم با یک عالم علامت سوال از هر طرف به من حمله می کنند و چراغ می‌زنند. جالب اینجاست که همه این داشته‌ها قبلا هم بوده‌اند اما انگار الان تازه دارم با چشم بازتری نگاهشان می‌کنم و می‌پذیرمشان. پذیرشی چون قطعنامه 597 با دردناچاری،همراه با ترس از دیدن صحنه بعداز جنگ و عواقب تخریب. ترس از آوارگی و خوب نشدن زخمهای این همه سال و ...

همینطور که مشغول تایپ این متن هستم  عطسه آرامی می‌کنم و  همکارهایم که مشغول هِرهٍر و کِرکِرند ساکت می‌شوند و بعد می‌زنند زیر خنده و یکی یکی اظهارنظر می‌کنند:

 

- عطستون خارجی بود؟

و من با خنده می‌پرسم: چرا؟

- آخه لهجه داشت و خیلی ظریف و پیشتی بود

- شاید لهجه آبادانی  اصفهانی داشته

- نه بابا به این عطسه ها می‌گن آپارتمانی که همسایه بغلی نشنوه!

- این یه عطسه کردا ببینید چقدر شلوغش کردید

دیگر نمی‌توانم طاقت بیاورم و با جمع صمیمی و شادشان همراه می‌شوم و از پیرمرد مهربان شرکت می‌پرسم: شما چرا نظر نمی‌دید؟

که آن یکی می‌گويد: آخه اینا رو سایلنتن!

 

خدا را بابت بودن در این  جمع و خنده های خوش موقع، شکر می‌کنم و از نوشتن همه این "آه نوشته " پشیمان می‌شوم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 0:17هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

آی چه دلم می خواد مثل اون وقتها یه عالمه بنویسم، از زمین و زمون گرفته تا آسمون و ریسمون و حتی اراجیف تلخ و شیرین(نه ترش و شیرین البته)...

و چقدر دلم هوس نوشتن یه داستان و حتی یه رمان داره که البته این هوس سالهای بلند منه اما نه وقتش هست نه حوصلش و تازه این ایگوی* ناجنس هم می دونه اگه داستان بنویسه یه چیزایی ناخودآگاه باعث نوشتن می شه که ممکنه یه هو واقعی به نظر بیاد و حتی اون قسمتهای غیر واقعی داستان رو هم واقعی نشون بده و به خیلی ها بربخوره و تازه آبروی راوی رو یا ببره یا درونیاتش رو زیادی شفاف نشون بده!

پس چی کار کنم وقتی از اونطرف پر از نوشتنم و باز کلمه های مورچه گونه* ریختن تو سرم که بنویس و ایگو(منی که می شناسمش) عین دربونی قلدر وایساده و نمی ذاره؟

وای بر این من که گاهی چقدر دوسش دارم به خاطر قدرتها و صبوریهاش و گاهی بهش شک می کنم به خاطر نشناختن خودش و ایده هاش!

 

 * ایگو:

یعنی افکار و ادراکات و رفتارهایی که به آن آگاهیم. بخشی از خود که درواقع می‌شناسیمش و به طور خلاصه ایگو همان چیزی‌ست که در تصورمان راجع به " من" داریم!

* مورچه گونه :اصطلاحی از داستان "نگران بودن یک مارمولک "نوشته شده در مرداد ۸۴ از خودم

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 11:44هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

آنها که علاقمندند

وبلاگ "مشق روان"(روانشناسی یونگ) 

راجع به خودآگاه را ببینند.

 

پ.ن: به دلیل ابهام و حجم زیاد این مطلب و ذیق وقت و کمی حوصله اغلب خوانندگان، آن را کوتاه و خلاصه گذاشته ام،  گرچه ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 11:9هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |