تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

3 كتاب 

 

 

 

 

 مدتيست كه از چاپ كتابهايش مي‌گذرد و من آنقدر سرگرم گرفتاريهاي خود و اطرافيان بودم كه عليرغم ميل دروني نتوانستم مطلبي در مدح و يا نقد كتابهاي "فريبا عرب نيا" بنويسم و گرچه اينكاره نيستم اما ذوق اين موفقيت براي دوستي مثل فريبا كه راهنما و مربي و خواهري مهربان و از همه مهمتر مشوقي براي خودشناسي است، كار زيادي نيست كه به عقيده من عرب‌نيا با گذاشتن وقت نازنينش براي دوستان و محبت بي‌انتظار و كم دريغش، بيش از اين بر گردنمان حق دارد...

 

اما اينكه چرا اكنون به صرافت و صراحت نوشتن او افتادم در اين كسادي وقت و خستگي، تلنگري بود كه زده شد ...

 

به عقيده من زنانگي در شعر و يا نثر حُسن نيست بلكه يك نوع گفتار و يا حتي يك حس دروني است كه بابتش نه مي‌شود مثل آن روزها كه فروغ و شاعره‌هاي ديگر را بابتش مذمت مي‌كردند، نكوهش كرد و نه حالا عرب‌نيا را به خاطر عدمش، مذمت كه آنچه ما را براي خواندن يك شعر ترغيب مي‌كند روح و معناي كلام و آهنگ دلنشيني‌ست كه نويسنده به آن مي‌دهد و نه مرد يا زن بودن جنس كلام كه اصلا هنرور بهتر آنست كه بي داشتن موضع جنسيتي بتواند حرفش را بگويد حرفي كه شايد جان كلام خواننده اش نيز باشد(حتي اگر درد جامعه يا همجنسان و هم كيشان‌اش نباشد).

فريبا در شعرها و گفته‌هايش كه گاه دروني نيز هست به دنبال شناخت خويش است، شناختي كه بابتش زحمت زيادي مي‌كشد چرا كه طبق اصول عرفان و روانشناسي براي داشتن جامعه اي ايده آل و رسيدن به كثرت و مدينه فاضله مي‌بايست ابتدا به وحدت رسيد، وحدتي كه همان رشد فرديت است و تمام اين مسير در شعرهاي فريبا چه در ۳ كتاب چاپ شده‌‌اش و چه در وبلاگهاي" آكاشا"(تجربه تازه) و" من و خودم" به صورت جريان واضحي ديده مي‌شود و جالب است كه معناي آكاشا، ناخودآگاه جمعي و در نهايت مجموعه آرك تايپهاست كه به خدا مي‌رسد كه همه تلاش براي رشد و تعالي، رسيدن به اين آكاشاي مرموز، زيبا و بسيار سخت دست يافتني است!

نام وبلاگ اخير و جاري او نيز كه ديگر احتياج به توضيح ندارد و نويسنده اش بي هيچ ادعايي مي‌گويد" من و خودم"!

بنابراين نوشته هاي فريبا اگرچه ممكن است به دردهاي جامعه به صورت كلي نپرداخته باشد اما در جزء، بسيار ظريف و حتي گاه زنانه و لطيف به دردهاي انساني ونه فقط يك زن پرداخته تا هر كدام به تنهايي متوجه شويم كه فلان اشاره‌اش معضل خود ما نيز هست و يا بهمان خصوصيت همانيست كه ما را نيز مي‌آزارد يا خوشحال مي‌كند.

بيش از اينها مي خواستم از او و نوشته هايش بگويم گرچه ناقد حق ندارد شخصيت نويسنده و شاعرش را نقد كند من هم كه بيوگرافي نمي‌نويسم اما فقط خواستم بگويم براي من كه آشنايي با فريباي عزيز برايش مثل پلي بود براي رد شدن از سيلابي دهشت بار و عينكي براي بهتر ديدن درون و بيرون، خصوصا دنياي روان، تعريف از شخصيت خالص و خودشناس او كه هرگز مثل اغلب ما در پي نقد ديگران نيست، كاريست كوچك.

فريبايي كه زندگي را زندگي كرده‌است و آسان تا به اينجا نرسانده‌اش.

 خواستم بيشتر بگويم اما او خود در كتاب دوباره زندگي(گر چه دقيقا آن روزي كه اين نوشته را در آكاشا ديدم به خاطر دارم و در ذهنم نشسته‌است) واضح‌تر از هر تعريفي مي‌گويد:

 

"گفتگو"

 

-         اينجوري نخند مامان  چروكاي دور چشمت پيدا مي‌شن

-         اگه اين چروكا نبودن، نمي‌تونستم اينجوري بخندم دخترم!

 

                                                                                      ۸۵/۲/۲۵ 

 

 

پ.ن ۱-: فريبا مي‌داند چقدر اين روزها در غرقاب زندگي بيرون و درون غوطه مي‌خورم و خيلي وقت است اين نوشته را شروع به نوشتن كرده‌ام اما فرصت تكميلش را نداشته‌ام كه هنوز هم تمام نشده اما دوست و نويسنده و منتقد خوب پژمان الماسی نیا با نگاهي كارشناسانه اين زحمت را كشيده اند.

۲- آکاشا در زبان سانسکریت به معنای آسمان و ذهن نیز می باشد.

 

 

 

 آدرس محل فروش کتابها:

بزرگراه کردستان( ونک- کردستان)- شهید علیخانی ـ پلاک ۱۴

همه روزه به استثنای ۵شنبه ها. رفعت عزیز(خانم حاتمی)

 و  شهر کتاب مرکزی

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 23:37هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

 

 

مثل خیلی وقتهای دیگه جریان سیال ذهن هستم و فکرم هزار جا می ره. فریبا راست میگه باید کلاس حضور ذهن اسمم رو بنویسم که به قول او روحیه سمجی که من برای یادگرفتن و تحقیق دارم،به یه ذهن آروم و متمرکز نیاز داره، اما کو حال و کجاست پول... ای بابا! اصلا وقت خونه رفتن هم ندارم چه برسه به یه کلاس دیگه!

چند روز پیش ناهید سر کلاس می گفت معمولا آدمهایی زیاد شکر می کنند و می خوان به همه ثابت کنن که حالشون خوبه و بی مشکل اند که پر از درد و گرفتارین(البته این یه بحث مفصل داره که از حوصله شاید خارج باشه) با شنیدن این حرف یه هو زدم زیر خنده و یاد نوشته پست قبلم افتادم که چقدر با عصبانیت شکر کردم و پز گرفتاریهای داشته و نداشته ام رو دادم.

همین امروز داشتم جلو همکارم  پس از خستگی و عصبانیت کاری شکر می گفتم که صداش در اومد:

"وای تو هم حال خدا رو به هم می زنی از بس نمک می ریزی و هی "خدا رو شکر" می گی!!"

کلی باز خندیدم اما چون صد جا خوندم و شنیدم که برای رشد معنوی و خود شناسی خوبه که آدم هی بنویسه و درونیاتش رو بریزه بیرون، چون اغلب این ناخودآگاهه که این کارو می کنه و دیگه این که هنوز جریان سیال ذهن هستم، می رم که برم سر یک درد و دل که :

ما خانمها اغلب دچار مشکل راحت نشستن بیش از حد آقایونیم توی تاکسی. تازگیها هم که سر جلو نشستن من باب راحت بودن  جا دعواست. دیروز عجله داشتم و باید سر وقت خودمو می رسوندم جایی. هوا هم که شکر خدا جهنم! سوار تاکسی شدم اما تقریبا در بسته نمی شد چون دو تا آدم غول و تپل توی تاکسی بودن. اولی که داشت روزنامه می خوند و اصلا ککش هم نمی گزید که من چه جور مچاله شدم، بغلی هم که لنگهای مبارکشان باز و خوش و خرم. یه نگاه کردم دیدم بیش از ۱.۵وجب از عرض تاکسی رو نگرفتم چون یه پا رو تازه آوردم بالا و اون یکیو زیر صندلی جلو جا دادم(خودم هم نمی دونم چه جوری!)

 نزدیک پیاده شدن، بعد از مدتها که از حقوق از دست رفته خود و هم جنسانم دفاع نکرده بودم و در پی پرداخت کرایه گفتم:

" من که اصلا نباید کرایه بدم واسه این که تو پنجره نشستم و همه عضلاتم منقبضه،آقایون که ماشالله همیشه باید راحت بشینن و ما بعد از پیاده شدن با یه عالم درد نتونیم راه بریم"

پس از این خطابه غرا و دهن پر کن و کمر شکن ...

راننده ۱۰ تا حق با شماست حواله کرد و اون دو نفر که احتمالا یه کم با فرهنگ بودن(آخه روزنامه می خوندند) کمی خودشونو جمع کردن اما جیکشون یعنی ببخشید قوقولیه سیمرغیشون در نیومد!"

پ.ن نتیجه اخلاقی این که زیاد تو شرکت نمونیم و

۱- کمتر خودخواه باشیم

پ.ن ۱- الف ( حالا یونگین ها نگن پروژکشن کرده که خودم بلدم ولی نمی تونم این دفعه زیپ دهنمو ببندم و اقرار به خودخواهیم نکنم!)

۲- باز هم خدا رو شکر کنیم

۳- زیاد چاق نشیم

 

ضمنا اگه بنده مدیریت زمان ندارم با دوست و همشهری و هم کیشم (مهر پاک) که می تونم پز بدم؟؟(پست جدید عالیه جان) هم البته بیشتر اثبات می کنه این ادعا رو.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 18:49هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

 

خواستم  انگشتانم را بگذارم روي كلمات و بنالم و شكوه كنم و عقده دل خالي كه چه دنياييست و همه‌اش بايد كار كرد و دويد و دويد و خسته شد و حتي نتوانست كمي، جمله اي خطي حتي نقطه‌اي نوشت بر اين فضاي مجازي كه يك روز فكر مي‌كردم چگونه كنترل كنم خود را تا معتادوار به سراغش نيايم و يك روز ننويسم و اكنون بايد حسرت يك نقطه گذاشتن برايم بماند. اصلا قدرت خدا و بنده هاي بي بديلش، ادبياتم نيز عوض شده و انگار يك رْبات بي حس مي‌نويسد و چه خشك هم!

 

شايد دليلش اين همه حساب كتاب دنيايي باشد و آن همه كار عقب مانده شركت و دوندگي‌هاي گاه مثمر و گاه به مانندكندن هرزه علفهاي اين كشتزار پر جك و جانورِ با آينده و پر محصول كه اميدوارم مترسكش نبوده و كارگر و كشاورزي باشم براي كِشتن و ثمر ديدن و خوردن و باليدن به محصولاتي شاداب و رسيده كه كاَلش را نيز قبول دارم در اين قحطي عنقريب به پيشواز تحاريم(تحریم ها)* رفته!

 

خلاصه كه ديدم شكوه اي در چنته ندارم كه شكر خدا بين همكاران و دوستان شهره شده‌ام به بنده‌اي هر دم شكر گزار كه گاه تمسخرشان قابل شنود است كه

 

" انگار عقل ندارد و در هر وضعيتي شكر مي‌كند، يا زیادی خوشش است و يا خیلی بيغ كه دردهاي خود و دنیا را نمي‌بيند"!

 

شكري مي‌كنم و اين شكر را به عادت و شايد حتي به تعرض مي گويم كه براي چه بنالم و شكوه كنم وقتي اطمینان دارم که همه اين زحمتها و دويدنها و نخوابيدنها براي جبران آنهمه بي خياليها و ركود و انجماد گذشته هاست و بالندگي و رشد و ساخته شدنم در گرو اين همه "رفتن" خواهد بود و چه مي‌بالم در حين اين كٍش و قوس از خستگي هاي جسمي و روحي با اين همه بغض و دردِ در گلوي خاطره و اين همه فرياد ِدغدغه زا براي آينده‌ام مانده!

 

و انگشتان خسته‌ام به آرامي مي‌خوابند روي كلمات و بي آزار همين ها را مي‌گويند كه مي‌‌خواستند اما يك كلمه ديگر مانده تا معجزه‌اش را بار ديگر درتمام لحظه هايم ببينم

 

 

                               " شكر "

 

آن دورهايش را ببينيد

 

جاده اوشان- فشم ديروز ۸ تير

پ.ن : فقط به پشت آن كوهها نگاهي ...

* اشکالی ندارد که گاهی کلمه ای  مانند تحاریم به خلقیم(خلق کنیم)؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 22:44هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |