تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

اینهم وب سایت پسرخاله عزیز من کاوه با عکسهای هنرمندانه اش(البته شغل اصلی ایشان در لندن از این کارهای هنری و تبلیغاتی است که ظاهرا کلی جایزه هم گرفته اند) 

من که بخش داکیومنتی اش را خیلی دوست داشتم

امروز داشتم به صحت ضرب المثلهامون فکر می کردم. فکر کردن و قاطی کردن همه چیزا و همه فکرها کار هر روز و هر لحظه منه. اصلا خودم موندم با این همه مشغولیات ذهنی چه نیازی به اشتغال دارم و براي چی غصه نداشتن کار بهتر رو می خورم؟ من باب مسائل مالی و خرج زندگی هم بالاخره می شه چند تا داستان و مقاله برای این مجله های در پیتی جور کرد و از نویسنده "یانگوم" که خلق عالم رو برای اراجیف و تولید گریه و نشان دادن مظلومیت انسانهای کره ای (ولو ایرانی) سر كار گذاشته کمتر که نیستم؟ اصلا اومدیم و کارم گرفت و فیلمنامه هم نوشتم. تو مملکت نازنین خودمون که حرف برای گفتن و اشک در آوردن و ظلم ظالم و آه مظلوم رو به تصویر کشیدن، زیاده اصلا از مظلوميت قشر زنان و حقوق از دست رفته اين چندين و چند ساله و مشكلات محل كار و دوري و غربت و خلاصه ذکر مصیبت گفتن از خودم می گم...(اووووووووووووو ديديد خودش شد يك يانگوم!) اصلا چرا پيله كردم به اين مادر مرده مانكن؟ همه سريالهای خودمون شده قصه ي پُر غِصه. تازه اون به اصطلاح خنده دارهاش هم كه يا خضعبلاته(خزعبلات) و يا بد آموزي. اگه سالي ماهي هم چند تا نكته جالب بياد(خوندن ترانه هاي گروه آرين و رضا صادقي اونم با اون حلب ِ تار يا تار حلبي) اون قدر دير وقت و دير به ديره كه قضيه چوپان دروغگو مي‌شه و باور نمي كنيم امشب قراره بخنديم و هر شب بايد سماق بمكيم به امید خندیدن .

از اين موضوع فيلم و فيلنامه و نويسندگي در پيتي كه بگذريم البته به جناب سروش خان صحت بر نخورد كه ايشان با وجودِ داشتنِ مدرك فوق ليسانس هواشناسي(تا آنجا كه من خبر دارم و هم دانشكده اي بعضيها بود) خيلي هم خوب از پس گزارشات هواشناسي برمي‌آيند( نه خداييش گاهي اگه هوا خوب باشه كمي  می شه خنديد به سوژه هاش)...

ببينيد وقتي مي گم اشتغال زايي ذهني دارم و مي‌پرم جاهاي ديگه حالا هي دوستان بگند چرا نمي‌نويسي و احساساتت رو خرج نمي‌كني و مي ريزي يه گوشه تا مثل سيمان خشك و سفت بشه( ببين فريبا نمي دونم حرفاتو درست گفتم يا نه؟) بيا اينم نوشتن من كه تو اين شب شلوغ زماني كه فردا خواهر و خواهر زاده نازنين مهمونمم و فرداي فرداش هم مي‌خوان برند به ديار كفر و كفرستون و چون در آن ديار غذاي ذبح اسلامي گرون و كم تنوع است و ايشان هم زيادي مقيد و مسلمون و عاشق غذاي رستوران هاند و بنده نمي دونم بايد در منزل هم اغذيه طبخ كنم و يا ايشان را ببرم رستوران هاي مختلف( يا هر دو) و هم در مراسم فاتحه دكتر شيرازي شركت كنم كه بنده خدا تنها كسي بود كه در مراسم بزرگداشت خودش سكته نمود و همه فاميل و خانواده اش را متاثر، تازه حق گرفتن مرخصي هم ندارم چون قبلا زياد استفاده نموده ام حالا شما بگوييد نبايد اين ذهن شلوغ شود كه هنگ هم مي كند و به قول "عزيز" همكارم فيوزهاي مغز بنگ بنگ بنگ (حالا يا فيش،فيش، فيش) مي‌پرد تازه وقتي بفهميد هر روز يه داستان تو شركت دارم و بابت حقوق ضايع شده ام دائم خفه مي‌شم  و حرص می خورم ولي چه كنم كه بايد تاوان گذشته اي را بخورم كه پلكان بودم تا ديگران به ترقيشان برسند و بنده ترققققي بشكنم  و ديشب سيلي از اشك حواله دستمال كاغذيها كنم از غصه خيلي چيزها...اي بابا، باز يانگوم در راهي بي پايانِ من نه منمِ اين چند نفر مدار زيرصفر درجه بدبختي شد يا حكايت زني در راه بي پايان خود شناسي!

حالا از روده درازي كه بگذريم مي‌خواستم بگم چقدر ضربلمثلهاي ما زير بناي روانشناسي داره. شب عيد پستي گذاشتم با عنوان

"زيبايي در چشمان كسانيست كه زيبايي را مي‌بينند"كه حكايت چشماتون قشنگ مي بينه و نظريه فيزيك نوين در اين باب بود و دیگری با عنوان " خلایق هر چه لایق" واقعیت آنچه می خواهیم و در ذهن می گذارانیم و همان می شود ...و امشب نیز ( حالا نمي‌گم كجا) ولي يادم افتاد كه مَثَل " كافر همه را به كيش خود پندارد" يكي ديگر از این مثلهاست.

(چقدر خوابم مياد) که همون فرافكني و پروژكشن آدمهاست كه هر چه در ذهن دارند و براي ديگران مي‌خواهند فكر مي‌كنند ديگران نيز براي آنها مي‌خواهند و من و ما چقدر بايد تاوان اين محبت و دلشوره  و حماقت هايمان را بخوريم كه ديگران فكر مي كنند براي آنچه در ذهن خودشان هست، انجامشان مي دهيم حالا هر صفتي كه فكر كنيد(كنجكاوي، حسادت، پررويي، رقابت، چشم و هم چشمي) و چيزايي كه حتي شايد عقل من هم بهشون قد نده! هر چي هست خيلي به فكرم انداخته و مشغولم كرده اونقدر كه اسم اين متن رو بايد بزارم پرانتز واسه اين كه ...

 

پ.ن

۱-در پی نظر عالیه جانم باید بگم که بله  موقع نوشتن خیلی خواب بودم اما گیجی گاهی باعث می شه آدم ناخودآگاهانه زیاد حرف بزنه و بی پرده تر اما راجع به نظم افکار. چند وقت پیش توی کلاس تستی داشتیم به نام تیپولوژی یونگ و بعد هم کتابش رو خوندم که در آن نوشته بود برون گراهایی مثل من و تو وقتی با شخص ثالثی حرف می زنیم خصوصا هر روز ، باعث می شه به افکار نظم بدیم  یعنی همینطور که رشته ای از اتفاقات و مشکلات را می گیم در آخر خودمون به نتیجه می رسیم و راهکار پیدا می کنیم. در آنجا توصیه شده بود برون گراها با شخص مورد اعتمادشان صحبت کنند ولی نه آنقدر که طرفشان خسته شود!

 ۲- ببنید حتی پی نوشت ام هم پرانتز داشت!

۲.۵ـ می شه این ضرب المثل رو به "انسان همه را به کیش خود پندارد" تغییر داد؟

۳ـ وقت ادیت و قر و فر ندارم شما لطفا درست و بی غلط بخونید و نتیجه بگیرید

 

اون عکسه هم حوض پر ماهی و پر سکه سعدی شیرازه که اخیرا گرفتم.

ضمنا سبک قبلی نگارش من توی وبلاگهای قدیم قدیم ام همینجوری بود اما خود شناسی و فرو رفتن به درونیات و اداشو در آوردن و ماسک زدن به خاطر خیلیها و خیلی چیزها  و از همه بدتر شغل حسابداری باعث شد اینقدر عصا قورت داده بنویسم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 23:40هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

  

 

خود شرح ماجرا بخوان از این کتیبه گلی هخامنشی و حساب کتاب و سند مالی و سیستم کنترل و دستمزد! راستی اگر آن زمان، سند حسابداری و این همه نظم و درایت بوده ما ایرانیان می بایست الان در کُرات دیگر نشسته بودیم و به دیگر ممالک پُز می دادیم!

واقعا که دیدن تخت جمشید و موزه اش، غرور ِکهن الگویی امان را بر می انگیزد

 

sanad e mali

 آقای بردکاما گواهی می دهد که آقای هردکاما درودگر مصری سرکارگر صدنفر که به ضمانت آقای وهوکا در ساختمان پارسه(تخت جمشید) انجام وظیفه می کند استحقاق دریافت ۳ کارشا و ۲ شکل و نیم نقره به عنوان دستمزد خود دارد.        

                                                                        مسئول صدور سند مردوکا

پ.ن : به نظرم اسناد تضامنی هم از وهوکا گرفته اند!

 

 

این عکس را بدون فلش(که استفاده از آن ممنوع بود) از این کتیبه ترجمه شده واقع در موزه تخت جمشید، گرفته ام.

 راستی کسی متوجهِ توجه اینجانب ِ حسابدار به این سند مالی شد؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 22:47هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

باز هم مسابقه اي ديگر كه  فريبا  آن را باز گو کرده است...

 

اگر زندگيتان يك نمايشنامه باشد،

شما در اين نمايشنامه چه نقشي را بازي مي‌كنيد؟

چه كسي اين نقش را به شما داده؟

 

گرچه به زندگي به شكل نمايشنامه نگاه نمي كنم چون در نمايشنامه واقعي نويسنده و كارگردانند كه همه نقش را به بازيگر اجبار و القاء مي‌كنند اما در بازي زندگي، نقش اصلي، خودش كارگردان و نويسنده و برنامه نويس و خيلي از افراد پشت صحنه است و تهيه كننده که گه گاهي محدويت هايي ايجاد كرده و خواهد كرد، زمان بازي را در دست دارد. اما باپيش فرض قراردادي فريبا كه:

 

اگر زندگيم نمايشنامه باشد:

 

1_ در كودكي مثل اغلب بچه ها كه زياد نقش بلد نيستند بازي كنند و خودشان هستند، خودم بودم، چون خواهر و برادرهاي بزرگترم بچه خوبه بودند و براي من اهميتي نداشت اداي بچه هاي خوب را در بيارم. بنابراين تا آنجا كه توانستم بچگي كردم و لذت بردم و خودم را لوس(ته تغاري) و زياد نگران تنبيه نبودم چون حامي قرص و قايمي داشتم به نام "مادر"!

 

2_ جنگ كه شد خيلي چيزا عوض شد. براي اولين بار توي سن كم، طعم از دست دادن عزيز ترين دلبستگيهايي مثل كودكي، شهر، مدرسه، دوستهام و محله گرم و خاطره ساز ام راچشيدم و يكباره تنهايي بزرگي را احساس كردم و اين شيفت(تغيير) باعث شد ماسكهاي اوليه زندگي را بسازم و به چهره بزنم. نقش يك دختر باهنر و با اينكه سه ماه از سال تحصيلي گذشته بود، نقش دختري زرنگ و درس خون و ...

3_ تا اومدم به خودم بيام ازدواج و نقش يك همسر قانع و بي توقع و ساده زيست و حتي يك زن كودن و هيچي نفهم را بازي كردم. همسري در نهايت ايده آل بودن تا جاييكه فهميدم اين همه سال زير بي تنفسي ماسكهام دارم خفه مي‌شم و خواستم خودم باشم و همسر بيچاره اي كه خودم در قلدركردنش سهم به سزايي داشتم (که از ماست که بر ماست )*دچار آنچنان اختلال رواني و شُك شد (كه لابد با چه هيولايي تا حالا زندگي كرده بودم) كه بعد از جدايي هنوز باورش نشده عامل اين همه بلا و  حتی خودجدايي، همان همسر هميشه قانع فداكار و مهربونه!

 

3_ نقش فعليم خيلي پيچيده شده و شايد دلم نخواد واضح بگم كه الان هم ماسك ظريفي بر چهره دارم كه منافذی برای تنفس داره و گاهي از برداشتنش ابايي ندارم.

نقش آدمي كه بايد بجنگه و بجنگه و از دست داده هاشو پس بگيره و داشته هاشو محكم نگه داره. نقش آدمي كه بر خلاف تصور قبليش خيلي جاها مردانه و آنيموسي عمل كرده و بايد سعي كنه از حواسش بيشتر كمك بگيره.

 

نقش زني كه بايد دختري خوب و دلسوز و راضی، مادري قوي و پولدار! و انساني خود شناس باشه!

 

 

پ.ن:

۱- به خاطر تو خیلی چیزا که نمی خواستم بگم رو گفتم و نمی دونم چه کردم؟ تا پشیمون نشدم ...

۲ـ این بازی نیازی به دعوت نداره هر کی شجاعتش بیشتر بود بسم الله دارم یه جورایی شیرتون می کنم و هندونه می ذارم مواظب باشید

 

* رجوع شود به فیلم سکرت که خود ما باعث اغلب رفتارهای دیگران می شویم.

 

 

 

 ضمنا فریبا متذکر شده که :

عاطفه جون این بازی نیست و اختراع من هم نیست
سوالی بود که دیشب استادمون مطرح کرد و من فکر کردم برای هر کسی مفیده که به این سوال جواب بده...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 13:58هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

چقدر سخته گفتن از آدمهایی که گاه خیلی دوسشون داری و گاه دیگه هیچ اهمیتی برات ندارن اما تاثیر گذارترین آدمای زندگیت هستن و از این هر دو نمی تونی و اجازه نداری که حرف بزنی.

اما سعی خودم رو می کنم فریبای عزیز

۱ـ اولین فردی را که از کودکی خیلی در زندگی قبول کردم و مظلومیت و معصومیت و حتی چهره دوست داشتنی اش( که به عقیده همه شبیه "ابراهیم حاتمی کیا" ست) باعث شد مرام و مسلک مسیح گونه او را بپذیرم و کمی بچه مسلمان با اعتقادی قلبی باشم، برادر عزیز فیزیک دان و مخترع ام هست که حتی یکبار از او نه حرف زشتی شنیده ام و نه غیبتی و نه گله ای. مردی که در عین دانا بودن، بسیار پوشاننده عیوب بوده و هست و تاثیر مذهب و اعتقاد به خدا و ائمه اش یکی از بهترین تاثیرات زندگی ام بوده.

۲- کسی که آنقدر به خودش علاقه داشت و آنقدر احمق بود تا مرا مثل پرنده ای در قفس و سالها خفه کند تا امروز متوجه شوم آنهمه سختی و تنهایی نه تنها بد نبود که از من زنی ساخت که شکر خدا توانایی هایش را باور کرده ام وامید بر باوری بزرگتر از او دارم. مردی که گفتن از او مثنوی ۷۰ من کاغذ خواهد شد ولی در تمام این سالها چه ذهناْ و چه زباناْ وامدار او و البته بعضی از پیشرفتهای علمی زندگی را نیز مدیون او هستم که حتی آشنایی با کامپیوتر و اینترنت که از سال ۷۳ شروع شد و  کمک در ساخت وبلاگ با مهر در بهار ۸۲ از ایشان بود!

۳- در این جا نمی توانم از شخص خاصی بگویم که آشنایی با یوگا در اصفهان از ۳ سال پیش شروع شد و بعد فریبای عزیز که برایم کامنت می گذاشت و من ِ زخمی از همکارهای دوست داشتنی وبلاگ نویس! که دیگر به هیچکس اعتماد نداشتم، به سختی به او اعتماد کردم و برای آشنایی با موسسه یوگای مسعود مهدوی در تهران، فریبا را دیدم و معرفی شدم به کلاسهای دکتر یونگ ...

و در این ۳ سال آشنایی با یوگا(ارتباط ذهن،بدن و روح و تنفس) درون و خودشناسی چه دنیایی که برایم گشوده نشد و این جریان که سر آن از یوگا و مکان و مربیان و همکلاسهای آن شروع می شود و یک جایی دقیقا در قلب این دایره به فریبا می رسد و بعد یونگ و خود شناسی عمقی و تحلیلی، تاثیر گذار ترین جریان و دوران زندگی ام بوده و خواهند بود.

۴ـ...

 این یکی دیگر بماند برای خودم که خودش می داند

پ.ن: وقتی فریبا تلفنی به این بازی دعوتم کرد اولین کسی که در ذهنم نقش بست شماره ۲ بود و جالبه که وقتی نوشته فریبا را بعد از تلفن دیدم از شماره ۲  او متعجب نشدم چون روحیات و تجارب ما آنقدر نزدیک است که جایی برای تعجب نبود اما دوستان مشترک ما که ممکن است متوجه این تشابه شوند باید بدانند که تقلبی در کار نیست

پ.ن دیگر: وبلاگ کتایون عزیز رو که می خوندم براش نوشتم:

جنگ و انقلاب نوشته هايت تاثير گذارنده های جدی من هم بودند اما کاش باقی دوستان اينجا را هم می خواندند و اين درد مشترک اما سازنده روح ما را نیز می ديدند.

این دوستان را نیز دعوت به جسارت و شجاعت این گونه نوشتن می کنم:

عالیه (مهرپاک) عزیزم

ماهور عزیز

آقای رحمت گرامی

زهرای خوب و کم پیدا

و نرگس شوخ و دوست داشتنی

 و هر دوستی که دوست دارد وارد این بازی شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 12:41هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |