تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

حال عجیبی دارم. هیچوقت فکر نمی کردم کودک درونم اینقدر با من قهر باشه و از دستم اینقدر عصبانی!

باورم نمی شد اینقدر جدی و تو دار باشم که اون کوچولو توی ترس و تنهایی این همه وقت مونده باشه!

باورم نمی شد این همه ماسک داشته باشه و من به اشتیاقهاش نرسیده باشم.

پاک گیج شدم. درد زانو  هم امانمو بریده. خیلی کار دارم. باید سعی کنم تا باهام آشتی کنه. باید بفهمم از چی ناراحته و از چی ترسیده .

دیگه باید کمتر خودمو مدیون هر بنی بشری بدونم و به همه بدهکار! باید " نه " و "آره" گفتن به جا و به موقع را یاد بگیرم. باید نگاهش کنم و خط اشکی که توی صورتش مونده رو پاک کنم ...

 باید بفهمم از کی اسیرش کردم و چه جوری؟ باید کاری کنم اما نمی دونم از کجا و چه طوری؟

خدایا غمگین ترین روزهای عمرمو می گذرونم که در عین حال شیرنی تلخی برام داره. امیدوارم بتونم سر بلند  از این عالم درون بیام بیرون و حالم به شود...

 

پ. ن۱ : برای فریبای عزیزم

عجیب نیست دیگه هیچی برام عجیب نیست اما امروز قبل از این که وبلاگتو بخونم  این چند خط رو نوشتم که بی شباهت به نوشته و حرف دل تو نیست!

می فهممت فریبا جان

 حالم زیاد خوش نیست یعنی که اصلا نیست!

پ.ن ۲:

اگه به خیلی از آدمهای این دنیا بیخودی مدیون بودم و بدهکار به تو یکی واقعا مدیونم و فکر می کنم بهترین هدیه زندگی مو از تو گرفتم فریبا جان.

پ.ن ۳:

مدتیست شب های زوج(شنبه، دوشنبه، چهارشنبه) سریال " ساعت شنی" از شبکه ۱ پخش می شه . از همان اوائل سریال متوجه شدم داستان و کار گردان حسابی قدرند و محکم! هنرپیشه هایش هم که دیگر لازم به توضیح نیستند. داستانی که آن قدر موضوع جامعه و روان شناختی دارد که هر کدام جای بحث . اما از همه جالبتر وجود کودک درون خانم دکتر گلستان( رویا نونهالی) است که از قسمت سوم سریال وجود پیدا کرد و من ذوق زده به همه گفتم اما هیچکس باور نکرد! تا امروز  که دیگر وجودش  تقریبا مشخص شده.

دیدن و پی گرفتن این سریال  که ساعت ۲۲:۱۰ پخش می شود را به همه حتی آنهایی که اهل تماشای تلویزیون نیستند  پیشنهاد می کنم.

هر چی می خوام یه چیزی بگم نمی دونم چی بگم اعصابم هم از شنیدن مکرر این جمله توی ذهنم داغون شده که" ما در هر سطح از آگاهی که هستیم در همان سطح برایمان اتفاق می افتد"!
یعنی چی ؟ یعنی من توی سطح آرتروزم و همزمان در سطح ترکیدن انواع و اقسام لوله های ساختمان! و همزمان ورود صاحبخونه عزیزم از امریکا؟ و کارهای حقوقیم و آخر برج و حقوق پرسنل که بنده باید حسابش کنم و اگه نکنم خودم می شم حقوق؟
و انواع کلاس و کتاب و مسائل پیچیده درونی و ناخوداگاه و خود آگاهی؟ خدایا هنگ کردم دیگه نمی کشم! من تو کدوم سطح گیر کردم؟(نکنه توی سطح اگو به جای ایگو؟؟؟)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 12:51هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 لحظه هاي سخت زيادي را مثل اغلب آدمها گذرانده و هر بار پيش خود گفته ام که اين يكي بدتر از قبليهاست و هر بار خنديده ام به گذشته و گاه به امروزم كه نه!

 گذشته سخت تر بوده و اين روزهاي خوش توست...

 

امروز از آن روزهاي مردد روزگار تلخ ام است كه بريده و درمانده‌ام

 

و دردهاي چه كنم چه كنمم گوش من كه هيچ گوش فلك را كر كرده است.

امروز صداي در هم هيولاي هزار چهره و اژدهاي هفت سر و افعي هاي پشت ِ هم روزگار دورم پيچيده و نفس از يادم برده و اشك هم با من سر ناساز در آورده و نمي آيد.

 

امروز ديگر دغدغه‌ام فقط تو نيستي دلبندم كه خودم است و اوست و تويي كه قرار است بزرگ شوي و مني كه قرار است كوچك شود و بگذارد كه كودكيش حرفي بزند بعد اين سالها كه محروم بوده وشرمسار ِ بي دليل آن همه اتفاقي كه فلك مقصر بوده و روزگار و ديگران و اندكي خود كه بر كودك، خُرده اي نيست آن روزها كه سني ندارد و نمي داند ولي حالا بايد تاوان پس دهد و قايم شود و حتي يك رو نظر نكند به بالغش كه ملتهب يك نگاه كودكانه اوست با آن موهاي لخت ول شده روي صورت و آن چشمهاي شفاف كنجكاو که متحیر امروز و فرداهای نیامده است.

 

امروز غصه دار آن همه از دست داده هاي خويش و تو و اويم و آن همه نيامده هايمان.

 

امروز نگران امروز توام كه چه بر كودك هميشه همراه درونت خواهدآورد و فردا چگونه بالغي را خواهد ساخت؟

 

امروز از آن روزهاي مردد روزگار تلخم است كه بريده و درمانده ام...

 

 

پ.ن: آنهایی که راجع به "کودک درون" مطالعه یا تجربه ای داشتند زبان امشب مرا بیشتر متوجه می شوند، باقی پُر و شاید چرت گویی ام را ببخشند.

 

این متن را در صفحه وردی نوشتم که فوتو هایکویم را آن جا ذخیره کرده بودم و دیدنش به یادم آورد که لابد حکمتی در آن نشسته:

 

                                              

                                                     جوانه سبز

                                      می روید از درخت

                                       هر بار بعد ِ مرگ  

 

توضیح :اندیشه و دیگر دوستان عزیز


بله کودک درون همانیست که همیشه همراه ماست .شاید بهتر است بگوییم کودک یعنی استعدادهای بلقوه فرد ، یعنی تمامیت یعنی همه تواناییهای داشته و نداشته، در حالیکه بالغ کمال را می خواهد. توانایی و قدرت می خواهد!

 و گرچه  دوران کودکی ما  تاثیر زیادی روی کودک درونمان می گذارد اما با کودکی هر کداممان متفاوت و مقوله ای جداست و سعی ما باید براین باشد که با کودک درونمان ارتباط برقرار کنیم.
من کودکی خیلی خوبی داشتم و حسابی بچگی کردم و کسی زیاد از من نخواست که بزرگ باشم که بچه آخر بودم و آزاد تا اینکه جنگ این واقعه بزرگ و وحشتناک رخ داد.
حرف من یا شاید حرف یونگین ها پیچیده تر از این حرفهاست چون کودک درون شامل کودک گنهکار، کودک شرمنده و ...(الان همه اش را به خاطر ندارم و درسم هم تمام نشده) است و این مسئله برای همه ما حتی آنهایی که حسابی لذت بچگی را برده اند نیز هست. به طور مثال گاهی اتفاقی در بچگی که ما اصلا در آن تقصیری نداریم باعث می شود خود را تا ابد گناهکار بدانیم و یا شرمسار باشیم و بمانیم حتی شاید بدخلقی پدر و یا اعتیاد و یا کلاشی اطرافیان... باعث این موضوع شود...

مکانیسم پیچیده ای که ناخودآگاهیست چون بچه در کودکی دانسته کاری نمی کند و یا اصلا خودش باعث گناهی نیست!


حرف من ضمنا علاوه بر دیدن مشکلات خود ، دیدن  کودک درون عزیزانیست که ما بزرگترهای نا آگاه دانسته و ندانسته داریم خراب و گناهکار و شرمسارش می کنیم  و خدا می داند چه بر سرش می آوریم !

 

توجه:

 دوستان و دوستداران یونگ و مولانا را به سمینار

 "بزم مولانا، آفتاب سایه ها "

 در ۱۳ دی ماه دعوت می نمایم.

برای اطلاعات بیشتر از طریق ایمیل، با من تماس بگیرید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 23:4هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

بچگی کن اما بزرگ شو ، بزرگ شو

 

 باز هم عریضه ای انداختم در چاه مجازی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 9:4هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |