تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

ببینیم و ... بخوریم!

 

پ.ن شاید خبر، کمی قدیمی و یا تکراری باشد ولی من این طنزتلخ نوشته را تازه دیدم و دلم خواست الان بگذرامش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 23:53هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

 

مدتها بود كه نمي‌توانستم يك كتاب را تا به آخر بخوانم. فرقي نمي‌كرد موضوعش چه بود و حجمش چقدر. البته مطالعه پراكنده داستانهاي كوتاه اين ور و آن ور وبلاگها و كتابهاي كوچك امري جدا بود و شكر خدا اين يك قسم را درست و حسابي مي‌خواندم اما انبوه كتابهاي روانشناسي يونگ و حتي كتابهايي مثل معبد سكوت، زناني كه با گرگها مي‌دوند كه جنبه داستاني و روحاني و ياكتابهايي كه احتياج به تمرين و دقت بيشتري دارند مثل "يار پنهان" و يا "نيمه تاريك وجود" و " شفاي كودك درون" و كتابي كه با هيجان زيادي براي دانستن، شروعش كردم به نام"نمادهاي اسطوره‌اي و روانشناسي زنان" و همينطور "انسان و سمبولهايش"  يا "جهان هولوگرافيك"...مثل خوره روي اعصابم راه مي‌رفتند و البته هنوز هم مي‌روند كه بيا ما را بخوان! اما نمي‌خوانم و انگار نمي‌توانم.

 

 

حتي چند وقت پيش كه وركشاپ و يا كارگاه كودك داشتم و مي‌بايست قبل از آن فيلمThe Kidرا مي‌ديدم و كتاب "شفاي كودك درون" را مي‌خواندم اما مثل عقب مانده‌اي از دنيا كامل نخواندم و رفتم سر ورك شاپ و همه توانستند با مطلب ارتباط برقرار كنند الا من و چند تاي ديگر مثل خودم! همانوقت و به اصرار استاد براي خواندن كتاب و حل تمرينهايش، با خودم عهد كردم تا تمامش نكنم به هيچ كتابي دست نمي‌زنم اما اين كمال گرايي مسخره، تمام گرايي را بهانه كرد و نه آن را تمام كردم و نه هيچ كتاب وسوسه برانگيز ديگري را شروع كه شايد قريحه مطالعه دوباره به سراغم آيد.

حتي يادم مي‌آيد كه ترم پيش يكي از آقايان مقيم امريكاي همكلاسم كه به عشق كلاس يونگ ايران مانده بود و فكر مي‌كرد من خيلي سرم مي‌شود بابت خواندن كتاب "پاسخ به ايوب" نوشته خود يونگ كه به قول استاد خواندن و فهميدنش سخت است و يا اظهار نظرهاي سر كلاس و تعاريف ناهيد(استاد) كه در پي خواندن چند تايي از نوشته هاي كوتاهم مي‌گفت: عاطفه شاعر است!!! و نمي‌دانم كي شعر گفتم كه خودم خبر ندارم و لابد فكر مي‌كرد چون دوست فريبا هستم و بابت شعرهايش ذوق مي‌كنم لابد شاعرم...پيش من آمد و گفت

 

-          مي‌شه بگيد چه كتابي بخونم كه نصفه نيمه ولش نكنم؟

 

گرچه خنده‌ام گرفته بود و مي‌دانستم پشت اين سوال شيطنتي نهفته است گفتم:

"احتمالا كتابهايي رو كه دست مي‌گيريد مورد علاقه‌ تون نيست و يا علمي و روانشناسي هستند...منم دچار همين مشكلم سعي كنيد بين كتابهايي كه مجبور به خوندنشون هستيد، رماني، داستاني چيزي دست بگيريد تا انگيزه دنبال كردن ماجراي كتاب باعث بشه دوباره كتاب خوندن يادتون بيفته..."

حالا بماند كه از من خواست تا كتابي برايش بياورم و من ِخوش باور هم رمان پليسي روانشناسي اي از "جوي فيلدينگ" برايش بردم و هرگز به من برنگرداند اما گفتم چرا خودم اين تز جديدم را عملي نمي‌كنم و رمان نمي‌خوانم؟ كه البته اين گفتن به خود يكسالي طول كشيد تا در اين ايام بيكاري(البته از شغل حسابداري) و گرنه كه هزار و يك كار عجيب و سخت و پر استرس به جانم افتاده، داستان "ترلان" از خانم فريبا وفي كه چند ماهي بود زير تخت گذاشته بودمش براي يك روزي خواندن، را دست گرفتم و ديدم اي واي مشكل همينجا بود كه من مدتهاست رمان نخوانده‌ام و چه چيزي را كه از دست داده‌ام و اين عذاب وجدان كه نكند مسئله اي دارم و نكند بي انگيزه‌ام و نكند فلان و بهمان، حل و ماجرا ختم به خير شد و طلسم شكست!

 

اما امروز كه بيشتر دقت مي‌كنم دليل نخواندن تمام و كمال اين كتابها كه همگي ترجمه شده‌اند فقط موضوع سخت و يا روزمره نبودنشان نيست بلكه اغلب به خاطر ترجمه‌هاييست كه يا مترجم دانش مربوط به آن رشته مورد بحث آن را ندارد و يا برعكس، مترجم خوبيست اما به دانسته هاي آن كتاب آشنا نيست و فقط خواسته ترجمه‌اي كرده باشد ولي به هر حال نتيجه يكيست و آن سردي و بي حوصلگي خواننده و يا خسته شدن او از خواندن  و يا عدم درك موضوع است.(البته بماند كه خيلي ها همه اين كتابها را مي توانند بخوانند و استفاده ببرند و لذت اما خطابم براي خواننده هايي چون من است كه چشمشان به خواندن داستانهاي وطني و يا ترجمه شده رمان آشناترست، رمانهايي كه مترجمانشان هم به ادبيات ما و هم به ادبيات زبان كتاب آشنا هستند)

 

به هر حال خدا را شكر مي‌كنم كه اين طلسم بالاخره شكسته شد.

 

 

پ.ن :در فرصت بعدي نگاه جديدم راجع به داستان و فیلمنامه نويسي را خواهم نوشت. اگر باز به احلام رفتم با تلنگري بيدارم كنيد!

  

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 22:46هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

مرگ به معناي شيرينش 

 

ديشب مجموعه "حلقه سبز" تمام شد و جالب اينجاست كه تا شروع به نوشتن كردم آنقدر مجموعه قبلي آقاي حاتمي كيا در ذهنم تاثير گذاشته بود كه ناخودآگاه به جاي "حلقه سبز" نوشتم "خاك سرخ". چند لحظه‌اي هم نگاهش كردم كه چرا اين تركيب،  كهنه به نظر مي‌آيد؟ و يادم افتاد كه "خاك سرخ" اولين مجموعه تلويزيوني حاتمي كيا بود كه من آن سال چقدر دوستش داشتم و انگار با لحظه لحظه‌اش دوباره جنگ را با هوشياري بالغ تري مزمزه كردم و حتي نقدي هم برايش نوشتم.

 در واقع "خاك سرخ" كه اولين تجربه تلويزيوني ايشان و به دليل اينكه بهترين كاري بود (البته همچنان هم هست) كه توانست لحظات جهنمي_برزخيِ روزهاي اول جنگ را نشان دهد، هنوز در خاطر خيليها خصوصا جنوبيهاي از نزديك جنگ ديده مانده است.

خاك سرخ آنقدر ملموس و واقعي به نظر مي‌آمد كه در همان زمان پخش يك خانم همسفر شمالي به من گفت "تا حالا نمي‌دانستم روزهاي اول جنگ براي مردم عادي خرمشهر و آبادان اينگونه گذشته است. فكر مي‌كردم جنگ فقط مال رزمنده‌ها بوده..."

 

و حالا مجموعه"حلقه سبز" كه از نظر مخاطب، درست در جهت مخالف واقعيت و در فضايي متافيزيكي و ماورايي عمل مي‌كند و به نظر ترسناك و وهم آلود مي‌آيد، بعد از حدود 6 سال از پخش خاك سرخ، در تلويزيون دیده مي‌شود در حاليكه به عقيده من گرچه موضوع بكر و درعين حال با اهميت است اما مثل همه كارهاي قبلي حاتمي كيا، واقعي و جذاب و البته کمي متفاوت با كارهاي ديگر ايشان است كه فقط جنگ ايران و عراق را نشان نمي‌دهد اما همچنان جدال و جنگ براي به دست آوردن جان، عشق، معشوق و يا دفاع از ناموس و حقوقي كه دائم به آن تجاوز مي‌شود و حتي جنگ دروني چند شخصيت سريال(حسن گلاب_ گلي_ دكتر و ...)  در اين مجموعه ديده مي‌شود!

 

گلي و حسن 

 

 

 از اينكه مي‌گويم مفهوم فيلم زياد هم ماورائي نيست و واقعي است تعجب نكنيد كه معمولا ما عادت داريم هرچه را قبلا نديده ايم و يا باور نداريم ماورائي بپنداريم در حاليكه هر چه دسترسي انسان به علوم و شناخت درونياتش بيشتر مي‌شود مي‌بينيم كه چه آسان از وراي فكر به صورت واقعي در ذهن ما خودش را جا مي‌كند. چه بسا كه سالها پيش نوشته هاي ژول ورن عجيب و اسرار آميز بوده و اكنون بسيار ساده و پيش افتاده‌اند و حالا بماند كه يونگين ها معتقدند هر آنچه كه به ذهن ما مي‌آيد يعني مي‌تواند روزي وجود داشته باشد و يا اختراع شود كه بحث کمی تخصصي دارد و من تازه اول راهم و کم ادعا، اما وجود روح و ارتباطش با جهان بحثي است كه ديگر براي اغلب مردم خصوصا جوامع شرقي و آشنا به خدا و معنويات، بحثي آشنا و حتي قابل قبول است.

به نظر من بعيد به نظر نمي‌رسد كه يك روح بين 2 دنيا معطل بماند چون آشناياني را خود از نزديك مي‌شناسم كه چنين حالتی(مرگ موقت) را تجربه كرده‌اند و اگرچه زمان كوتاهي را در اين حالت برزخ و معطلي گذرانده‌اند اما برايشان طولاني گذشته‌است زيرا مسافت طويلي را در لحظات کوتاهی طي كرده‌اند!

به هر حال روح مفهوميست كه وجود دارد و طبيعيست كه اين روح و درون ماست كه عاشق مي‌شود و احساس دارد پس حاتمي كيا باز هم درست و زيبا و تا اندازه‌اي بديع كليد زده و مجموعه تلويزيوني ساخته‌است.

 

نكته جالب ديگري كه در سريال وجود داشت و شايد براي اغلب بينندگان عجيب مي‌نمود اما حدس مي‌زنم روانشناسي تحليلي يونگ آن را قبول دارد، نفوذ روح حسن به دنياي خاطرات و يا سايكي گلبهار و به عبارتي به قسمتي از ناخودآگاه جمعي، بود كه البته اين امكان براي افرادي كه مي‌توانند از طريق اكتيو مجينيشن و مديتيشن وارد دنياي درون شوند، وجود دارد كه اين مورد براي خود من نيز اتفاق افتاد و عزيزي حتي توانست(البته به درخواست خودم) وارد ناخودآگاه من شود و حتي كودك غمگين درونم را ببيند و اطلاعاتي را به من بگويد و خاطراتي را برايم تعريف كند كه هيچكس جز خودم نمي‌دانست. بنابراين با ديدن اين تصاوير بنده نه تنها تعجب نكردم كه تازه كلي ذوق نمودم كه بالاخره يكي پيدا شد تا وارد اين حوزه هاي به ظاهر عجيب ولي وجود داشتني بشود!*

 

 

 

 

اما آنچه كه مرا واداشت تا اين سطور را بنويسم صحنه‌هاي پاياني فيلم بود گرچه از قبل حدس مي‌زدم در آخر مجموعه خانم انترن گلبهار روزبهاني بميرد و روحش به حسن گلاب بپيوندد و البته گاهي ذهنم مي‌رفت به اين مطلب كه شايد گلي تصادف كند و قلب لازم شود و قلب حسن را به او پيوند زنند اما اين تصاوير آنقدر زيبا و اينبار بسيار باوركردني‌تر از صحنه هاي آغازين بودند و موسيقي متن كه شاهكار آقاي همايون‌فر است، آنقدر هماهنگ و دلنشين پديده شيرين مرگ را به تصوير كشيدند كه تا مدتها توان پاك كردن نرمه اشكهاي شوق از ديدن زيبايي يك مرگ را نداشتم.

مرگي كه حكم است. حكمي از پس يك دعا براي ايجاد يك معجزه. معجزه‌اي كه اينبار وارونه است براي من تماشاگر. مرگي كه اين بار غمگينم نمي‌كند كه گلبهار و امثال گلبهارها اينگونه مردن برايشان بسيار لذت‌بخش‌تر از بودن در ميان اينهمه جنگ و گريز براي اثبات و يا كمك به خود و ديگران است. مرگي كه به همراهش اهداي قلبیست براي مادري محكم. مرگي كه به نظر مي‌رسد آن طرف ابهامش، وصال است و اين دو یعنی "حسن "و" گلی" حلقه‌هاي قاصدكانه‌اشان را كه پر از صفا و سادگيست مثل خود روح و روان، بر دست مي‌كنند و در حلقه سبزشان آرام مي‌گيرند.

 

* مطمئنم خيلي ها باور نمي‌كنند اما اشكالي ندارد بالاخره روزي مي‌رسد كه ...

 

 

و اين هم عريضه اي ديگر

 این شعر نیز بسیار فراخور اکنون است

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 16:31هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |