تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

" ابلها مردا عدوی تو نیستم  من

                                       که انکار تو ام!"

 

پ.ن دوست پرمهری امروز این شعر شاملو را برای آنها که در اشتباه برداشت های متوالی اند، خواند

حقیتش آنقدر مفهوم سایه ای این شعر برایم شگفت انگیز بود که دلم نیامد در اینجا نیاورم!

توضیح: همه ما بخشهایی از اعمال و رفتاری را که نمی پسندیم یا مخالف اخلاقیات و عرف جامعه است را به ناخودآگاه می فرستیم که به صورت سایه در می آید.

 تاریکی های دردسر سازی که ما را دائم قاضی می کند به قضاوت و خودمان از آن بی اطلاعیم!

توضیح بیشتر در نوشته های قبلم هست

۱ : نوشته "تاریکی"

۲-  نوشته "تمامیت و کمال"

۳- در اینجا و پست هفته قبل گردون، امیر در بخش روانشناسی راجع به سایه توضیح داده است.

۴- راستی حالا که نگاه می کنم می بینم خودم و شما را بیچاره کرده ام از بس به این موضوع پرداخته ام، آخر در پست قبلی(روضه) هم راجع به قضاوت و سایه گفته ام و حتی در حداقل ۱۰ پست دیگرم!!!(شرمنده)...همین حالا فهمیدم بخشی هم در سایه ام دارم به نام  "عدم شرمندگی" که لابد تا به حال قطر خفنی پیدا کرده

و با تشکر از رضا قاری زاده که اهمیت موضوع سایه و خوراک بودنش برای من را فهمید می رویم که این نوشته سایه ای بسیار مهم، روانشناسی، امنیتی را به توصیه امیرانه  بخوانیم:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 9:32هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

روضه خوان همسایه که شکر خدا صدایش بهتر از نفر پیش است، ظاهرا سلام آخر مجلس را می دهد. نفر قبلی صدایش گرفته و نمی دانم مدل حنجره اش اینگونه بود و یا سرما خورده. همه درها را بسته ام تا اصوات، کمتر روی اعصابم راه بروند اما از هر روزنه ای اگر یک نویز وارد خانه و گوش ما شود حساب کنید چه سیل خانمان براندازی می گردد؟

خاطره خوبی از صاحب روضه که خودش هم گاهی با آن صدای نخراشیده اش می خواند ندارم. اینکه وجود چنین آدمی آزارم می دهد، این روزهای سفر به خانه پدری حسابی فکرم را مشغول کرده. اگر از زاویه روانشناسی سایه و قضاوت بخواهم نگاه کنم گیج تر می شوم چرا که وقتی یک انسان عادی(حالا اگر من یکی از آنها باشم) از شخصی بدش می آید یعنی که آن صفت ناپسند شخص مقابل، درون سایه اش نشسته و هر آن ممکن است سر بر آورد و تخریب ایجاد کند! حالا چه صفات مشابهی از این فرد در سایه من نشسته خدا عالم است؟

خوب که فکر می کنم می بینم از بچگی به خاطر ریشه های مذهبی خانوادگی و بعدها به خاطر تحقیقات و اعتقادات و حتی به یقین رسیدن های خودم که هنوز به بعضی هایش(تاکید می کنم به بعضی هایش) افتخار می کنم، از روضه خوانی*1 و مجالس مذهبی نه تنها بدم نمی آمده که بسیار لذت هم می بردم و همیشه بهترین دوستانم را با خود به چنین مکانهایی می بردم تا بهترین لحظات اتصال به معنویات را تجربه کنم که غالبا این اتفاق می افتاد و کلی حال می کردم و بعد از اتمام هر مجلس احساس سبکی، درست مثل بعد از ریلکسیشن و یا مدیتیشن داشتم که البته بعدها متوجه شدم این حالات نوعی مراقبه است و حتی اخیرا فهمیدم وقتی همه به یک حال در می آیند و دعا می کنند وارد حوزه مورفیک*2 می شوند!

 

خلاصه که تا به حال، ذهنیاتم، هیچ منافاتی با روضه و روضه خوان و مجلس به پا کن نداشته است اما این آدم کلاش ...

 

این آدم کلاش چند سال پیش منزل همسایه نازنین و بی آزار خانه پدری واقع در اصفهان را خرید و شروع به ساخت کرد. چشمتان روز بد نبیند که این ساختمان 5 طبقه که از اول پارکینگش را جوری تعبیه کرده بود که بعدها بتواند در آن مجلس بگیرد، 3 سال طاقت فرسا طول کشید و دیگر شب و روز نداشتیم و هیچ مکانی از این خانه پر اتاق آسایشی برای استراحت نداشت. تازه همه سر و صدای لودر و خاک بردار و جرثقال و سنگتراشی و کوبیدن یک طرف، مزاحمت برای گرفتن شلنگ آب و انواع وسایل رفاهی جهت حال افاغنه ساختمان به یک طرف و ناهار فرستادن مادر که از گونه اصیل "مادر"*3 است برای کارگران از طرفهای دیگر این پروژه ساختمان سازی جناب مجلس گیر بود که برای او نان و آب داشت و برای ما کوفت و زهرمار!

 

در 

 

همین دیروز که ساختمان و کوچه آماده برقراری سومین سال روضه خوانی ایشان شد، تا پدرم را با عصا و کمربند مخصوصش دید، گفت:

 

"حجــّــی شوما سرور و بزرگتر کوچه هستید. انشالله تشریف بیاریدا..."

 

پدر هم بی هیچ تعارفی و در پی کدورت چند ماه پیش گفت:

 

" نیست تو این 3 ماه که من بستری بودم و کمرم شکسته یادی از من کردی؟"

 

مادر برایم عین مکالمه را تعریف کرد و گفت:

 

" مجلسشون که فردا شروع بشه چون سر و صدا و پارک ماشینها زیاد می شه از حالا داره پاچه خواری باباتو می کنه"

 

در

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"وای وای دویدند به سوی قتلگاه..."

 

ای بابا من فکر کردم آن یکی که سلام داد مجلس را به پایان رسانده اما ظاهرا هر کدام از روضه خوانها که تا به حال 5 نفر شده اند یک سلامِ آخر ِ مفصل در بخش پایانی سخنانشان می دهند!

 

" من که به جز بار گناه باری ندارم"

 

روضه خوان جدید کمی صدایش را محزون می کند و می گوید چراغها(چ را بخوانید صدایی شبیه ج و س) را خاموش کنید تا کسی از این بار گناهانش خجالت نکشد!

 

اینها که صدایشان میان نوشتنم می آید باعث می شود رشته کلام از دستم خارج شود...

 

 خلاصه که این آپارتمان لعنتی چند سالی طول کشید تا ساخته شد چون سازنده اش که همان جناب باشد یا پول نداشت تا زودتر تمامش کند و یا دلش نمی آمد پولهایش را که در جاهای دیگر از جمله آهن فروشی و ساختمان سازی در نقاط دیگر شهر، به کار گرفته بود، بیشتر صرف این یکی کند و  زودتر تمام شود تا جان ما را راحت که البته بعدها فهمیدیم زهی خیال باطل که اگر تمام شود، خودش و عیالاتش و روضه خوانی و دنباله هایش از جمله مستاجرانی بدتر از جناب، می آیند ساکن این مجموعه می شوند!

 

"بیچاره هستم و اسیر

دستم بگیر، دستم بگیر"

 

شکر خدا این یکی صدای جوان و زیبایی دارد شاید آقای دکتر است که می گویند بچه خوبه ی جناب است و همیشه با او پز می دهد. دیروز صبح که داشتند َعلَم و پارچه های روضه را می چسباندند خودم شنیدم به کارگرش بعد از دادن دستورات لازم گفت برو چند تا(باز هم بخوانید جند تا) روزنومه از آقای دکتر بســّون و بیا!

و اقای دکتر را با چنان تحکمی گفت که مطمئنم یارو این دانشجوی پزشکی را تا آخر عمرش فراموش که نخواهد کرد هیچ، به همه اهل محل و روضه هم خواهد گفت که این جناب ِ مجلس به پا کن ِ بساز و بنداز و آهن فروش، یک پسر ِ آقای دکتر دارد به چه مهمی! و حالا دیگر جرات ندارد بگوید یک پسر علاف هم دارد که مزاحم برادر زاده نازنین و باقی دختران می شود و سر کوچه به متلک گویی می ایستد.

تازه چند وقت پیش هم یکی از ۳ پسر علاف ایشان(حاجی ظاهرا ۸ فرزند دارند و با نوه های دختری شیطانش جمعا هوارتا می شوند) به پدرم بابت پارک ماشین بد و بیراه گفت.

اسم پارک ماشین آمد تا یادم نرفته باید بگویم اصل و پایه ی بد آمدن من از این آدم از همین ماجرای پارک ماشین بوجود آمد.

 

کوچه خانه پدری نسبتا شلوغ است و همیشه یک راننده ماشین بی نزاکت پیدا می شود که جلوی پارکینگ، پارک کند و پدر دنبال صاحبش بگردد تا بتواند ماشین را در بیاورد و یا پارک کند. آن شب کذایی که شب تعطیلی بود و ما هم به دور سفره پر مهر مادرنشسته بودیم چنین اتفاق مشابهی

 

 

 

 

افتاد و پدر که صاحب ماشین را نیافته، مجبور به پارک ماشین در حوالی درب آپارتمان  جناب  شده بود. از خودشان بدتر مستاجریست که این حجـــّی آورده که واقعا مصداق "کبوتر با کبوتر و عقرب با عقرب" و  "دو اسب را که به یک درشکه ببندند مثل هم می شوند" است و همین جناب مستاجر دستشان را روی زنگ گذاشتند که انگار عنقریب است آتش همه جا را بگیرد و همگی 6 متر پریدیم بالا که چه شده ؟ ماشین ما جلوی عبور ایشان را گرفته!

 

 

 

 

 پیر مرد ما هم تا از اتاق سابق بنده که حالا اتاق قهری و مطالعه و یا تلویزیون بینی است در آمد و شلوار عوض کرد، زنگ مجدد و بد وبیراه بود که با لهجه شیرین همشهریان جد مادری نثار کل خانواده ما شد که اخوی عصبانی رفت جوابشان را داد :

 

- چه خبره؟ یه کم صبر به چه دردی می خوره؟ اون وقت که ماشینهای آدمهای روضه شما شب و نصف شب مزاحم ما می شن، کسی میاد زنگ شما رو اینجوری بزنه؟

 

-         از وقتی که شما اومدید تو این محل، این جا اینقدر شلوغ و خراب شده!

 

گوینده این حرف که خودش چند ماهیست به این محل آمده نمی دانم چطور رویش شد، این جمله را بگوید و همه ما نمی دانستیم از این حرف مضحک بخندیم یا با تعجب به هم نگاه کنیم که خانم برادر با لهجه شیرین خودشان فرمودند:

 

_ ببخشیدا این حاج آقا، 30 ساله که توی این محل زندگی می کنن! شما از کی صاحب اینجا شدید؟

 

خلاصه بعد از دعوای مفصل و ختم قائله و رفتن اخوی و خانواده اش به خانه خودشان، و تنها ماندن من و مادر، جناب اوسای مجلس بگیر تلفن زد و روضه ای راه انداخت که نگو!

 

-         حاج آقا هســّن؟ می خوام راجع بی دعوای امشب برادَر ِدون با مستاجری ما یُخته اختلاط بکنم!

-         نه خیر نیستن اما من می تونم پاسخگو باشم.

 

انگار که همان اول از صراحت من ترسیده باشد گفت که تمایلی ندارد با من هم صحبت باشد و صبر می کند تا حاج آقا بیاید اما چون دعوا را دیگر شروع کرده بود و من هنوز در عصبانیت بودم ادامه دادم:

 

-    چه اشکالی داره که من براتون توضیح بدم وقتی که خودم حضور داشتم در حالیکه شما امشب در این ماجرا نبودید و اینطوری قضاوت می کنید؟

 

و شروع کردم از اول ماجرا و البته با کمی القاب به توضیح دادن و همه خودمانیها را مظلوم نشان دادم و ای داد از غم تنهایی و ظلم ظالم ...که یک هو و نمی دانم به چه مناسبتی گفت:

 

- همه می دونن که من چند بار مکه رفتم و ...

 

وای ... این جمله را که شنیدم به قول مادرم که جلویم ایستاده بود و هر دم آب دهانش را قورت می داد  و زبان می گزید که هیچی نگو، یکهو سرخ شدم و رگهای صورتم برجسته...

 

-    من نمی دونم چرا هر بحث و جدل پیش پا افتاده ای  که میشه بعضیا مکه و مسلمونی اشون رو به رخ باقی می کشن؟ حاج آقا شما اگه راست می گی فقط یه بحث واقعی رو گوش کن و نتیجه عقلانی بگیر. این موضوع چه ربطی به خدا و مکه داره؟ معیار سنجش آدما به تعدد مکه رفتنشون نیست به شعور و داشتن اخلاقیاته!

 

مادر می گوید خیلی حرفهای دیگر هم زدم که خودم یادم نیست اما فقط می دانم حاجی که جواب نداشت و کم آورده بود گفت:

 

-         از اولش ام نی می خواسم با شوما حرف بِزنم آ من دیگه حرفی ندارم!

 

و  قطع ارتباط و صدای بوق ممتد تلفن مثل همه وقتهایی که بزرگان حرفی برای گفتن  و دفاع ندارند شنیده شد!

 

 

پ.ن :

 

1- لازم به توضیح است، این شهر نصف جهان در تمام سال میزبان انواع مجالس روضه است که عموما شب آخر شام هم می دهند! البته حقیر، مخلص صاحبان اصلی این مجالس که ائمه اطهاراند، هســـــــــــــتم و

روضه اخیر هم مربوط به وفات حضرت "فاطمه سلام الله علیه" است، که تسلیت می گویم.

 

2- حوزه مورفیک: حوزه ای که در آن بر اثر همنوایی و همگونی افعال و یا فعل و انفعالات، انرژیهای موثرتری بوجود می آید. توضیح بیشتر را می توانید در کتاب "جهان هولوگرافیک" نوشته "مایکل تالبوت" با ترجمه "داریوش مهرجویی" بخوانید.

 

3- mothertipe  گونه مادر و یک نوع کهن الگوست که بسیار مهربان و بخشنده است توضیح بیشتر نیز از حوصله خوانندگان خارج!

 

پ.ن همینجوری: خیلی دلم می خواست راجع به جملات نوحه واقع در گیومه ها صحبت می کردم ولی متن خیلی طولانی می شد و از حوصله خارج.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 0:28هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |