تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

نيمه شب است  و من به صداي خواب آدمها گوش مي دهم.

يك نفر توي خواب ناله مي كند. انگار مي خواهند خفه اش كنند.

ديگري جيغ مي زند. لابد از بلندي پرت شده است و يا كيفش را زده اند.

صداي نگرانيِ خوابهاي من هم مي آيد. از همانهايي كه از اتوبوس، هواپيما و يا جلسه امتحان جا مانده ام.

نيمه شب است و من به صداي مردم بيدار و خواب زده گوش مي دهم.

صداي خنده دخترانه اي مي آيد. قهقهه اي بي قيد و شاد، از آن مدلهايي كه صاحبش غمي ندارد اگر ديگران را بيدار كند.

صداي راديوي پدر هم شنيده مي شود. دعاهايشان را به همراه مادر خوانده اند و حالا حتما ليوان شيري خورده تا همين بشود سحري فردايش، فردا كه نه ! همين امروزش، آخر چند ساعتي مي شود كه امروز شده !

نيمه شب است و من به صداي عبور ماشين ها گوش مي دهم.

اين يكي حتما از احياء بر مي گردد .

ماشين ديگري مسافرش را پياده مي كند و بوق بلندي مي زند. انگار كه ما بوقيم و انگار نه انگار كه نصفه شب است.

ديشب هم كه نمي خواستم به صدايي گوش دهم و خسته از راه رسيده بودم و شب احيا هم نبود اما شب جمعه بود، همسايه روضه برپاكن، نصفه شبي بوق زد تا در پاركينگ را برايش باز كنند. سرم را از پنجره بيرون كردم تا چيزي بگويم اما يادم آمد كه صداي بي وقت من شايد باقي همسايه ها را بيدار كند.

نيمه شب است و من به صداي داستانهاي نيمه خوانده شده ام گوش مي دهم.

يك جمعيت از ميان كاغذها مظلوميت اشان را فرياد مي كنند و من قلم نويسنده اش را ستايش مي كنم.

بادبادك در نقطه كورآسمان خشكش مي زند و دنباله هايش تكه تكه اين ور و آن ور مي افتند.

وحشت مي كنم و ديگر خوابم نمي برد و

باز هم به صداي خواب آدمها گوش مي دهم.

اين يكي چه آرام خواب مي بيند آنقدر كه صدايش را نمي شنوم.

 هر چه هست صداي آشفتگي هاي خواب و ذهن و روح من نيست كه هميشه بلـــــــــــند است.

                                                                                             

                                                                    3 بامداد شنبه

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 13:24هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

ای کاش همه آن دوستان (چه آنها که وبلاگ خوان و چه آنها که بیرون از این فضایند) و می پندارند من و امثال من باید بی اشکال و فرشته باشیم، نوشته هایم را بی هیچ برداشت قبلی ذهنی و بی هیچ انتظاری از پرفکت بودن من، خصوصا آخرین نوشته های احلام و عریضه را با دقت می خواندند.

 برای دفاع از خودم اینها را نمی گویم که برای کمی نفس کشیدن است این درد و دل از دست دیگرانی که این همه انتظار درست و خانم و بی اشکال بودن را از منی دارند که هیچ نیست و حالا حالاها هم  نخواهدشد.

فرصت کردم درست و درمون چند مثال برای این حرفهایم می آورم.

پ.ن اولی

 ضمنا جمعه داشتم کاغذ تکانی و سی دی بازی (یعنی مرتبشون می کردم) به پرینت یکی از نوشته های پارسالم(این همه رفتن) رسیدم. برام این شاکر بودن جالب اومد در وانفسایی که هزار گره وا نشده دور گردنم را پوشونده.

شاید بعضی از گره های این مشکلات و خصوصا دلتنگی دیدن عزیم کمی باز شوند تا نفسی بکشم.

                                                                  شکر 

پ.ن بعدی:

فکر کنم انتظار خدا هم بالا رفته باشه چون دائم بلا سرم میاد و یا مورد آزمایش قرار می گیرم. نمی دونم مال شکرهای زیاده که می گم یا مال آموخته های یونگی؟ خدا جون، من همون دختر شیطون سر به هوام ها فقط یه کم ۴۰ سالمه همین جون تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 22:38هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

همیشه رفتار اغلب مردان و حس من نسبت به آنها برایم عجیب بوده. چه آنها که مظلوم و منفعل اند و چه آنها که نه حریمی می شناسند و نه حرمتی. کم پیش آمده مردی متعادل بیابم و عمیقا باورش داشته باشم(البته روز به روز که با مرد درون ام بیشتر آشنا می شوم درک آنها برایم آسانتر می گردد)

گاهی گیج می شوم. از دست خودم گیج می شوم که پس من چه جور مردی را می پسندم و قبول دارم؟ آنکه حرف گوش کن است و دائم تایید و تحسینم می کند یا آنکه مرد شکار و منطق و نظم و میدان است؟

جواب خیلی از این سوالهای من و ما را در پُستهای بسیار مغزدار امیر به نام سفر به جهان زنانه ۱ و  سفر به جهان زنانه ۲ خواهیم یافت.

پینوشت بی ربط:

دیشب شخصی رو که اغلب توی خواب می بینم بازم دیدم و گرچه در خواب مهربون شده بود اما هنوز از دست کارهای بیرونی اش(بیداری) عصبانی بودم که یه هو ور آتنایی منطقی یونگینم بهم گوشزد کرد که "عاطی قضاوتش نکن!"

این ناخودآگاه منم حسابی به عدم قضاوت شرطی شده ها از بس تو دنیای بیرون هی می گم قضاوت نکن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 21:9هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

گاهي وقتها مثل امشب و خيلي شبهاي ديگر، هر چه مي خواهم باور كنم كه خوشبختم و يا قبلا ها، يك زماني، شايد كه بچه گي و آن وقتها و شايد همين امروز، بوده ام و روزگار بروفق مراد است و به به به اين زندگي و تجربه هايش كه اگرچه تلخندند اما مدرس روزگار، نمي توانم. چمباتمه مي زنم و سگرمه هايم تابيده مي شوند به هم و آن لبخند هميشه ترگل گاه و بیگاه سفارشي، رو كم مي كند و مي رود آنجا كه نبايد.

گاهي وقتها خيلي دلم مي خواهد لالايي كه براي همه مي خوانم و خوابشان نيز مي برد را جرات خواندن داشتم براي خودي كه اين روزها مي ترسد حتي گلويش را صاف كند كه اگر بخواند ناقوسي مي شود براي بيدار كردن تك تك سلولهاي اين خواب مانده احلام و من!

كه اگر بخواند بي ريايي اي دارد زلال اما رسا و شايد سوگ وار.

بگذار اما نخواند.

هنوز خيلي زود است.

پي نوشت: دلم گرفته است و یادم كه مي افتد به لبخندهای سفارشی ام که همراه شعارهای قدیمی چسبانده به دیوار اتاق کار

تعليق

و یا مثبت گویی و حرفهای دل خوش کُنک امروزی می شود، حالم به هم می خورد.

 

پي نوشت دلجويانه:

قصد بي احترامي به هيچ مرجع و نوشته و انديشه اي ندارم كه اين كاغذ چسبيده بر ديوار از گفته هاي قبلي خودم است و من همچنان معتقدم كه خوشبختم... همين!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 23:59هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

اگر هفته اي را گذرانده باشي كه پر باشد از لحظات جور واجور و صحنه هاي رنگ وارنگ، استرس هاي سنگين كاري، خبرهاي شُك وار و به هم ريختن مسافرتي كه از چند ماه پيش برنامه اش را با دوستان ريخته و مقدماتش را هزینه کرده ای و قرار است استادانت همراهت باشند و اميد داشته باشي براي بيشتر ديدنشان و پرسيدن سوالهايي كه هيچوقت نتوانسته اي از كسي بپرسي و دل خوش كرده باشي به عوض كردن آب و هوايي كه اين روزها خيلي به آن محتاجي.

و اگر درد فراق عزيزانت اين روزها بيشتر ملتهبت كرده و حواس پرتيها و عدم تمركزت بيشتر شده باشد و به تو خبر بدهند كه مسافرتت را بايد لغو كني تا در جايي حاضر باشي كه 4 سال است داري براي به دست آوردنش مي دوي و البته معلوم نيست به چه نتيجه اي برسي، وكيلت هم ديگر از دوندگي هاي اين پرونده طولاني خسته شده باشد و بگويد كه فلان روز خودت بايد بروي و يادت بيفتد كه چقدر در مقابل عظمت مشكلات، نحيفي ...

در اين ميان دوستانت بسيج شوند تا مِهري، كمكي كرده باشند و همراه هميشگي ِ تا آخر دنيايت دائم دلداريت بدهد و پرس و جو كند براي گرفتن چاره و از همه بيشتر دوست همشهري ناديده ات برايت برود زيارتگاه علي بن مهزيار وسيد عباس نماز بخواند و زنگ بزند، بگويد براي مشكل تو رفته بودم اما عجیب است که مشكلِ چند وقته خودم حل شد و يقينا براي تو هم فرجي خواهد شد ...

چه مي كني؟

و من اما سرم را براي لحظاتي بسيار خاص و فراموش ناشدني به سجده مي گذارم و گريه شكر مي كنم كه همکاران و همراهاني به اين عزيزي و مهرباني دارم و سر که بلند مي کنم، عظمت مشكلات خم مي شود و رنگ دنيا عوض.

 

 گياهان در دل سنگ

عكس:جنگل ابر شاهرود.مرداد ۸۷. گياهان زيبايي كه در دل ريشه درخت و از ميان سنگها روئيده بودند.

 

پ.ن: باز هم دوستتان دارم.

باورت نمي شود اما تو را هم دوست دارم!

پ.ن موخره:

 عرفان جان وقتی داشتم این عکس رامی گرفتم پایم لبه دره بود و وضعیت خطرناکی داشتم ولی نتوانستم باقی دوستان را در دیدن این صحنه شریک نکنم. دیشب دیدم مهر دوستان در میان این همه سختی سنگهای مشکلات مثل بودن سبزی این گلهاست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:13هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

از صبح سعی بر آپ لود ترانه قدیمی و دوست داشتنی " من تو را آسان نیاوردم به دست" از گلپا در اغلب سایتهای مختلف دارم اما نمی شود. فعلا از همین لینک اگر دوست دارید، بشنوید.

پ.ن: این پست، کامنتدانی فعال ندارد چون نوشته قبلی ام را خیلی دوست دارم چرا که هم با روحم ارتباط خوبی برقرار کرده و هم با دوستان عزیزم. می گذارم آنها که نخوانده اند نیز، بخوانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 7:50هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام 

 

 

"انسان در هر سطحی از آگاهی که باشد، وقایعی در همان سطح برایش اتفاق می افتد"   

                                                         از جملات طلایی یونگ* 

 گاهی وقتها از تکرار این جمله کلیدی- لعنتی در ذهن و زبانم وحشت می کنم.

  لامصب انگار کلید حل همه مشکلات است و در عین حال قفل همه دل خوشیها. ناگفتنی است تعریف صحنه هایی که در آن حال، دلم می خواهد اتفاق، شخص و یا چیزی را مقصر بدانم و این جمله، زنگ که هیچ ناقوس می زند در گوشم که تو در چه سطحی هستی؟ حتما دلت می خواهد که این بلا سرت بیاید. نه؟ لابد رفته ای در بی ارزشی که دارن بی ارزشت می کنن؟ شایدهم از بس خودت را قضاوت می کنی بقیه هم تو را قضاوت می کنند و فعلا در سطح قضاوت مانده ای.

ماشین ها برایت بوق می زنند؟ همه می گویند جامعه خراب شده و اصطلاح 9 تا 90 را برایت گوش زد می کنند اما چیزی ته ذهنت فریاد می کند که چرا همیشه اینگونه نیست؟ نکند الان بیشتر دوست داری مورد توجه باشی؟(به جان خودم هرچه بخواهم مورد توجه باشم این مدلش را دوست که ندارم هیچ، وحشت عمومی هم می گیرم از فکرش. من باب مثال عرض می کنم).

در محل کار مسخره ات می کنن؟ فکر می کنی بی ارزشت می کنن؟ اصلا دارن اخراجت می کنن؟(حالا بماند که چرخیدن در اینترنت شرکت ممکن است باعث قطع کامل آن توسط رئیست و یا عنقریب اخراج شدنت باشد).

حقوقی که قول داده اند افزایش دهند، زیاد نکرده اند؟ دٍ لاکردار از بس به تو گفتن قانعی و خودت هم شیپور زدی، باورت شده و ذهنت حقوق بالای ۴۰۰ را نمی پذیرد اصلا!

 ای بابا از بس خودت خودت را قبول نداری و توی بی ارزشیهات غلْط که هیچ خر غلْط می زنی و یادت رفته همیشه شاگرد خوبه مدرسه و دانشگاه بودی و همه غبطه می خوردند که با آن همه مشکل و بچه و مهمان داری چه طوری نمره های عالی می گرفتی. یادت می رود که همیشه عُرضه داشتی در بدترین لحظه ها به زندگی لبخند بزنی و یا علی بگی. حالا چند سالیست که یک جا بند نمی شوی. فکر می کنی زمین و زمان نشسته اند به کشف خنگ بازی و دست پا چلفتگیهات و هر آن مچت را می گیرند و دلت می خواهد مرتب به همه یادآوری کنی که حتی ریاضیات پایه دانشگاه آنهم از نوع سراسری اش را 25/19 گرفته ای در حالیکه از آن استاد هیچکس تا به آن روز 15 هم نگرفته! اما چه فایده تا وقتی که فکر کنی از تو گذشته و قدرت و دقت و سرعتت ضعیف شده...

از همه بدتر یادت به گذشته و استثمارهای بر سرت آمده که می افتی، می بینی ای دل غافل و امان از جملات کلیدی- لعنتی از "ماست که بر ماست" و "انسان در هر سطح آگاهی که ..." خوب لابد خودت دلت می خواسته همه بگویند" آخی چه خانم خوبی"، "چه دختر معصومی" و از همه بدتر "چقدر تو مظلموی"! که چند سالیست شکر خدا از شنیدنش متنفرم و هر که بگوید" چه مارمولکی" و یا "چه پدر سوخته ای" آنقدر ذوق زده می شوم که تصور گذاشتن هندوانه زیر بغل به من دست می دهد و بعد یادم به جمله کلیدی- لعنتی " هندوانه زیر بغل کسی می رود که از هندوانه خالیست" می افتم و بعد گیج می شوم که بالاخره من ساده ام یا راه راه!

 امان از دست همه جملات کلیدی- لعنتی این روزهای من. شما را هم گیج کردم؟ ببخشید ولی فعلا لابد شما هم در سطح آگاهی گیج شدن و وبلاگ خوانی هستید و هر بلایی که از خواندن این اراجیف سرتان بیاید یعنی که از "ماست که بر ماست".

بلایی سرتان نیامد؟ قدرتتان زیاد است؟ باهوش و با حوصله اید؟ ای ول...

چه؟ هندوانه؟ نه بابا زیر بغلتان یک عالم اعتماد به نفس است و نیازی به هندوانه های من نیست! راستی من چرا امسال هندونه نخوردم؟ این مربوط به بودن در کدام سطح است؟ بی پولی ؟ بی عقلی؟ بی وقتی؟ یا که اصلا داشتن معده ای حساس؟

 * این جمله گاه بدین معناست که اگر ما راجع به مسئله ای زیاد فکر کنیم و در واقع به ذهنمان جذبش کنیم احتمال وقوع آن مسئله بیشتر می شود(فیلم راز) و از طرفی به معنای اینست که هر چقدر دانسته های ما کمتر و سطح آگاهی امان پایین تر باشد، اتفاقات بدتر و به قول امروزیها لوکلاس تری(سطح پایین) نصیبمان می شود. مثالهایی که در متن زده ام شاید گویای این جمله بسیار بسیار مهم باشد. 

پ.ن

اول اینکه  چند روز پیش امیر خواسته بود روز ملی مبارزه با خودسانسوری وبلاگی راه بیاندازد. فکر کنم من (با احتیاط البته) شروعش کرده باشم!

دویم اینکه همه اینها را که گفتم معنی اش این نیست که همیشه اینگونه ام و یا اینگونه ایم، یعنی که سعی خودمان را برای بالا بردن سطح و سطوح خواهیم کرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 20:41هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |