تمام سلولهاي بدنم يخ زدهاند.
روي مبل نشستهام و پاهايم را گذاشتهام روي ميز شيشهاي و به چند تا از فاميل درجه يك تبريك عيد ميگويم ولي انگشتهاي دست و پايم سرد سردند.
سرما از نوك انگشتها ميرسد به سر زانوهايم اما از جايم بلند نميشوم، ژاكتي، جورابي، چيزي بپوشم. انگار دلم ميخواهد عذاب بكشم و تاوان پس بدهم. اين روزها مازوخيسمي شدهام و كائنات هم خوب پاسخم را مي دهند و برايم از زمين و زمان بلا ميرسانند.
حالا ديگر جوراب و ژاكت پوشيدهام اما رگهاي بدنم فريز شده اند. ماندهام اين رگها چطور اين همه احساس گرم را به یدک ميکشند؟
اين چند وقت همينطور كه راه ميروم با خود فكر ميكنم چگونه حال اين روزها را بنويسم. اصلا عادت كردهام همه فكرهايم را بريزم اينجا تا همه ببينند، گاه با ترفند كه هيچكس جز خودم و اندك آدم دور و برم، سر در نياورند و گاه صاف و پوست كنده. انگار فكر كردنم هم نوشتني شده. شايد هم با اين نوشتن ها، فكر هايم منظم ميشوند. شايد هم فرم ميگيرند و تصميمات به سرانجام ميرسند؟ ميگويند برونگراها وقتي حرف ميزنند فرصت دستهبندي افكارشان را مييابند و باز ميگويند نويسندهها فكرشان، زندگياشان و همه حرفهايي را كه دلشان ميخواهد بگويند را دائم مينويسند حتي اگر شده در ذهن اما به فرم نوشتن، با همان زبان خاص خودشان. نويسنده كه نيستم و خيلي مانده شايد تا به اين آرزوي دور برسم اما گمانم وبلاگ نويسي، من و خيليها را به اين روز انداخته. ولی اين وحشت بيپرده حرف زدن و درد و دل كردن هم شده مزيد باقي مشكلات. خانه غرغرها و گاه آرام كننده و گاه تريبون فريادهايم شده. بدجوري عادتش كرده ام.
هنوز انگشتهايم سردند.
و انگار پايينِ الاكلنگ زندگي نشستهام. الا كلنگي كه تا همين چند ساعت پيش داشتم آن بالاهايش نفس ميكشيدم. نميدانم چه شد يا دوباره سنگيني وزن كدام مشكل و يا ترس از كدام خطا، روي شانههايم نشست و آوردم پايين؟
بد جوري در تلاطم حرفهاي ناگفته به عزيزاني هستم كه دلم نميخواهد حتي يك غصه كوچك كنار آن دل بزرگشان بنشيند.
نمي دانم و نميفهمم چه شد كه به اين نقطه كور رسيدم. سياه ترين نقطهاي كه بدترين آدمهاي قصه هايم نيز به آن نميرسيدند.
نميدانم. نميدانم فقط الان خود تخريب شدهام را بايد نجات بدهم و يا خود جاي مانده در ديگراني كه خود من اند؟
چقدر سخت است گرفتن هر تصميمي در اين شرايط به هم ريخته من.
اي كاش راه نجاتي بود. راه مرگي. راه تولدي. نميدانم .
حالا ديگر اشكهاي ريخته بر گردنم هم يخ زدهاند.
تمام سلولهايم سرد سردند و من اما به دنبال زمين گرمي براي پاهاي زمينيام ميگردم.
پي نوشت:
1- دوست قديمي حالا مي بيني كه اشتباه شناختيام و آدم بزرگي نيستم و بيهوده نگرانم نيستي؟(پيام ديروزت را بخوان!) اما سپاس بابت اين بزرگ بينيام.
2- داناي همه هستيام كه حتي يك روز هم فكر نميكردي اينچنين ضعيف و درمانده چيزي را بخواهم بگويم كه گفتنش در خيالت هم محال است و تو مناي را ملكه كردي و لحظه لحظهاش را پرستيدي كه لكهاي بيش نيست در همه آسمان ملكوتيات.
3- روياي عزيز و هميشه غمگيني كه مثل من سعي داري براي همه لحظههاي بيرونيات لبخند بر لب داشتهباشي، هنوز هم ميگويم اي كاش جلسه عزاي آن روز آينه مراسم من بود و به همان زيبايي و شادي برگزار ميشد كه براي پدر نازنينت و امروزم به امروز نميرسيد.
4- امير جان(تلخ مثل عسل) از دست دادن، نداشتن، نبودن و قطع هر رابطهاي اگرچه وحشتناك و تلخ تر از هر زهر و عسليست اما به پيشواز رفتناش از هزار مرگ به مراتب سختتر. كامت شيرينتر از عسل باد،کامیار.
5- مينا و فريباي عزيز دلم ميخواست امروز با هر دوي شما كمي حرف بزنم كه بيشاز همه دنيا حالم را ميفهميد اما با پيامهايي پر مهرمان قطع شد.
6- هماي هميشه باهوش و نازنينم: تلفن غير منتظره امروزت بعد از اين همه وقت گرچه اندكي از اعتماد به نفس رفته را به من برگرداند بابت گفتن باهوشي و زبلي آن روزهاي دانشكده ي به قول تو با هزار مشكل متاهلي اما نمرههاي خوب آوردن و چرخاندن زندگي و بچه ام، و حالا تازه يادم ميآيد چرا تا ساعتها بعد از تلفنت بالاي الاكلنگ دل خوشيها بودم اما شاگرد اول جان، گره ها خيلي بيش از آن روزهاي دانشجویی من شده!
7- افسر جان(پوران) ببخش هنوز تماس نگرفتهام. ميبيني كه؟
8- خواهر يكدانه ی گلم...هيچي نميگم . ميدونم فردا خودت خواهي پرسيد.
9- سيدو جان دانه انارم را بردند. خوردم . بالا آوردم. هنوز نمي دانم!؟
10- ناهيد و تورج عزیز، بهترين استادهاي همه عمرم. ميبينيد عاقلتر از خيليها نيستم و درمانده تر از خیلی هایم؟