تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

"ما معمولا چيزي را به ديگران مي‌‌دهيم كه انتظار داريم دريافت كنيم"

 اين جمله را كه مي‌شنوم از ذوق دريافت آگاهي و حكمت موجود در آن دورش را يك بيضي بزرگ مي‌كشم تا يادم بماند.

درواقع از هر جنبه و با هر نگرش و از هر طرف كه نگاهش مي‌كنم حكمتي در آن مي‌بينم. انگار همه موجوديت آنچه كه هستم و همه آنچه كه ديگران هستند (البته بعد از بلوغ فكري) در اين جمله خلاصه مي‌شود.

 آنكه محبت مي‌دهد، محبت نياز دارد و آنكه خشم مي‌دهد خودش را لايق خشم مي‌داند و آنكه فكر مي كند گناهكار است خود را در معرض تنبيه قرار مي‌دهد و از دنيا عقوبت و حتي نبودن و مرگ مي‌خواهد.

اصلا تعريفي كه ما از خودمان به دنيا ارائه مي‌دهيم همان انتظاريست كه از دنيا و دوست و دشمن داريم تا سرمان بياورند و جالب اينجاست كه همواره گله‌منديم كه اين چه رفتاريست كه دنيا با ما دارد؟

 پ.ن:

1- خود من چند شب پيش از صميم دل خواستم كه نباشم. صرفنظر از اينكه دلم براي عزيزاني مي‌سوخت كه طاقت غصه خوردن از ناكامي هميشه مرا ندارند و بعد از من بايد كه بيشتر غصه بخورند و يا عقيده نداشتن به خودكشي كه هميشه آن را فرار مي‌دانم و عاملش را ترس، يك لحظه گفتم با اين بار گناه و روح زخمي نه. الان وقت رفتن نيست. بايد كمي خودم را مرمت و درمان كنم، شايد بعد از يك سفر دروني و يا ... امشب با ديدن اين جمله ديدم چه حس گناه نهفته بزرگي دارم و بيخود نيست كه دائم تنبيه مي‌شوم!*

* خواستن برای رفتن فقط خودکشی نیست. یونگیها می گویند وقتی واقعا اراده کنی که نباشی همه علل و عوامل کمکت می کنند که از دنیا بروی و از طرفی  آخرین چهره و شگرد مادرکمپلکس(عقده مادر) مرگ است!

2- باز هم ياد گرفتم به همه آدمها(حتي خودم، اگر هنوز جزو آدمها باشم) بابت همه رفتارهايشان يك جور حق بدهم و كل آن آدم و يا خودم را زير سوال نبرم بابت چند خطاي روز مره.

3- اگر بدانيد اين چند خط را چگونه نوشتم يقينا دلتان مي‌سوزد چون از سرما دسكتاپ را آوردم روي زمين كنار شومينه و نور افتاده روي كيبردي كه همه برچسبهاش كمرنگ شده و تازه كمي آورده‌ام اش بالا و مدام حروف را اشتباهي مي‌زنم و پاك مي كنم و كمرم عنقريب است كه بشكند و هر دو پايم خواب رفته!

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 0:55هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 کامنتم در این پست آنقدر اشک خودم را درآورد که  آن را با اضافاتش می آورم...

مفهوم عشق، به معنای واقعی به همراه کمي منطق و كمي آگاهي آنقدر برايم مقدس و با اهميت است كه وارد شدن به هر عشقی برايم با وسواس و تابع آدابی خاص،* ماندن، دشوار اما شيرين و دل كندن مصیبتي عظيم است!

شيرين به خاطر دانستن قدر لحظه هايي كه در آن امنيت با هم بودن است. امنيت شراكتي حتي بي‌سود كه در آن مي‌توان به هنگام ورشكستگي به هر دلیلی نشست و خنديد و صبر كرد و از نو ساخت و يا اشك ريخت و باز هم ساخت و در عين حال عاشق بود.

شيرين برای لذت عمیق فهميدن يكديگر و درك متقابل كه گاه پر از غم و گاه پر از ترس است. ترس از دست دادن دوباره. ترس تكرار نشدن همه آن لحظه ها، همه آن انگشتهای بی انتظار مهربان، همه آن شراکت بی دریغ در همه ی لحظه‌هاي بودن و حتي نبودن...

·         1-ديگر كاري به مفاهيم كور بودن عشق و فرافكني ندارم گرچه انكارش نمي‌كنم كه آغاز هر عشقي با همين فرافكني ها شروع مي‌شود و اصلا زيبايي‌اش به همين كشش‌ها و واكنش‌هاست اما آنچه يك رابطه را با دوام و تنيده در هم مي‌كند اتفاقات نظر و آگاهي‌ و علائق مشترك و گاه متفاوتي‌ست كه آدمهاي بيروني را هم متحير مي‌كند چه برسد به آنهايي كه در اين رابطه به هم تنيده اند.

·         2- ... چقدر دلم مي‌خواست به جاي اين سه نقطه يك عالم حرف بزنم اما در اين شلوغ بازار داشتن مهمان آن هم از نوع زلزله ي محبت که همه دلشان مي‌خواهد ببينندش بابت همه صفا و صميميت مادرانه‌اش ...آنقدر تنها و غمگينم كه هرچه نگويم بهتر است.

·         3- من بد شده‌ام يا دنيا بد اش را نمي‌دانم؟!

 

 رزهاي سفيد

 

از ميان عكسهاي مراسم ازدواج پسر دوست و مهمان عزیزم که البته او صاحبخانه است و نه من، اين رزهاي مغرور دلم را برد.

از بس نامفهوم بود توضیح مبسوط دادم.

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 19:58هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

  

تمام سلولهاي بدنم يخ زده‌اند.

روي مبل نشسته‌ام و پاهايم را گذاشته‌ام روي ميز شيشه‌اي و به چند تا از فاميل درجه يك تبريك عيد مي‌گويم ولي انگشتهاي دست و پايم سرد سردند.

 سرما از نوك انگشتها مي‌رسد به سر زانوهايم اما از جايم بلند نمي‌شوم، ژاكتي، جورابي، چيزي بپوشم. انگار دلم مي‌خواهد عذاب بكشم و تاوان پس بدهم. اين روزها مازوخيسمي شده‌ام و كائنات هم خوب پاسخم را مي دهند و برايم از زمين و زمان بلا مي‌رسانند.

حالا ديگر جوراب و ژاكت پوشيده‌ام اما رگهاي بدنم فريز شده اند. مانده‌ام اين رگها چطور اين همه احساس گرم را به یدک مي‌کشند؟

اين چند وقت همينطور كه راه مي‌روم با خود فكر مي‌كنم چگونه حال اين روزها را بنويسم. اصلا عادت كرده‌ام همه فكرهايم را بريزم اينجا تا همه ببينند، گاه با ترفند كه هيچكس جز خودم و اندك آدم دور و برم، سر در نياورند و گاه صاف و پوست كنده. انگار فكر كردنم هم نوشتني شده. شايد هم با اين نوشتن ها، فكر هايم منظم مي‌شوند. شايد هم فرم مي‌گيرند و تصميمات به سرانجام مي‌رسند؟ مي‌گويند برون‌گراها وقتي حرف مي‌زنند فرصت دسته‌بندي افكارشان را مي‌يابند و باز مي‌گويند نويسنده‌ها فكرشان، زندگي‌اشان و همه حرفهايي را كه دلشان مي‌خواهد بگويند را دائم مي‌نويسند حتي اگر شده در ذهن اما به فرم نوشتن، با همان زبان خاص خودشان. نويسنده كه نيستم و خيلي مانده شايد تا به اين آرزوي دور برسم اما گمانم وبلاگ نويسي، من و خيلي‌ها را به اين روز انداخته. ولی اين وحشت بي‌پرده حرف زدن و درد و دل كردن هم شده مزيد باقي مشكلات. خانه غرغرها و گاه آرام كننده و گاه تريبون فريادهايم شده. بدجوري عادتش كرده ام.

هنوز انگشتهايم سردند.

و انگار پايينِ الاكلنگ زندگي نشسته‌ام. الا كلنگي كه تا همين چند ساعت پيش داشتم آن بالاهايش نفس مي‌كشيدم. نمي‌دانم چه شد يا دوباره سنگيني وزن كدام مشكل و يا ترس از كدام خطا، روي شانه‌هايم نشست و آوردم پايين؟

 بد جوري در تلاطم حرفهاي ناگفته به عزيزاني هستم كه دلم نمي‌خواهد حتي يك غصه كوچك كنار آن دل بزرگشان بنشيند.

 نمي دانم و نمي‌فهمم چه شد كه به اين نقطه كور رسيدم. سياه ترين نقطه‌اي كه بدترين آدمهاي قصه هايم نيز به آن نمي‌رسيدند.

نمي‌دانم. نمي‌دانم فقط الان خود تخريب شده‌ام را بايد نجات بدهم و يا خود جاي مانده در ديگراني كه خود من اند؟

چقدر سخت است گرفتن هر تصميمي در اين شرايط به هم ريخته من.

اي كاش راه نجاتي بود. راه مرگي. راه تولدي. نمي‌دانم .

حالا ديگر اشكهاي ريخته بر گردنم هم يخ زده‌اند.

  تمام سلولهايم سرد سردند و من اما به دنبال زمين گرمي براي پاهاي زميني‌ام مي‌گردم.

 پي نوشت:

 1- دوست قديمي حالا مي بيني كه اشتباه شناختي‌ام و آدم بزرگي نيستم و بيهوده نگرانم نيستي؟(پيام ديروزت را بخوان!) اما سپاس بابت اين بزرگ بيني‌ام.

2-     داناي همه هستي‌ام كه حتي يك روز هم فكر نمي‌كردي اينچنين ضعيف و درمانده چيزي را بخواهم بگويم كه گفتنش در خيالت هم محال است و تو من‌اي را ملكه كردي و لحظه لحظه‌اش را پرستيدي كه لكه‌اي بيش نيست در همه آسمان ملكوتي‌‌ات.

3-     روياي عزيز و هميشه غمگيني كه مثل من سعي داري براي همه لحظه‌هاي بيروني‌ات لبخند بر لب داشته‌باشي، هنوز هم مي‌گويم اي كاش جلسه عزاي آن روز آينه مراسم من بود و به همان زيبايي و شادي برگزار مي‌شد كه براي پدر نازنينت و  امروزم به امروز نمي‌رسيد.

4-     امير جان(تلخ مثل عسل) از دست دادن، نداشتن، نبودن و قطع هر رابطه‌اي اگرچه وحشتناك و تلخ تر از هر زهر و عسلي‌ست اما به پيشواز رفتن‌اش از هزار مرگ به مراتب سخت‌تر. كامت شيرين‌تر از عسل باد،کامیار.

5-     مينا و فريباي عزيز دلم مي‌خواست امروز با هر دوي شما كمي حرف بزنم كه بيش‌از همه دنيا حالم را مي‌فهميد اما با پيامهايي پر مهرمان قطع شد.

6-     هماي هميشه باهوش و نازنينم: تلفن غير منتظره امروزت بعد از اين همه وقت گرچه اندكي از اعتماد به نفس رفته را به من برگرداند بابت  گفتن باهوشي و زبلي آن روزهاي دانشكده ي به قول تو با هزار مشكل متاهلي‌ اما نمره‌هاي خوب آوردن و چرخاندن زندگي و بچه ام، و حالا تازه يادم مي‌آيد چرا تا ساعتها بعد از تلفنت بالاي الاكلنگ دل خوشيها بودم اما شاگرد اول جان، گره ها خيلي بيش از آن روزهاي دانشجویی من شده!

7-     افسر جان(پوران) ببخش هنوز تماس نگرفته‌ام. مي‌بيني كه؟

8-     خواهر يكدانه ی گلم...هيچي نمي‌گم . مي‌دونم فردا خودت خواهي پرسيد.

9-     سيدو جان دانه انارم را بردند. خوردم . بالا آوردم. هنوز نمي دانم!؟

10- ناهيد و تورج عزیز، بهترين استادهاي همه عمرم. مي‌بينيد عاقل‌تر از خيلي‌ها نيستم و درمانده تر از خیلی هایم؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 1:47هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

اولين بار كه اين‌طوري شد نه خودش مي‌فهميد چه‌اش شده و نه اطرافيانش. از همان وقتي كه داشت همه خاطره دخترانه‌گي و عروسك و دفترهاي نقاشي، ميدان بازي و شمشادهاي هميشه سبز، دوچرخه و گربه ابلقي كه روزهاي آخر از ترسش معلوم نبود كجا قايم شده را جا مي‌گذاشت،سردرد و سوزش خفيفي از گلو تا وسطهاي جناق سينه‌اش شروع شد.

دو شهر كاملا متفاوت را كه تجربه‌ي زندگي كرد و رسيد به وسطهاي سال بي هيچ مدرسه رفتني در آن چندماه تحصيلي،سوزش شديدتر شد و غصه رسيد به فرق سرش و يك روز نزديكي‌هاي بلوغي كه انگار دير كرده‌بود وقتي كه داشت با آن جثه نحيف،مقاله‌اي سر صف مي‌خواند، بيهوش شد و بچه‌ها با فكرهاي هيجاني كودكانه‌اشان فكر كردند امامي، پيغمبري ديده‌است كه وسط نطق خود نوشته مذهبي‌‌اش از حال رفته.

باز هم نه خودش فهميد چه‌اش شده و نه دور و بريهايش.

بزرگتر كه شد و از اين در رفت به خانه بخت و ازآن در، بخت زودتر از او چادر به سر بيرون رفت، از رو نرفت و چادر به كمر زد براي از رو بردن همه آنهايي كه هنوز هم نفهميده‌اند چه‌اش شده و خودش هم نفهميد اما از دندان قورچه شبهاي تنهايي‌اش كه ترسيده بود، دكتري برايش نسخه‌اي پيچيد و شكر خدا دندانهايش هيچوقت نريخت و سابيده‌نشد.

باز هم نه خودش فهميد چه‌اش شده و نه يار و همسرش.

سالها گذشت و بالاخره با آنكه هنوز نفهميده‌بود چه‌اش شده،كمر همت بست و رها شد تا بفهمد همه آن روزها و همه اين روزها چه‌اش بوده؟

تنها بود. تنهاتر هم شد، از آن مدل تنها بودنهايي كه همه هستند اما هيچكس نيست. به خيالش ديگر مي‌دانست چه‌ شده و مي‌خواست كه نباشد.نمانَد و اصلا نداند كه چه شده و خودش را بزند به خري، به مادر، دختر، همسر قبليِ آدمي نبودن. خودش را بزند به كري، پيشنهاد غير معقول و بي‌شرمانه، جواب" نه " و پچ پچه‌هاي هيچ‌كسي را نشنيدن.

سردردهايش زياد شد. مهماني و خيابان نرفت. فقط كار كرد و كار كرد و شبها كتاب خواند و نوشت و فرار كرد و فرار كرد. اطرافيان براي آرام و دلخوش كردن خودشان هم كه شده، زن رنجوري كه در چشم آنها مي‌بايست همان دختر شيطان و بازيگوش هميشه خندان بزله‌گو باشد را با ضرب و زور دارو برگرداندند به عالم مسخره اين دنيايي بي آنكه گذاشته باشند دخترك دانه اناري*1 بخورد.

بعد از آن او كه ديگر بزرگ و عاقلتر شده‌بود و در پي دوباره رفتن به عمق چاهي كه اين‌بار مي‌بايست يا اناري بخورد و يا ديگر بيرون نيايد، دويد و دويد و كار كرد و اميد بست و خودش را كمي ساخت و قدم هاي بزرگتر برداشت اما هر چه رفت، هرچه اميد بست و هرچه سردرد و سوزش هاي مكرر همه اعضاء گرفت، هيچكس نفهميد كه چه‌اش شده.

حالا اما خودش مي‌داند چه مي‌خواهد. مي‌داند چه‌اش شده. قعر تاريكيهاي زيرزمين خوابهايش نشسته و مشت مشت انار و انگور مي‌خورد و كودكش را با اشتياق شير مي‌دهد*2 و شاهد تولد نهنگي*3 سفيد و زيباست و مي‌رود كه براي دختر باكره‌اش انگور بچيند.

زن قصه ما مي‌داند چه مي‌خواهد اما هيچكدام از اطرافيانش هنوز نمي‌فهمند و نمي‌خواهند كه بفهمند.

 خودش هم نمي‌داند چه طور بگويد كه ديگر بريده و چه‌اش شده.

پي نوشت:

1-     مي‌گويند وقتي شخصي دچار افسردگي مي‌شود خداي هادس و يا ساترن او را مي‌ربايد و به دنياي زيرين مي برد، چون در افسانه‌هاي قديم وقتي كه پرسفون، دخترك معصوم و كم‌خرد زئوس و ديميتر مشغول چيدن گل حيرت‌انگيز صدبرگ بوده توسط هادس و با همكاري پدر دزديده مي‌شود و به اجبار به همسري هادس درمي‌آيد و پرسفون و ديميتر بي‌تاب و افسرده مي‌شوند و بالاخره با تلاشهاي ديميترِ مادر و به كمك هرمس، پرسفون نجات مي‌يابد، غافل از آنكه قبل از بالا آمدن، دانه اناري كه هادس به او داده را مي‌خورد و اين يعني كه پرسفون بايد نيمي از سال را نزد هادس به دنياي تاريكي و افسردگي برود و راهنماي افسردگان باشد و نيمي ديگر در روشنايي روي زمين بماند. اين اتفاق كه به نظر دلخراش مي‌آيد، براي همه(زئوس،ديميتر و خصوصا پرسفون) رشد و بالندگي به ارمغان مي‌آورد و انار راز و دانه آگاهيست كه همه وقتي به دنياي غم و اندوه درون مي‌روند مي‌بايست بخورند تا به سلامت و رشديافته بيرون بيايند و در واقع راز افسردگي كه تلاش سيستم خود تنظيمي سايكي و روان انسان براي سلامت اوست را بيابند.

2-     شير دادن به كودك نماد آگاهي دادن به كودك درون و شير ِخوراکی نماد آگاهي خام است.

3-     نهنگ به معناي رحم ايزدبانو، ناخودآگاه جمعي و تولد بچه نهنگ زيبا، بيانگر تولد شخصيت نو و بهتر زن قصه است.

4-     دختر باكره نماد پرسفون و زيرزمين و نهنگ و شير دادن خوابهاييست كه زن قصه اين روزها مي‌بيند.

۵- اصطلاح دانای کل داستان را که شکر خدا همه استادان گرامی می دانند؟                                              

 ۶- این نوشته را پنجم آذر نوشته بودم و همانی ست که شرحش را اینجا گذاشته ام.

کامنتها را هم، دوستان همان روز برایم نوشتند که نگه داشتمشان. 

چهارشنبه 6 آذر1387

ساعت: 10:32

توسط:پویان
واقعا عالی‌ بود ، حض کردم ، دستتون درد نکنه بابت این پست
 وب سایت   ایمیل

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 10:33 توسط:رضا
حالا اما خودش میداند چه می خواهد چه اش شده ... خوشحالم ...
 وب سایت   ایمیل

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 10:33 توسط:امیر

معرکه بود مرور این شکلی زندگیت...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 20:42هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

نمی تونی یه کم خفه شی و آروم بگیری لطفا؟

 

مخاطب: وَر دهن لق سایه ایِ غرغروی از خود راضیِ کم عقل این روزها همه اش منفی ام.

                                         

                                           امضاء : ور آتنایی وجدان دار معقول و محجوب  

پی نوشت: راوی دلش می خواد جای امضاء کننده باشه اما فعلا همون مخاطبه ست!

 

 توضیح یک سوال و جهت رفع سوء تفاهم:

ور یعنی یک طرف روان.بخش دیگر آدم.
ور روشن داریم و ور تاریک و سایه ای.

ضمنا : اینها رو هم با خودم بودم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 22:43هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

هميشه وقتي راننده اتومبيلي خلاف مي‌‌رود و يا بوق مي‌زند و راه بندان ايجاد مي‌كند، به دور و بريها مي‌گويم حكايت انداختن سنگ توسط ديوانه است كه صد عاقل نمي‌توانند درش بياورند با اين تفاوت كه ديوانه، ديوانه است و عذري بر او نيست در حاليكه اينها از روی خودخواهي‌ و براي زودتر رسيدن خودشان، ديگران و حقوقشان را در چاه مي‌اندازند!

حالا نمی دانم که و یا چه دیوانگی کرده،بلاگفا و يا سِروِر اينترنت؟ هرچه هست عمدی و از روی خودخواهی نبوده اما ...

چند شب پيش كه پست داستاني "داناي كل چه‌اش شده" را گذاشتم در حاليكه كپي جديدي از قالب وبلاگم نداشتم، يكباره همه وبلاگ به هم ريخت و پر شد از علامت سوال و نوشته هايي در سمت راست صفحه. در حاليكه به شدت عصبي شده بودم -چون نوشته ها و وبلاگم در اين روزهاي غمگيني تنها پناه خستگي‌و رفع تنشهايم است-  در كامپيوتر قديمي‌ام يك نسخه از قالب قبلي پيدا كردم و گذاشتم جاي اين يكي ِخراب شده. اما باز هم فرقي نكرد جز آلبالویی شدن رنگ وبلاگ!

متاسفانه ۴ شنبه که سر كار نت نداشتم و مدير جان مالي هم كلي بازخواستم كرد بابت بالا و پايين پريدنم براي راه نجات و تصحيح دزدكي از پشت كامپيوتر همكاران، فقط توانستم آخرين پست را به توصيه يك دوست حذف كنم تا از يك وري بودن دربيايد و از آن روز تا به حال، با وجود هزار مشغله و مراسم ختم و داشتن كلاس و مسافرت كوتاه، يكبند نشسته‌ام به اچ تي ام ال بازي بي آنكه چيز زیادی بلد باشم. اما از آنجا كه احتياج همه بلايي سر شير ژیان(چه بچه گربه ای ام من) در مي‌آورد تا روبه مزاج شود خصوصا اگر عاشق رنگ سبز وبلاگ كه قبلا با جگر خوني ساخته‌است، باشد و اصطلاحات مختلف گوشه و كنار،تیتر و هد احلام و آهنگ وبلاگ كه انگار جزئي از شناسنامه‌اش شده‌اند را بخواهد برگرداند و شب پنجشنبه‌اي كه صبح فردايش بايد برود كار و عصرش كلاس دارد و بعدش هم  مراسم چهلم و ببيند تلفنش براي اولين بار در تاريخ خانواده به دليل عدم پرداخت به موقع قطع است، 5 شنبه را مرخصي بگيرد براي وصل و سرتا پا مشكي برود سر كلاس و صداي خش خش وسائلش همه را عاصي كند و نصفه نيمه بهترين آگاهي هاي همه عمرش كه بابت آن اشك شوق مي‌ريزد را رها كند و برود ختم و آخر شب ...

آخر شب كه مي دانم كله سحر فردايش بايد برويم قم براي مراسم، يك تنه مي‌نشينم به ساخت و پرداخت قالب وبلاگ و ويرايش و اچ تي ام ال بازي.

فقط خدا مي داند كه ديشب و امشب چقدر اذيت شدم تا توانستم وبلاگ را به اينجا برسانم كه هر خط را با قالبهاي مختلف و كپي‌هاي قبلي چك كردم و رفع اشكال تا اين شد كه مي‌بينيم.

به هر حال اين خرابي باعث شد چيزهايي را ياد بگيرم و بفهمم كه من هم مي‌توانم با حداقل دانش و امكان و بر اساس احتياج به آنچه مي‌خواهم برسم.

خلاصه كه نمي‌دانم ديوانگي از من بود يا آي.اس.پي و يا بلاگفا اما هر چه بود باعث شد 3-4 روز حسابي وقتم را بگيرد و امروز با ميگرن شديد و گلاب به رويتان باقي ماجرا بروم سفر و هي بر سر مزار، زار بزنم و باقي بگويند خوب نشدي؟ مسّكن مي خواهي و بگويم كه نه اين اشكها ديگر براي عمه جان است نه حال خرابم!

 

پ.ن پست داناي كل كه با ارسالش اين همه مصيبت كشيدم را بعدا و با حوصله خواهم گذاشت.

مثل اغلب اوقات - خسته- درمانده- كم اميد و هزار كوفت ديگر هستم و شما درهم-برهم نوشتنم را ببخشيد كه حداقل جگر خودم را كمي خنك مي كند اين غرغر كردن و نوشتن!

 باز هم شب شنبه آنهم با این خستگی اینجا را به روز کردم. راستی این کار از مادرکامپلکس من نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 22:36هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

باز هم اين نوشته امير كه بر مبناي نوشته بحث برانگيز جناب كيوان پست شده مرا واداشت تا نظر خودم را كه مدتهاست دلم مي‌خواست بهانه‌اي براي نوشتنش بیابم و البته بسيار مختصر چون مبحث طولاني‌ست، بنويسم: 

 وبلاگ كيوان 35 درجه بحث را با سعي بر عدم قضاوت شروع كرده‌است و اين بسيار عاليست، چون واقعا هيچ انساني(زن و مردش فرقي نمي‌كند) نمي‌تواند به طور كامل خودش را جاي فرد ديگري قراردهد چون شرايط محيطي- اجتماعي- خانوادگي و خصوصا ژنتيك افراد با یکدیگر متفاوت است.

1-  در بخش يك من هم با ايشان موافقم كه باز برمي‌گردد به شرايط خاص يك فرد. مثلا از كامنتهاي همان پست 35 درجه و همينطور شيرينگ افرادي كه به هر دليل به من اعتماد مي‌كنند و درد و دل و همينطور از دانسته هاي روانشناسي- تحليلي يونگ مي‌توان فهميد كه گاه رابطه خارج از ازدواج(و يا پارتنري) كه به تعبير اغلب افراد "خيانت" ناميده مي‌شود آنقدر براي يك فرد ضروريست و ترك و قطع آن اجتناب ناپذير كه باز هم تاكييد مي‌كنم براي ما كه بيرون گود ايستاده‌ايم و درك شرايط خاص آن دو را نداريم جايي براي قضاوت نمي‌ماند.

 به طور مثال مردي كه به هر دليلي از جمله ازدواج در سنين كم‌تجربگي و يا به فرم سنتي و عدم شناخت قبلي از همسرش، از زندگي مشترك و جفت خود راضي نيست و فرزند دارد(خصوصا بيش از يكي) به خاطر بچه ها و يا حس وظيفه نسبت به شرايط پس از طلاق زن و فرزنداني كه ممكن است عاشقشان نيز باشد و نتواند از آنها و يا مشكلاتشان كه طبعا مسئوليت آنها را قبلا و به هنگام ازدواج به عهده گرفته، جدا شود اما مشكلات عديده از جمله مسئوليت هاي متعدد خانواده و يا ناكام بودن در روابط مختلف زناشويي و يا عدم درك متقابل، باعث تمايل به زدن رابطه ای خارج از تعهد قبلي كه احتمالا تعهد جديدي نیز برايش به وجود مي آورد، باشد.

اين موضوع در شرايطي مي تواند بيشتر مورد قبول و یا قضاوت کمتر واقع شود كه حتي يك طرف قضيه حاضر به گرفتن مشاور و يا روانكاو نباشد. مثال ديگر، زني كه در يك ازدواج سنتي‌ست و همسرش مشكلات بيمارگونه جن-سي(مانند ساديسم- كم تواني- ناتواني) دارد و حتي نمي‌تواند به خاطر باورهاي خانواده و اجتماع دم‌بزند چه برسد كه خواستار طلاق شود، ممكن است وارد رابطه خارج از ازدواج شود(لازم به توضيح است كه رابطه خارج از ازدواج به هر شكلي نوعي ضعف در انسان از ديدگاه روانشناسي محسوب مي‌شود كه ناشي از پروژكشن است و بحث مفصلي دارد و اصلا مورد تاييد اينجانب نيست. فقط خواستم كمي افراد اين چنيني را درك كنيم و راحت برايشان نسخه قضاوتي سخت نپيچيم).

البته بنده اصلا حركت انسانهاي تنوع طلبي كه بي هيچ دليلي دو رابطه‌اي مي ‌شوند و يا روابط متعدد می زنند در حاليكه همسر آنها هيچ اشكال خاصي ندارد و يا حاضر به همكاري براي داشتن زندگي بهتر و گرفتن مشاور و يا مطالعه بيشتر، است را نمي‌پسندم گرچه سعي مي‌كنم قضاوت كمتري داشته باشم كه در اينجا بحث از قضاوت بيرون مي‌آيد و به حالت مرضي و عدم آگاهي آن شخص خاص برمي‌گردد كه توضيح كوچكي پيشترها در اينجا داده‌ام.

۲-  در بخش 3 موضوع آنقدر پيچيده مي‌شود كه مجال گفتني مفصل نيست و امير گرامي و دانا توضيح خوبي داده است به اين شرح كه " وقتی ما از زنانگی و مردانگی حرف می زنیم داریم از دو انرژی و دو حوزه خاص رفتاری صحبت می کنیم. وقتی از زنان و مردان حرف می زنیم داریم اشاره می‌کنیم به انسان هایی مادینه و یا نرینه،مونث یا مذکر از لحاظ فیزیولوژی.انرژی زنانه چنان بر پایه احساسات است که تن بازی، بدون دلدادگی را دوست نمی دارد اما انرژی مردانه می تواند به رابطه ج.ن.س.ی به شکل یک رفع تنش جسمی یا لذت بدنی صرف بدون هیچ وابستگی عاطفی بنگرد.نکته مهم اینجاست که چه بسیارند انسان های مونثی که انرژی غالب روان آنها مردانه است و وجود دارند انسان های مذکری که جنبه زنانه بر روانشان حاکم است.در این صورت ما زنانی را خواهیم داشت که در حوزه ص.ک.ث با انرژی مردانه و با قابلیت برقراری ارتباط بدون عواطف عمل می کنند و مردانی که در همین حوزه کاملن زنانه بازی می کنند و تا دلشان نرود تنشان همراهی شان نمی کند." اميرحسين كاميار

به همين دليل و با استناد به آنچه خوانده و شنيده‌ام، برخي صفات از بخش زنانه و برخي از بخش مردانه‌ي انسان مي آيد. مثلا چند همسري و يا علاقه به داشتن چند و يا دو رابطه همزمان از صفات مردانه و عاشق شدن و دل و تن دادن براي بسط رابطه عاشقانه كه طبعا س.ك.ص هم به دنبال خواهد داشت از صفات زنانه محسوب مي‌شود.

در عصر كنوني كه تعداد زنان شاغل و فعال در اجتماع به دليل مسائل اقتصادي و تمايلشان به رشد و رقابت با مردان، بيشتر شده‌است و همينطور زناني وجود دارند كه به طور ژنتيك داراي صفات مردانه بيشتري هستند،  مي توان انتظار داشت، چند همسري- رابطه خارج از ازدواج (تعهد قبلي) و يا به تعبير بعضي "خيانت"، رشد قابل توجه ای نسبت به قبل داشته باشد و زنان بيشتري پا به عرصه رختخواب ممنوعه بگذارند. درست و غلطش را هم قرار شد تا آنجاييكه حالت بيمارگونه پيدا نكند، قضاوت نكنيم.

 پینوشت بی ربط: نمی دونم چرا مدتیست آخر شب شنبه که قرار است شنبه اش حسابی بدوم وکلاس هم دارم یک پست طولانی می گذارم؟

 پی نوشت متاخر: تجربه نوشتن های اینگونه را تا به حال نداشته ام(کار کمی سختی ست). پس لازم است بگویم تایید کامنتها دلیلی بر تایید نوشته ی کامنتها نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 23:21هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |