بعد از این بحران اخیر و به قول همشهریام، اوضاع دِرام* و حرفهای جدی- جدی، دلم لک زده واسه یه روزنگاری دِبش* و حرفهای زنانه زدن!
۱-چند روزه از سفر برگشتم و هنوز فرصت نکردم خونه رو تمیز و مرتب کنم و از گرسنگی دارم هلاک می شم، درست ناهار نخوردم، شام هم که هیچ، اما یه ظرف بستنی گذاشتم بغل دستم شاید بتونم چند تا قاشق بخورم.
پ.ن ۱-وای اینقدر حال می ده دغدغه شکم نداشتن که نگو!
۲- دیروز و امروز چند تا قرار مهم و تلفن با وکیل و دوستان برای رتق و فتق امور و کارهای مالی(حتی کارهای جدید مالی) داشتم اما همه رو پیچوندم و رفتم یللی تللی و حافظ خونی و توصیه های ایمنی و جواب ایمیل دادن به دوستان بابت معرفی و مضرات یادگیری بعضی علوم خفیه از جمله روانشناسی!
پ.ن ۲- رجوع شود به کامنت طویل پست قبل.
۳- یکشنبه با انرژی مثبت و نیش باز و با سعی بسیار برای غلبه بر افسردگی، رفتم شرکت که یک هو خانم همکار(که البته دوسش دارم و همه را دوست دارم جمیعا)، جوش آورد که تو و آقای" چ" چرا لیست حقوق رو ...بعد بنده به لبخندهایم ادامه داده تا بلکه گیج بازیهای قبلی من و رئیس که آقای چ باشه را ببخشاید و آرام بگیره(خدا رحم کرده این همکار رتبه اش از من بالاتر نیست). اما امان از پیچیدگی های ما آدمها که لبخندم را کوباند بر فرق سرم "که تو می خندی در حالیکه من دارم از عصبانیت منفجر می شم؟" جالب اینجاست که اشتباه مربوطه نه ربطی به ایشون داشت و نه شرکتهای تحت حوضه حسابداری ایشون! خلاصه اون روز من تا شب یک لبخند هم که دیگه نزدم هیچ، با انرژی منفی که گرفته بودم ، مجبور شدم ۴ بار پل هوایی را به خاطر اشتباه خودم و سیستم و رئیس و یه همکار دیگه بپیمایم و سردرد میگرنی خفنی هم بگیرم. کجاست آن برگه ای که آن روز موسسه یوگا به من داد مبنی بر دائم لبخند زدن تا پاره اش کنم؟
پ.ن ۳- آدم به سختی یاد می گیره خشم خودشو کنترل کنه وای به حال اینکه بخواد خشم دیگران رو !
۴-چند روز پیش داشتم کتاب "فنگ شویی- رابطه ها" رو می خوندم تا رسیدم به جایی که راجع به تقویت نیروی "یین"(بخش آرام زنانه وجود) و ایجاد تعادل بین دو بخش "خانم یین" و" آقای یانگ" که چیزی شبیه "آنیما" و "آنیموس" خودمان است، نوشته بود که حمام با نور شمع و گوش کردن به موسیقی می تونه آرامش بخش و مقوی نیروی "یین" باشه. همون وقت چقدر دلم چنین حمامی رو خواست. خونه منم که جا به جا پر از شمعه و این ارثیه خانوادگی ماست که عاشق شمع و شمع سازی هستیم، اما دریغ از یک جو همت برای هر کاری و نه فقط این که اینقدر آسونه!
خلاصه امروز که بعد از نود و بوقی همه موها را رنگ زده بودم که برم بشورم یک هو لامپ حمام سوخت و من که تازه چند روزه دیگه دلم نمی خواد بمیرم(رجوع شود به پستهای نردیک به خودکشی قبل)، ترسیدم تو این تنهایی، دست به چراق به نظر خراب و خطرناک بزنم، پس ۳-۴ تا شمع روشن نموده و با آرامش حمام کردم، حالا بماند که آب پاشید به چندتا از شمع ها و خاموش شدند اما مهم اینه که کائنات هم منو می شناسن که باید به ضرب و زور ترکیدن لامپ منو با شمع بفرستن حمام!
۴- دارم از پا در میام اما ول کن نوشتن نیستم!
* درام به نظرم همان غمگین و اینا باشه.
*دبش هم دهخدا می گه یعنی کلان و بزرگ ولی من فکر می کردم یعنی غلیظ؟
پ.ن :هنوز چند ساعت از نوشتن این مطلب نگذشته دوستان گیر دادن به زنانه- مردانه گفتن من فلذا جوابم را اینجا می آرم که:
منظورم از زنانه،نوشتن راجع به زنان و یا عشوه آمدن و ...نیست، بلکه همین روزمره گی ها و بامزگی های زندگی ست که ما اغلب از آن می گذریم. زنانگی یک شلختگی آرام بخشه. سر وقت غذانخوردن و نصفه شب بستنی خوردنه! یه بی اضطراب دویدن و حافظ خونی و یللی تللی یا همون حمام با شمع رفتنه. در واقع خود زندگیه. اما دنیای مردانه یعنی دویدن و سر قرارهای مهم رفتن و منظم و منطقی بودن و نوشته های جدی نوشتن و ...بحثش مفصله و یه کلاس چند ماهه حرف داره عزیزان.
این پست امیر که از معشوق و مشخصات اش و زنانگی و مردانگی می گوید، مثل همیشه خواندنیست.
