ظاهرا احلام خوابیده و "مشق روان" فعاله!
پی نوشت: این نداشتن تفریح و از خونه بیرون نرفتن و تلفن ها را خلاصه کردن باعث شد بالاخره یه کم مطلب جدی بنویسم و فرار کنم از نگرانی فردا!
التماس دعا![]()
در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید
ظاهرا احلام خوابیده و "مشق روان" فعاله!
پی نوشت: این نداشتن تفریح و از خونه بیرون نرفتن و تلفن ها را خلاصه کردن باعث شد بالاخره یه کم مطلب جدی بنویسم و فرار کنم از نگرانی فردا!
التماس دعا![]()
...
فکر می کردم تناردیه ها خیلی وقته که مُردن و توی دنیای واقعی با آگاهی های جدید دیگه وجود ندارن، اما تازگیها ورژن خانم دکترش هم پیدا شده!
تقدیم به خود رویا بابت زیبایی شعر و دلجویی و مهر همیشه و امشبش، بهاره نازنین که همه شعر را حفظ و پسرم که تمام دنیای من است!
قطرههاي پر سخاوت باران از شيرواني چتر بزرگ مشكيام سُرميخورند و گاه باد ميزندشان به صورتم. هنوز خسته نشدهام گرچه چشمهايم را فقط خُنكاي مرطوب هوا و نرم اشكهاي گرم، باز نگه ميدارد.
راه ميروم و ديوانهوار با خودم، با او، شايد هم با تو نجوا ميكنم. سر چتر را كمي ميآورم پايين که توجه عابرين را بابت حركت لبهايم جلب نكنم. راه و باران، هيچكدام تمام نميشود و مثل آن روزهاي بيخيالي كودكي دلم نميخواهد تمام شود اما خيال مجالم نميدهد...
... و دلم مثل ماه بود
از ابتداي آمدنت بي گناه بود
طفلان سر به راه پر از ساده قلبي اند
در سينه قلب ِ طفلک ِ من سر به راه بود
می خواهم این دفعه ...
... و تو را منتشر شدم
از جمله ی " تو عشق منی" پاک , سِر شدم
هی با نگاه و عشق و بزک جفت می شدم
هر آنچه که دلت به دلم گفت می شدم
می خواهم این دفعه...
... دل ِ من قفل و آهنيست
اين رنج ِ سالخورده ي ِ روياي بيژني ست
من اشتباه کرده ترین آدمم
برو!
باور بکن برای جهانت کمم
برو !
"من اشتباه كرده ترين آدمم برو"...از آن روز ِ جلسه آينه كه روياي عزيز، دوباره اين شعر زيباي من ِ واقعياش*1) را خواند، اين جمله دائم در ذهن و زبانم وول ميخورَد.
دیگر شبیه ِ حیله ی حوا نمی شوم
حتی کمی برای تو , رویا نمی شوم
من سیب ِ سفت ِ کال به نامرد می دهم
در جامه دان ِ کوچک ِ تو / جا نمی شوم
می خواهم این دفعه ...
... تو مرا ريز مي كنی
دندان براي قامت من تيز مي كنی
دلم نميخواهد كه دلم بسوزد. هميشه از دل سوزاندن و حس ترحم آدمها و خودم بدم آمده، پس، حِسَم را منطقيتر ميكنم و نگران جامعه ميشوم. نگران همهي آدمهاي پياده روي زير باران، حتي آنكه سر چتر بزرگ مشكياش را پايين گرفته تا آدمها، نجواي زير لبياش را نشنوند:
... برو ای یاد لعنتی!
من اشتباه کرده ام ای عشق غربتی!
من اشتباه کرده ترین آدمم
برو!
باور بکن برای جهانت کمم
برو !
می خواهم این دفعه...
... برو !
هی زُل به من نزن
با خاطرات تلخ و خوشت / پُُل به من نزن
دروازه های پاره ی دنیا / از آن ِ توست
هی بی دلیل و خسته نیا ... گُل به من نزن
بعد از ظهر پرينت شعر را ميگيرم و براي همكارم ميخوانم و بعد می گذارم در کیفم. خودم هم نميدانم اين روزها كه دغدغه بزرگم، عزيز يك دانهي اسير ِآواره ام است، ناخودآگاهم چرا همهاش كمينه ميكند روي اين شعر و درد آشنايِ زنان سرزمينم؟
می خواهم این دفعه / کَفَنََم را خَفَن کنم
پیراهن ِ حریر ِ کمر تنگ / تن کنم
می خواهم این دفعه/ بزک بهتری کنم
یا دامن ِ سبکسر ِ رنگ ِ زری کنم
با باد ِخوبِ صبح، تبانی کنم / مگر
او چادرم بدزدد و من ...
دلبری کنم
توی نگاه آینه ها
ماندنی شوم
غم را لگد کنم و آهنی شوم
یک روز اگر برای دلم / عمر مانده است
رویای تازه ای به تن بيژني شوم
می خواهم این دفعه
بدوم سوی زندگی
یک جرعه بر دلم بکشم بوی زندگی
این خاطرات خسته مجالم نداده اند
فرمانروای خود بشوم توی زندگی
می خواهم این دفعه کسی آغوش وا کند
حق تمام بی کسی ام را / ادا کند
یک آدم شبیه تو نه ...
شکل ِ عاشقی
مردانه / اسم کوچک من را صدا کند
من اشتباه کرده ترین آدمم
برو!
باور بکن برای جهانت کمم"
برو !
چتر را ميبندم و ميگذارم همهي صورت و اشكهايم خنك شوند. نگران نگاههاي كنجكاو مردمان پياده روها نيستم كه زمزمهي لبانم ديگر آرام گرفتهاند. انگار مخاطبهاي اين شعر ماندني رويا، خيلي وقت است رفتهاند. نگاهم به آسمان است، به خود خدايي كه نزديك تر از قطرههاي باران جذب تك تك سلولهايم ميشود.
هنوز نجوايم را هيچكس نميشنود:
" خدايا وقتش است. ديگر نميترسم. ميدانم كه بايد همهي اين سالها، همه ي اين راهها را ميرفتم. ميدانم، بايد همهي اين دردها را ميچشيدم. بايد قوي و خودساخته ميشدم. بايد آزمون و خطا ميكردم و ميرسيدم به اين نقطه. خدايا حالا ميتوانم. مطمئنم كه ميتوانم. عزيزترينم را ميخواهم. مثل هميشه كه ميخواستم اما ديگر صدا و دستانم نميلرزد و زانوانم نميهراسد. ميدانم "همهي ما زخمي از والدين ِزخم خورده خويش داريم"*2) اما التيامش ميدهم. تيمارش ميكنم. قول ميدهم و پاي آن، مثل همهي قولهاي جدي زندگي ام می مانم.
من آمادهام دنيا. من عاطفهام خدا.
من مادرم، بيا ..."
پينوشت:
* کامل شعر "من اشتباه کرده ترین آدمم، برو! از رویا
*1) روياي بيژني دوست هنرمند، نقاش، تصويرگرکتاب و شاعرام هست كه اسم وبلاگش "من واقعي" ست و امشب در جلسه آينه كه براي دلجويي از بهاره عزيز بابت فوت پدرش، تشكيل و كاغذ اين شعر را كه بر روي چك پرينتهاي شركت، پرينت گرفته بودم به دكتر حجواني گرامي داد و من بابت اين شلختگي(صرفه جويي) عذرخواه ايشانم...(اما حسن تصادفي بود داشتن اش در كيفم ها، آقای حجوانی)!
*2) اين جمله ي بسيار واقعي، اما تلخ از "كارل گوستاو يونگ" است.
۳- آمدن و آوردن این شعر با آوای دلنشین اش در این نوشته، ناخودآگاهیست و مخاطب خاصی ندارد که درد بزرگ این روزهای اجتماع است و دغدغه ی خیلی از ما.
بزرگترین تعجب همه ی زندگیم اینه که چرا تازگیها کمیت و کیفیت تعجبهام کم شده؟
پ.ن: آخه پیشترها از خیلی ها، خیلی کارها را انتظار نداشتم و متعجب می شدم اما حالا اینقدر دیدن دغل بازی و پیچوندن و به قول دوست، بلاهت هایشان عادیه که متعجبم، چرا دیگه کمتر تعجب می کنم. حالا جریان کائنات و همزمانی اتفاقات خوشایند هم بحث دیگریست برای متعجب نشدن!