يادمه سالي كه ميخواستم ديپلم بگيرم و طبعا اولين باري بود كه ميبايست كنكور بدم، نميدونم از زبون كي شنيدم كه داستانهاي هر شب راديو اينقدر جالب و قشنگن كه نگو و منم كه تا اون وقت هيچ علاقهو تمايلي به راديو نداشتم و همون تلويزيون براي وقت گذرانيام بس بود، نميدونم چرا اين نصيحت را آويزه گوشم كردم و قصه شب بازي شدم كه نگو و يادمه اون وقت داستانهاي آگاتا كريستي رو دور بود و پسوندش هم كابوسهاي جنايي شبها و خلاصه من بيجنبهاي كه توی دبیرستان زیاد اهل درس خوندن نبودم را واداشت به يللي و بيخوابي شب و ...
راستش اون وقتها نميدونستم "مادركمپلكس" چيه ولي حالا كه معنيشو ميدونم تازه ميفهمم چرا ما ناخودآگاه و سر بزنگاه رشد و دانشاندوزي و پيشرفت شغلي يه هو گير ميديم به مسائل بيخود و غير مهم و يا سستي و خوابآلودگي مياد سراغمون...حالا جاي اون بحث سنگین اينجا نيست و اين وقت شب با اين خستگي و دغدغه هاي زياد، نيمدم كه از عقده بزرگ رواني همه آدمها كه مانع رشده حرف بزنم، فقط خواستم بگم:
يكي به من بگه تو اين هير و ويري چند تا هندونهاي كه تو يه دست گرفتم و از قضا دستهام هم بيجون و كمتوانه و پايان سال ماليه و كار فراوان و دستمزد كم و بايد فكر لقمه نان بود و به همين دليل هم هندوانه هايي از شغلهاي ديگر در دستم است، از آن طرف هم يك جزوه 100 صفحهاي را بايد بخونم و توي چند تا جلسه شركت كنم و از اون طرف مديرمالي گرامي امر ميفرمان كه تا شب عيد بايد بي گرفتن اضافه كار تا ساعت هفت شب و حتي روزهاي تعطيل بايد كار كنيم...و از اون طرف عازم سفري باشم در همین اواخر ماه كه اين همه سال آرزوي رفتنش رو داشتم و بي مقدمات نميشه عازمش شد...
يكي نيست بگه فيس بوك ساختن اونهم چند تا چند تات (يكي به نام اصلي جهت يافتن دوستان قديم و اضافه كردن اقوام دور و نزديك و يكي ديگر جهت دوستاي وبلاگي و...) ديگه چي بود؟
پ.ن: ۱- خيلي وقته كه دوستاي مختلف منو در فيس بوك اد كرده بودن ولي چون از سيستم 360 و غير ايمني بودنش خوشم نمياومد فكر كردم اينم مثل اونهاست و نميپذيرفتم تا اينكه از يه طرف دوست قديم دبيرستانيام(ريحانه عزيز كه نوشتههامو ميخونه) اصرار كرد كه به جمع دوستاي قديم بپيوندم و از طرفي يكي از فاميل و از طرف ديگه يكي از اولين دوستان وبلاگی همشهريام كه با همراهي يك گروه، يه زماني اولين مجله اينترنتي ايران به نام "فيدوس" را مينوشتيم...خلاصه كه اين سرگرمي جديد بسيار دوستداشتني و ماجراهايي اد شدن و اكسپت نكردن و يا پيدا كردن دوستاي قديم و بعد هم پليس بازي و انجام اقدامات امنيتي شروع شد!
۲- ماشالله فامیل فیس بوکی ام حدود شونصد نفری در اقصا نقاط دنیا می شن. کی می خواد منو از این بازی نجات بده؟ ای نمیری ری ری جان!
پ.ن بي ربط:
فريباي عربنياي عزيزم. نميدوني تلفن امروز و صحبتهايي كه كردي چقدر آرومم كرد. راستش اعتراف ميكنم از همون اوائل رفتن به كلاسي كه معرفش تو بودي، اونقدر مسائل روانشناسي رو جدي گرفتم و از درك بعضي مطالب و اتفاقاتي كه از كمبود بعضي مسائل ممكنه در آينده اتفاق بيافته ميترسيدم كه سايه ترس همه جا دنبالم بود و البته هنوز هم هست و امروز كه تو گفتي اينقدر همه چي رو جدي نگير و دنيا سادهتر از ايناست و پسرت هم انشالله مشكلي نخواهد داشت يه كم راحت شدم (چون هنوز تو رو كه از من رتبه بالاتري توي يونگ داري، به اوستاگي قبول دارم) و بيشتر از قبل دلم می خواد كه همه چي رو براه بشه و عزيز يكي يك دانه ام به خاطر همه حسنهای خودش و محبتهاي قديم و حالاي من و دور و بريهاش به سلامت زندگي و رشد كنه. كسي چه ميدونه شايد براي او اين بهترين شرايط بود تا چند رتبه بره بالاتر و بهتر ساخته بشه! من مطمئنم كه همه چي درست ميشه.