بهمن ۸۶ به نقل از "یونگ" این جمله را نوشتم که امروز بی اختیار در گوشم زنگ می زند!
این آدمها نیستند که عقده دارند، عقده ها هستند که آدمها را دارند!
پ.ن: یعنی این که مراقب باشیم عقده هایمان آنقدر بزرگ نشوند که بتوانند ما را کنترل کنند!
به حد کافی واضح است نه؟

برای حس زیبا و تعبیر بی نظیر وطنانه ی رویا که یک زن است.
جهت خالي نبودن عريضه و حفظ حرمتهاي انقلاب و وظيفه خطير و دشمن شكن شركت در انتخابات و يا حداقل حرف زدن راجع به آن در وبلاگِ هرچند زنانهام و از طرفي از سر حسادت و عقب نماندن از غافله و حالا با نگاه كمي آگاهانه و از ديدگاه مراقبت از روح كه آدم بايد باور كند كمي حسود و بخيل و نارسيسم(خودشیفته) است و بپذيرد كليه صفتهاي بد را داراست و اين موضوع بسيار مهم است كه فقط نگاهي داشته باشيم به وجود تمامي صفات خوب و بد درونيمان تا بدهايش رهايمان كنند و متعادل شويم...بنده هم نگاه كردم و ديدم بخل دارم من باب ... و از طرفي حسد دارم به اينكه چرا همه دارند از انتخابات ميگويند و من نميگويم؟
وارد بحث نارسيسم و خودخواهی هم نميشوم كه مفصل است و همين بس كه فكر ميكنم بيش از اين جماعت خيلي جوان ميدانم كه اگر سبز آيد يا قرمز و حتي اگر طلايي، فرقي ندارد و آسمان ما همچنان آبي خواهد بود، اگر خودمان را تغيير ندهيم و بخواهيم تا يكي ديگر تغييرمان بدهد!
خلاصه آنچه ميخواهم بگويم را يكي از اقوام عزيز كه در زماني دور رتبه يك كنكور بوده و بسيار صاحب فكر و اختراع، امروز برايم تعريف كرد كه :
"ديروز چند نفر اومدن بام مصاحبه كنن راجع به "انتخاب اصلح" منم گفتم اسلح يعني اوني كه اسلحه بيشتري داره ! نه مايي كه حتي چاقوي ضامن دار هم نداريم! پس به ما آدمهای بی اسلحه مي گن ابله كه بايد بريم يه اصلح انتخاب كنيم. اونوقت مي دونيد به شماها(مصاحبه کننده) چي مي گن؟ مي گن املح ! چون خيلي با نمك و با مزهايد كه ما جماعت ابله رو به بازي گرفتيد تا يه اصلح انتخاب كنيم!"
مخلص كلام همين بود كه اين عزيز گفت ولي چاره چيست بايد راي داد.
چشمهايم را بستهام و ميخواهم كمي احساس كنم سوار اتوبوسهاي مدينهام يا كه نه اصلا چشمهايم را مي بندم و هنوز باز نكرده ميبينم از پنجره هتل، گنبد سبز و ستونهاي سفيد و بلند مسجد پيداست كه سمت راستش يك بيابان خاك است و يك عالم روح و چند قطعه سنگ كه بقيع مينامندش اما انگار كه بقاي همهي مدينه است.

چراغهاي مسجد، پرنور تر از همهي چراغانيهاي دنياست و با آنكه خستهام متوجه مي شوم،مدتهاست كنار پنجره هتل كه طبقه ششم است ايستادهام و نگاهم دائم از مناره هاي سفيدِ مثل برف مي لغزد به روي گنبد سبز مرقد و بعد مظلومانه و غمگين سُر مي خورد روي خاكهاي بقيع كه حتي اينهمه نور نميتواند سنگهاي تكه تكه كوچكي كه نمادِ بودن يك روز آدمها و ائمه است را نمايان كند.

مادر خوابيده و پدر كه مثل هميشه شاگرد اول مسجد رفتن است، لابد الان يك گوشهاي نمازشب ميخواند.
هيچ چيز نميدانم و بابت ندانستنم ذوق ميكنم چون ميخواهم اولين دريافتهايم بكر و از خودم باشد و با اينكه نصف شب است و من اصلا نخوابيدهام، تنها، راهي عزيزترين مسجد دنيا ميشوم. نسيم خنك اسفندماه مدينه كه بي شباهت به هواي جنوب خودمان نيست صورت تازه وضو گرفتهام را از خواب بيدار ميكند.
پاهايم انگار بال درآوردهاند و هر قدم ناباورانه روي سنگهاي براق مسجد پرواز ميكند.
هيچ احساس تنهايي نميكنم. نماز صبح را ميخوانم ولي پاي جانماز حرفي براي گفتن ندارم. فقط با نگاهم همه مسجد و آسمان نيمه شباش را ميبينم و ميبلعم و جاي همهي عزيزان را خالي ميكنم. خدايا دنيا چقدر زيباست. مدينه چه پرشعف اما مرموز و غمگين است. دلم ميخواهد هرچه زودتر داخل مسجد و روضه رضوان را ببينم...

صبح با بغض بيدار ميشوم. هنوز نيمده فكر ميكنم دير شده و وقت ندارم. مادر توان آمدن ندارد و احساس ميكنم دست و پاي من هم بسته شده. از طرفي دلم ميگيرد شايد هم ميسوزد هم به حال خودم كه بار اول ام است و دلم مي خواهد لحظه ها، دقيقه نشوند و دقيقه ها ساعت، هم به حال مادر كه بار اولش نيست ولي حلاوتش را قبلا چشيده و اين بار دومي، دست و پاي قبل را ندارد!
هنوز ساعت اجازه ورود خانمها به روضه رضوان را نميدانيم و خيلي مبتدي هر دو آهسته به خاطر وضعيت مادر به مسجد ميرويم و پشت يكي از درهاي بسته مينشينيم و نماز ميخوانيم. من ساكت محو تماشاي در و ديوار و چراغ هاي آنجايم و هنوز باور نميكنم كجايم...

مادر، غريب و آرام به در ميزند و ميگويد "خدايا آدما رو پشت هيچ در بسته اي نذار"...بغضم ميتركد و تازه يادم ميآيد كجاي دنيا نشستهام و چقدر حرف براي گفتن از خودم و ملتمسين دعا دارم و اينجا جاي خواستن است...

ادامه دارد...
پ.ن عكس اول را عمدي گذاشتم تا فاصله شيشه اي مشخص باشد. اين چراغ هم همانجاييست كه پشت در بسته اش نشسته ام و سهوا تا مدتها بك گراند موبايلم شد.
