ـ آقا فلفل ساب دارید؟
ـ نه خانم!
مغازه بعد...
ـ آقا فلفل ساب ها تون کجاست؟
ـ تازه تمام شده خانم!
چند روز بعد...
ـ ست فلفل ساب و نمکدون آوردید؟
ـ همین یه مدله...
ـ نه! دوست ندارم

تصور کنید: کلا هیچ کدام از وسائل زندگی را ندارم. یک عالم پنجره ی آپارتمانی که برای مدت کوتاه اجاره کرده ام، بی پرده اند. ظرف و ظروف و مبل و لوازم آشپزخانه و از همه مهمتر وقت خرید و اسباب کشی هم ندارم، آنوقت می روم و فلفل ساب می خواهم از بس تصورش هم سخت است که از نو شروع کنم و تازه آنهم موقت و برای چند ماه!
پ.ن :
مهمان جانم همچنان هست و مهمان عزیز دیگری هم دارم (که می بایست او هم صبور باشد) ...ولی ناهید(استاد) در آخرین جلسه کلاس می گوید هرچه مشکلاتمان بیشتر باشد، رشد بیشتری خواهیم کرد و جوامعی مثل ما بسیار آبدیده می شوند و از پس مشکلات سخت بر می آیند. همیشه جریانات سخت باعث سنتز روح می شود...
به گمانم روح ما آنالیز و سپس ریز ریز شد از بس که سنتز و (...مال) گردید.
"هل من ناصرا ینصرنی" مجددا برای هزارمین بار؟
