تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

هیچی دیگه عجیب نیست.

عجب دنیاهایی اون ور دنیا وجود دارن.

بازم و بازم و بازم می گم :

کائنات، عالم هستی، خود واقعی، خدا...

شکر!

پ.ن:

۱- این شکرها به معنی خوشی و خوشحالی راوی نیستها فقط به معنای کشف بعضی امورات آن دنیایی ست. جایتان در خوشیهایش خالی!

۲- راستی من فعلا زنده ام ها و درست از همین دنیا تایپ می کنم. گفته باشم!

۳- حالم هم اصلا بد نبوده ها فقط تجربه های جدیدی داشتم که برای موجود بسیار زمینی ای مثل من، خاص و اون ور دنیایی بود!

۴- ها ها ها(محض هم آوایی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 23:29هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

1-   معجزه آشپزي

امروز سردرد خفيف اما موزي اي داشتم. مثل هميشه‌ي روزگارانم، دورم را از خرت و پرت پر كرده بودم كه يا بخوانمشان يا بنويسمشان يا جمع و جورشان كنم. برنامه مديتيشن كه فكر كنم از هر كاري برايم سخت تر است (بابت اين ذهن شلوغ) را هم يك طرف برنامه‌هاي در جهت اقدام گذاشته بودم اما ديدم سردرد و خواب آلودگي امانم را بريده ولی نرسيده به اتاق خواب صداي غورغور شكم وادارم كرد سري به آشپزخانه بزنم!

ورود به آشپزخانه همان و پختن 3جور غذا كه يكيش اختراع خودم بود با چاشني‌ رب انار زياد آمده از فسنجان، همان!

مشغول پخت كه بودم مثل هميشه كه ذهنم بيكار نمي‌ماند به معجزه‌ي پختن و خصوصا خلق يك اثر جديد فكر مي‌كردم كه به قول تورج( استاد خودشناسي يونگ)، "آشپزي از تکنیکهای مجيشني ست(جادوگری) " چرا كه مملو از كشف و اختراعست ولي حيف كه آثار آن مثل باقي هنرها باقي نمي‌ماند.

به هر شكل خواستم بگويم اين هم راهيست براي سرزنده شدن و ماندن در دنياي واقعي. راهي براي رشد زنانگي دروني وجود كه اغلب زن و مردهاي بيروني از آن غافلند!

2_ خنده فرشته ها: 

چند روز پيش كه براي سومين بار در شركت تنش داشتم و اين بار از دست مديرعامل گرامي، كه با وجود دفاع از ايشان جلوي طلبكارها كه واضحا فرمودند خوش به حال مديرعاملي كه كارمندش با وجود نگرفتن 6ماه حقوق اين چنين حمايتش مي كند و بر سر حقوق پرسنلي كه خيلي بيشتر از ساعات قانون كار،كار مي كنند...متوجه شدم هر 3 بار ، راننده آژانسي كه مرا به خانه مي برد كه هر بار بابت سردرد تنشي‌ام مجبور به گرفتن آژانس‌ام، همان پيرمرد آذري با لهجه غليظ است كه بازنشسته اداره‌اي دولتيست و مردي بسيار صبور و دانا.

اين باربرايش اعتراف مي كنم كه همه‌ي شركت و همكارهايم مرا به صبوري و خوشرويي مي‌شناسند و گاه روئسا مي‌گويند باور نمي‌كنيم تو حتي يك غم هم داشته باشي ولي شما هر3 بار مرا غم زده و پريشان ديدي و نمي دانم حكمت آمدن هر بار شما چيست ميان اين همه آژانس گرفتن من و اين همه راننده، گرچه مي دانم حتما حكمتي وجود دارد و او بعد از رد و بدل كردن چند تيكه ادبي و نصيحت، خيلي آذري مي‌گويد:

" مي‌گن فرشته ها 2 بار به انسان مي‌خندند، يكبار وقتي مشكلي پيش مياد و غصه مي‌خوره يكبار هم وقتي كه دوباره غصه مي‌خوره كه چرا دفعه پيش غصه خورده"!!!

 

 پ.ن :

۱- امروز نه تنها سردردم خوب شد که بسی لذت بردم و بوی زندگی را از قابلمه های دنیا حس کردم.

۲ـ اون شب با دیدن آن راننده دانا، آرام گرفتم و همراه فرشته ها به همه ی غصه خوردن های گذشته خندیدم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 12:16هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

نقشی برآب می زنم از گریه حالیا

تا کی شود قرین حقیقت مجاز من!

 

پ.ن: مثل همیشه که تفالی می زنم و جواب می گیرم، این بار هم گرفتم امادر بیتهای آخر، دیدم حافظ جون هم مثل ما گیر مجاز و حقیقت بوده ظاهرا!

توضیح: رجوع شود به پست قبلی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 8:55هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

در این ۶ سال وبلاگ نویسی ، فکر می کردم همه ی اشتیاقهایم در چند سطر خواندن و نوشتن در فضای مجازی خلاصه می شود و آسودگی روح و ذهنم در گرو چند ساعت در این فضا بودن است.

انگار نت بازی ماساژ شبانه ی روح بود، که وقتی به مهره چهارم و پنجم کمری می رسید خستگی می سرید و می رفت و می توانستی کمی آسوده تر سرت را روی بالش بگذاری و بخوابی. در واقع نوعی فرار از دنیای واقعی و پناه به دوستان مجازی ای بود که با تمام سعی ۶ ساله ام هیچکدامشان هیچوقت واقعی نشدند و در شرایط دشوار و حتی شاد روزگار نگفتند و نپرسیدند خرت به چند من! 

و در این چند ماه اخیر که فشار گرفتاریها دو صد چندان شد(و همچنان هست) به خاطر نگاه شاید تاریک یک دوست مجبور شدم ۵ ماه از خود واقعی و علائق و حتی خوابیدن راحتم دور و آواره شوم و بروم جای دیگری آنهم برای ۳ ماه که فرصت نت بازی و ماساژ روحم نیز گرفته شود، تازه فهمیدم فضای مجاز به درد همان هایی می خورد که همواره مجاز می شمارندش نه من که عاشق واقعیت و رئال ام و متاسفانه واقعیت دنیا همین است که می بینیم نه آنکه در این دنیای سرابی به دنبالش می گردیم!

پ.ن: به هیچ وجه قصد نیامدن و نخواندن و خودلوسی ندارم فقط دلم خواست یادم بیاید، برای چه در آن سال شروع به نوشتن کردم و یه کم غر زده باشم تا خناقم آرام بگیرد.

ضمنا اولین نوشته فضای مجازی که آن روزها اسم وبلاگم اهالی دل بود و بعدها " با مهر" شد را می آورم شاید که رفتن به لینکش از حوصله خارج باشد:

"یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢
 
 سلام

برای تويی می نويسم كه ميدانم اهل دلی وبرای خودی مي نويسم كه بيش از همه نياز به نوشتن دارد!خسته از تمام حرفهای تكراري ام اما بعضی از همان حرفها مرا و مطمئنم شما را به وجد يا شايد تعمق وا ميدارد كه:

*زندگی سرآمد همه كتاب هاست كتابی كه هر كس صرف خواستن قادر به خواندن آن نيست!

بدا به حال دلهايی كه بيش از اندازه محفوظ بوده اند!هنگامی كه سودا راه به دل باز مي كند آن كه عفيف تر است بي دفاع تر است!  *    رومن رولان

                                                                                                  ۲۶ مرداد ۸۲

                                                                                                         عاطفه "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 12:8هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |