این روزها مثل اغلب وقتها یک عالم سوژه برای نوشتن دارم. چند سفر، پُر و پیمان از خاطره و حرف حساب و عکس دیدنی، چند اتفاق مهم و زخم زدن بی دلیل به خودم و هزار حرف دلگشا و دل ببند که می توانند حالا حالاها صفحه پر کنند، اما نمی دانم به هر طرف که چرخ می خورم سر همه کلافها انگار به "کلاس یونگ" می رسد و خصوصا به این روزهای آخر دوره "کارگاه اصلی" و آن روز شیرینگم(شرح ماجرای زندگی جلوی همکلاسان و استاد) که خانه تورج و ناهید بهترین اساتید همه عمرم برگزار شد...
این روزها بر می گردم و حیرت می کنم از اتفاق آشنایی من و فریبای عزیز در 3-4 سال پیش که به خاطر شبیه بودن دلنوشته های آن روزهایمان شروع و یک روز قرار شد مرا ببرد کانون تا دوره های یوگایی که 2 سال در جایی دیگر کار کرده بودم را ادامه دهم ...رفتیم و دیدم اما در راه برگشت گفت بیا و کنار یوگا کلاس یونگ ثبت نام کن...با اکراه گفتم"نه فریبا خیلی گرونه الان تو وضعیتی نیستم که بتونم. نه وقتشو دارم و نه پولشو. تازه چی می خوام یاد بگیرم؟ من فقط به آرامش نیاز دارم این کلاس بهم می ده؟" و فریبا که اونوقت ترم 3 یا 4 را می گذراند، گفت"آرامش؟ فکر نمی کنم اما جواب خیلی سوالهای آدم رو می ده"
با غرور گفتم "اما من کنجکاو نیستم. دنبال سوال هم نیستم. این چند سال هم اینقدر تجربه های تلخ داشتم که یاد بگیرم چه جوری از پس زندگی بر بیام. اصلا می ذارم برای هر وقت تونستم..."ولی او که تا آخر دنیا مدیون توصیه مصرانه اش هستم گفت" نه نمیشه این کلاس فقط سالی یه بار تشکیل میشه و الان وقتشه. حداقلش اینه که تو با آدم خاصی مثل ناهید آشنا می شی" و من آشنا که هیچ عجین شدم با روح زیبای عشق و علم و دوست هایی که امیر دوست داشتنی یکی از آنهاست و او نیز از این روزهایش بسیار زیبا گفته...
یادم است روز اول ناهید گفت من هیچ کار خاصی نمی کنم فقط چند چراغ برایتان روشن می کنم تا دنیایتان را بهتر ببینید. کلاس که تمام شد تلفن زدم به فریبای مهربانم و گفتم دلم می خواهد بغلت کنم و هزار بار ببوسمت برای این اصرار به من احمقی که فکر می کردم با 4 تا مشکلی که گذراندم همه چیز می دانم و هیچ کنجکاوی برای بیشتر دانستن نداشتم.
اولین چراغ روشن شده بود و آن دیدن دنیایی تاریک اما عجیب و پر رمز و راز ندانسته ها بود و عاطفه ایی که باید برود و خودش را از این میان پیدا کند و بکشد بالا و قوی تر شود!
2 سال گذشت و دوستان گاهی یادم می آورند که یونگ 4 یعنی همانوقتی که با تورج، همسر ناهید آشنا شدیم و او شد بهترین معلم همه عمرمان، اشکها بود که می ریختم وقتی زوایای شخصیتی خودم و اطرافیانم را می دیدم. از اینکه فلان و فلان عمل ِبهمان و بهمانیان ریشه در کدام مشکل و یا کهن الگو داشته و اینکه چرا اینهمه اسیر ماسکهایی شدیم که خود و دیگران ساخته ایم و چرا این همه سال خودمان و عزیزان وابسته و نیاکانمان خودشان را نتوانسته اند زندگی کنند.
مطلب دیگری که همیشه از ناهید به یاد می آورم، احتمالی بود که به ما داد برای از دست دادن برخی دوستان و حتی نزدیکانی که ممکن است ما را برای خودمان نخواهند و نتوانند خود واقعی کم ماسک ما را بپذیرند و در عوض امیدوارمان کرد که در این راهِ شناخت خود و قابلیتها و تواناییها و حتی سایه هایتان، دوستانی خواهید یافت بی نظیر، بی قضاوت و همفکر که این اتفاق فرخنده افتاد گرچه دوستان قبلی را از دست ندادم(شاید که هنوز زیاد ماسک می زنم و شاید دوستانم همیشه از آنهایی بودند که خود واقعی ام را دوست داشتند و نه عاطفه ای متظاهر و قلابی را)...
پراکنده و زیاده گویی ام را ببخشید. این نوشته را اول برای دل خودم می نویسم و دوم برای ادای دِین.
هر که تا اینجایش را خوانده، دمش گرم و دوستش دارم اما این دِین لامصبِ سنگین به یونگ و پیروان زحمتکش و محققش هیچوقت رهایم نمی کند که شب و روز شاکر این دانسته ها و اساتید و کتابها و دوستان و آن محافل پر خاطره نباشم و بنویسم که همه را دوست دارم و غصه می خورم کلاس این ترم رو به اتمام است. کلاس ِپر اضطراب و ترس از دیدن تاریکیهای وجود و اتفاقات کم و بیش خاص وسختی که برای دوستان افتاده و برای خیلی ها شبیه آن ممکن است بیفتد، ولی در عین حال زیباست این همه اعتمادی که به هم داشتیم و از خصوصی ترین احساسمان با هم سخن گفتیم و توانستیم کم و بیش راهِ التیام بیابیم و گاه به عمد زخم زنیم به ریشه هایی تا دوباره سرحال و سالم سبز شوند...
عکس:"چند تن از همکلاسان در حال رفتن به آبشاری در جنگل ابر شاهرود، راه سختی بود و من از نیمه برگشتم
"
همه اینها را گفتم تا بگویم خیلی می ترسیدم از این روزها. از روزهای بعد از در میان گذاشتن مشکلات عمده و احساسم نسبت به خود و...دوستانی را دیده بودم که بعد از شیرینگ از خیلی ها بریده بودند و یا کسانی که دیگر کلاسها را ادامه ندادند و حتی دوستانی که حال خوشی نداشتند وقتی حرفهایشان را می گفتند و هنوز هم ندارند.
اما من گرچه در این چند وقت خیلی بالا و پایین شدم و به خاطر دستکاری در ناخودآگاه امتحانهای سختی را پشت سر گذاشتم و بلاها بود که از آسمان و زمین نازلم شد و هنوز هم در حال وقوع است اما این آرامش بعد از طغیان که آرزوی همیشه ی طوفانزده گیهایم بوده را چند روزیست که در خود می بینم.
گرچه هنوز زخمی و تلخم و نادان دانسته هایی عظیم اما مطمئنم با چند چراغ روشن بالای سرم در راهی آهسته قدم می گذارم و گاه با شتاب می دوم که آرامش خاص خودم بودن را به من می بخشد.
زنده باد خود خود خودمان که قرار است بالغی صبور و داناتر از قبل دستش را بگیرد و ببرد به همانجایی که آنم آرزوست!