از آنجاييكه خواهرزادههايم را چه مجازي باشند و چه واقعي دوست دارم و اصلا هركه خاله صدايم كند و صميميتاش را احساس كنم حتي اگر مالزي باشد خالهاش ميشوم، دعوت عرفانِ باهوش و هميشه ممتاز را لبيك ميگويم و از ترسهايم سعي ميكنم كه بگويم.
شايد همه دوستان بدانند كه مدتيست دل و دماغ ندارم و دچار بحرانهايي شدهام كه اتفاق آن شايد براي سن من كمي زود باشد ولي جالب است كه من از بروز ترسهايي كه شايد تا به حال نداشتهام به حضوراين نوع از افسردگي يعني "بحران ميانسالي"* در وجود خود پيبردم و اين در واقع از معلول به علت رسيدن است و داش امير(همكلاس خوشفكر) خوشبختانه در پست "از ترسها" كه براي شركت در اين دعوت وبلاگي نوشته، خيلي خوب و با مثال "تب" راجع به نشانهي ترس توضيح دادهاست.
بحث ترسهاي اين دوران بحث مفصليست و من با اينكه بيش از 2 سال كلاس خودشناسي(روانشناسي تحليلي يونگ) رفتهام و در سمينار "بحران ميانسالي" شركت كردهام و حسابي دل دادهام به حرف اساتيد اما الان كاسه چهكنم چه كنم دست گرفتهام. نه اينكه هنوز بلد نباشم و نفهمم از كجا خوردهام و بايد چهكنم و چه نكنم اما يا مشکلاتم زیادی بزرگند و یا فرصت اين پيگيري منظم ذهني را هنوز نداشتهام و يا يك چيزي و يا يك نيرويي از درون مانع اين نظمدهي ميشود و انگار دلش ميخواهد بنشينم و فقط بترسم و بلرزم...(جالب آنجاست كه اين نيروي عظيم را هم ميشناسم اما...)
ضمن اينكه نيروي جاذبه ذهن مي گويد تفكر راجع به موضوعي باعث جذب آن اتفاق ميشود و گفتن ترسها و فكر كردنشان زياد هم خوب نيست اما بياييم با اين نگرش كه مي خواهيم با ترسهايمان روبرو شويم تا راه چارهاي برايشان بيابيم، به گفتن آنها بپردازيم.
اين هم چند تا از آنهايي كه گفتنش در اين دعوت وبلاگي خيلي آزارم نميدهد:
1- به غير از بچگي و رشته دانشگاهي و چند تاي ديگر خودم را خيلي زندگي نكردهام و مي ترسم كه آيا باقي عمرم كه انگار چيز زيادي از آن نمانده را ميتوانم خودم باشم و خودم را زندگيكنم؟
2- ميترسم جنگ بزرگ دوبارهاي سر بگيرد. توضيح هم نمي خواهد كه فكر كنم اين ترس بزرگ همهي ماست.
3- بيماري و كهولت پدر و مادرم مرا ميترساند كه از دستشان بدهم و ميترسم نتوانسته باشم كار مثبتي برايشان انجام داده و اصلا ميترسم با دورشدن و دردسرهاي هر روزهام، باعث غصهداشتناشان شدهباشم.
4- ميترسم از مطالعه و دانستن و شناخت هر چه بيشتر خودم و دنيا جا بمانم و يا ماندهباشم(شاهدش اين همه كتاب نخوانده دور تخت و روي ميزها)
5- گرچه هميشه و از كودكي قانع بودم اما اين روزها ترسهاي مالي براي آينده و امروزم زياد شده.
6- ميترسم كسي يا چيزي اين استقلال به زحمت به دست آوردهام را از من بگيرد.(گرچه همه دوست و آشنايان معتقدند من در اغلب شرايط مستقل بودهام اما به زعم خودم مدت زيادي نيست!)
7- شايد اين بزرگترين ترس من باشد اما چون از گفتن و فكر كردنش هم ترس دارم آخر از همه ميآورمش كه ميترسم هرگونه اشتباهي از جانب من و ديگران باعث شده و يا شود كه يگانه دلبند- پسر نازنينم، خداي نكرده از روان و جسم و يا به طور كل، زندگي خوبي برخوردار نشود.
گرچه اغلب دوستان قبلا و از طریق دوستان دیگرشان به این بازی دعوت شده اند و من اصلا رویم نمی شود تا ازشان چنین افشایی را بخواهم اما تا به آنجا که آزارشان نمی دهد و اگر دلشان خواست بگویند فلذا رویای عزیز و این روزها گرفتار، بهاره ی شیرین و دوست داشتنی، گل نرگس نازم خانم دکتر-مهندس شیمیست، رمت کم پیدای گرامی، اندیشه ی دانا و مهربان و دوست جدید اما همیشه آشنا و صاحب هزار تا وبلاگ، شبنم نازنین را به گفتن ترسهایشان دعوت می کنم.
*قبلا و به کرات توضيح دادهام اما بحران ميانسالي دورانياست كه براي همهي ما دير يا زود(بسته به شرایط سخت و سطح آگاهی) اتفاق ميافتد و سن مشخصي ندارد اما از ۴۰ سالگی تا پایان عمر(بیشتر بعد از ۵۰ سالگی) امكان وقوع آن ميرود و در آقايان ديرتر از خانمها اتفاق مي افتد و در اين حالت ِ افسردگي، ما احساس مي كنيم كاري براي خودمان انجام نداده ايم و دست آوردهايمان زیاد و يا مطابق ميلمان نبوده و ترسهايمان بابت آيندهاي كه مدت كمي(به زعم بحران خورده) از آن مانده بيشتر و بيشتر مي شود!
-
پ.ن :
سپاس عرفان جان كه باعث شدي يك بار ديگه ترسهامو ببينم و متوجه حال خودم بشم.
