تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

گل كاغذي

 چند وقتیست دوستان عزیزی چون "رویا بیژنی" دعوتم کرده اند به بازیِ گفتن از وطن و حتما دیده اید همه وبلاگها شده "وطن بازی" اما نمی دانم چرا آن روزها وطنم نمی آمد و لج کرده بودم انگار با وجودش

تا اینکه دوباره دعوت شدم به نوشتن از جنگ، آبادان  و سالگرد شکست حصرش

دیدم این بار گفتنم می آید که شهرم وطنم است و شکست حصرش افتخارم اما اگر بگویم تمام نمی شود این همه حرف برای  گفتن از همان شکستنی که بعدها بند زده شد و دل ما هرگز که نه، بیراه نگفته ام:

 

 

 

 

 

کامنت ایشان راجع به عکس خانه شرکت نفتی مان و دیدن فوتو هایکو هایشان باعث شد این ۳ خط را برای عكس خانه  بگویم:

نخل کوچک
بزرگ شد بعد ِجنگ 
چون شناسنامه ام !

 پ.ن : همان نخلی که وقتی رفتیم قد ِ قد من بود و حالا از سقف پلیتی هم بالاتر رفته درست مثل سن من ...

 

"صدا "

 

 31 شهريور براي خريد وسائل و مانتوي مدرسه رفته بوديم شهر*، خيابان اميري.

 مغازه دارها از اتفاقات عجيب آن روزها، مضطرب و ناباور بودند...

 

-         مي گن عراقيا يه وانتِ ايرانيُ لب مرز آتيش زدن

-         انگار خبرايي هست راست راستي. راديو هم داره علامتهايي رو ياد مي‌ده!

-         آره مي‌گن آژير قرمز يعني خطر و صداش اينطوريه...امممممممممممممممم...

 

نفهميدم چرا مردم يه هو از اين حرفهاي عجيب و صدا دار مي‌زنند. براي پيدا كردن نشانه و شايد اضطرابي كه در وجود كوچك خودم بود، نگاهي به مامان انداختم. مامان اما انگار باور نداشت و همچنان دنبال خريد و ذوق براي شروع مدرسه من بود و تازه سري هم به خواهر تازه عروسم زد و  او همراهمان شد و رسيديم در خانه. اما همانجاي هميشگي و پاتوق همسايه ها ايستاديم و بزرگترها از خبرهاي جديدي گفتند كه باز سر در نياوردم كه فقط دلم نمي‌خواست هيچوقت آن صداي مسخره خطر را بشنوم.

نزديك ظهر بود و همچنان در همان گرد همايي ايستاده بوديم كه صدايي شبيه شروع جهنم و نصف شدن زمين و آسمان  و رسيدنشان به هم، شنيديم. صدايي كه حتي يادآوريش لرزه به تنم مي‌آورد و بعد از آن ياد ندارم كه هرگز چيزي يا صدايي آنچنان بلرزاندم .

به آسمان صاف آن روز ِ هنوز تابستاني، نگاهي انداختم. چيزي خاكستري- قهوه‌اي كه انگار فاصله اي با ما نداشت و اگر دستم را بلند مي كردم مي رسيد به شكم كوسه مانندش، آسمان را مي شكافت و غرش مي‌كرد و چند ثانيه بعد صداي مهيب تري آمد و ما دستها روي سر رفتيم زير سقف شيرواني خانه كه انگار با افتادن هر بمب، آن سقف پليتي بالا و پايين مي‌رفت و شيشه هاي خانه يكي يكي مي‌شكست و ظرفهاي اين ور و آن ور نيز. سرم را كه بلند كردم نگاهم افتاد به دوست برادرم كه نگرانيش مُهر تاييدي بود بر آتش جنگي كه خودِ او از اولين سوخته هايش شد و هرگز  حتي جنازه‌اش را نيافتند و آن ديگري كه تازه داماد بود و عروسش را خبر ندارم كه چه كرد و چگونه توانست

 

 اين‌ شُك را شَك نكند.

 

همگي شُك شديم كه چرا؟  و چه بر سرمان خواهد آمد و چقدر طول خواهد كشيد و لابد همين چند روز است و تمام مي‌شود...

 

 پلاك

 

                                             ادامه دارد مثل همه داستانهای بعد از جنگ !

 

 

 

* آن وقتها در آبادان به مراكز خريد مثل بازاركويتي و خيابان اميري ...مي گفتند شهر. احتمالا به اين دليل بوده كه آبادان تشكيل شده بود از محله هايي كوچك شهرك مانند مثل بوارده، بريم ايستگاههاي مختلف و بنابراين به خيابان اصلي آن كه محل خريد و فروش بود، شهر مي گفتند.

 

 * عکسها را پارسال گرفته ام ولی آن وقتهای قبل از جنگ دیوارها سالم و تمیز بودند و شمشادها مرتب و آن در قرمز کوچکتر بود و به رنگ سفید!

 

پ.ن : باقي اش را ادامه خواهم داد اما چون مهلت ام تمام شده بود هم برای نوشتن از وطن و هم سالگرد شکست حصر آبادان و هم برای اینکه دوستان خسته نشوند از خواندنش،  فعلا کوتاه نوشتم... 

 

 برای مهر عریضه به روز شد

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 15:45  توسط احلام  |