
چند وقتیست دوستان عزیزی چون "رویا بیژنی" دعوتم کرده اند به بازیِ گفتن از وطن و حتما دیده اید همه وبلاگها شده "وطن بازی" اما نمی دانم چرا آن روزها وطنم نمی آمد و لج کرده بودم انگار با وجودش
تا اینکه دوباره دعوت شدم به نوشتن از جنگ، آبادان و سالگرد شکست حصرش
دیدم این بار گفتنم می آید که شهرم وطنم است و شکست حصرش افتخارم اما اگر بگویم تمام نمی شود این همه حرف برای گفتن از همان شکستنی که بعدها بند زده شد و دل ما هرگز که نه، بیراه نگفته ام:

کامنت ایشان راجع به عکس خانه شرکت نفتی مان و دیدن فوتو هایکو هایشان باعث شد این ۳ خط را برای عكس خانه بگویم:
نخل کوچک
بزرگ شد بعد ِجنگ
چون شناسنامه ام !
پ.ن : همان نخلی که وقتی رفتیم قد ِ قد من بود و حالا از سقف پلیتی هم بالاتر رفته درست مثل سن من ...
"صدا "
31 شهريور براي خريد وسائل و مانتوي مدرسه رفته بوديم شهر*، خيابان اميري.
مغازه دارها از اتفاقات عجيب آن روزها، مضطرب و ناباور بودند...
- مي گن عراقيا يه وانتِ ايرانيُ لب مرز آتيش زدن
- انگار خبرايي هست راست راستي. راديو هم داره علامتهايي رو ياد ميده!
- آره ميگن آژير قرمز يعني خطر و صداش اينطوريه...امممممممممممممممم...
نفهميدم چرا مردم يه هو از اين حرفهاي عجيب و صدا دار ميزنند. براي پيدا كردن نشانه و شايد اضطرابي كه در وجود كوچك خودم بود، نگاهي به مامان انداختم. مامان اما انگار باور نداشت و همچنان دنبال خريد و ذوق براي شروع مدرسه من بود و تازه سري هم به خواهر تازه عروسم زد و او همراهمان شد و رسيديم در خانه. اما همانجاي هميشگي و پاتوق همسايه ها ايستاديم و بزرگترها از خبرهاي جديدي گفتند كه باز سر در نياوردم كه فقط دلم نميخواست هيچوقت آن صداي مسخره خطر را بشنوم.
نزديك ظهر بود و همچنان در همان گرد همايي ايستاده بوديم كه صدايي شبيه شروع جهنم و نصف شدن زمين و آسمان و رسيدنشان به هم، شنيديم. صدايي كه حتي يادآوريش لرزه به تنم ميآورد و بعد از آن ياد ندارم كه هرگز چيزي يا صدايي آنچنان بلرزاندم .
به آسمان صاف آن روز ِ هنوز تابستاني، نگاهي انداختم. چيزي خاكستري- قهوهاي كه انگار فاصله اي با ما نداشت و اگر دستم را بلند مي كردم مي رسيد به شكم كوسه مانندش، آسمان را مي شكافت و غرش ميكرد و چند ثانيه بعد صداي مهيب تري آمد و ما دستها روي سر رفتيم زير سقف شيرواني خانه كه انگار با افتادن هر بمب، آن سقف پليتي بالا و پايين ميرفت و شيشه هاي خانه يكي يكي ميشكست و ظرفهاي اين ور و آن ور نيز. سرم را كه بلند كردم نگاهم افتاد به دوست برادرم كه نگرانيش مُهر تاييدي بود بر آتش جنگي كه خودِ او از اولين سوخته هايش شد و هرگز حتي جنازهاش را نيافتند و آن ديگري كه تازه داماد بود و عروسش را خبر ندارم كه چه كرد و چگونه توانست
اين شُك را شَك نكند.
همگي شُك شديم كه چرا؟ و چه بر سرمان خواهد آمد و چقدر طول خواهد كشيد و لابد همين چند روز است و تمام ميشود...

ادامه دارد مثل همه داستانهای بعد از جنگ !
* آن وقتها در آبادان به مراكز خريد مثل بازاركويتي و خيابان اميري ...مي گفتند شهر. احتمالا به اين دليل بوده كه آبادان تشكيل شده بود از محله هايي كوچك شهرك مانند مثل بوارده، بريم ايستگاههاي مختلف و بنابراين به خيابان اصلي آن كه محل خريد و فروش بود، شهر مي گفتند.
* عکسها را پارسال گرفته ام ولی آن وقتهای قبل از جنگ دیوارها سالم و تمیز بودند و شمشادها مرتب و آن در قرمز کوچکتر بود و به رنگ سفید!
پ.ن : باقي اش را ادامه خواهم داد اما چون مهلت ام تمام شده بود هم برای نوشتن از وطن و هم سالگرد شکست حصر آبادان و هم برای اینکه دوستان خسته نشوند از خواندنش، فعلا کوتاه نوشتم...
برای مهر عریضه به روز شد