چرا اینقدر نمی آید؟!
نوشتهی سالهای پیشم را مینویسم روی صفحهی فیس بوک و غرغری میکنم که چرا اکنون هنوز نیامده...
قویام. درک میکنم. غصه نداره! خودت خواستی. خودت نخواستیش. حالا چرا غذا نمیخوری؟ خوابت؟ آهان نمیخوابی؟ کابوس میبینی؟ هرشب خیس عرق از جا میپری...
قویام. حق ندارم نباشم. چیزیم نیست. یه سوگواریه بالاخره تمام میشه...
8- 9 تا پیشنهاد کار در دو روز. باور کردنی نیست. خوشحال میشم. ذوق میکنم یادم میافته به جک اون بنده خدا که اولین پول روزمین افتاده را برنمیداره به هوای اینکه همه جای تهران پول ریخته! همه را رد میکنم. آخریش پیشنهاد مدیرمالی یک شرکت صادراتیست. خواب آلود میگم نه من در این سطح نیستم. حتما خانمه یا از خریتم میخنده یا به صداقتم احسنت میگه. مهم نیست چون حوصله هیچ حساب کتابی را ندارم.
هیچیام نیست. دوستا و فامیل میگن لاغر شدی چه خوب!(چه خوب را برای دل خوشی میگن) چند نفر میگن چشمات چه پفی داره گریه کردی یا نخوابیدی؟ دو-سه نفر جای جوش های صورتمو نشون می دن و میگن بتاکس زدی؟(این از همه خنده دارتره)...
خانم دکتر میگه با این همه پتانسیل و انرژی ازت میخوام با ما تو کارهای پژوهشی روانشناسی سازمانی همکاری کنی. تواناییت در مربی گری هم خیلی بالاست. بغضمو قورت میدم و ذوق میارم بالا.
بعداز ظهر استاد انرژی میگه قدر خودتو بدون. تو سرشار از انرژی مثبتی و میتونی کمک خیلیا باشی. اینقدر نگران نباش. هیچ آرزویی نکن. هیچی نخواه فقط خودتو بسپر به زمان حال و ازش لذت ببر...
سبک میشم و یک عالم پیاده راه میرم...
اما شب، دوباره بیقرار و بدخواب...سیل از بالای پله های خونه پدری میخواد بیاد پایین. با فریاد از جا میپرم. ملحفه خیس عرقه...
از بالاتر از پل صدر تا حسینیه ارشاد، پیاده راه میرم و همچنان قویام و هیچیام نیست فقط زانوهام میلرزند و دائم ذوق بالا میآرم...
مثل همهی این شبها، کودکی مهمانم میشود که مادرش نیستم اما مسئول و نگرانشم. امشبی دختربچهی شلختهی نازیست که موهای بلند و پُری نامرتب دارد و عقب ماشین بیتوجه به من نشسته. برمیگردم و میبینم پابرهنهست. ماشین را کنار مجتمع تجاری پارک و شیرآبی پیدا میکنم و به سختی پاهای سیاهش را میشویم تا براش کفش بخرم.
از خواب که بیدار میشم از تطهیر قبل از تجهیز کودکم برای آغاز راه جدید، باز هم ذوق میکنم...
قویام قویام خوبم. آرومم. ذوق میکنم...ذوق میکنم...
بعضی از گذشته ها را که میندازم تو آتیش نمی سوزند. زل زل نگام می کنند. چارهای نیست حواسم را پرت میکنم به ذرات معلق خاطرههای خاکستری که چرخ میزنن و بالا میرن تا شاید درسش را بگیرم شاید "اکنون" را بهتر ببینم شاید گرمایش را حس کنم...
قوی نیستم . ذوق نمیکنم اما آرومم اونقدری که از این سکوت به وحشت میافتم. هیچ آرزویی نمیکنم. خودم را میسپرم به اکنون فقط نمیدونم این "اکنون" چرا اینقدر نمیآید؟
پ.ن : اغلب دوستان میدانند خواب کودکی که معمولا متعلق به ما نیست اما در خواب مسئول اوییم، نشانگر کودک درون و ایجاد تغییر و تحول بزرگ در زندگی خواب بینندهست و کفش، پای افزار راهی جدید...
از چند سال پیش که به ۴۰ سالگی داشتم نزدیک می شدم تا حالا، نزدیک تولدم که میرسه حالم دگرگون میشه...امسال هم مستثنی نیست ظاهرا

متولد سوم اردیبهشت و *