جیغ
دلتنگ گفتن واژههایی هستم تا مثل کودکی
رُک، زُل بزنم توی صورت آدمها
و تمام دوست داشتن و نداشتنم را بگویم
اصلا دلتنگ آن روزهایی هستم که پسرخاله، آخر شب ظرف ماست را تمام کند
و من دوباره جیغ بنفش بزنم که همین حالا ماست میخواهم...
دلتنگ روزهایی هستم که عروس فامیل گولم بزند تا آخرین شعری که بلدم را بخوانم در حالیکه چندی قبل نظرم را خواسته باشند که عروس خوشگلست؟ و دختربچه نحیف بیریختی مثل من بگوید که "نه زیاد"!
ای ای ای...
چه میشد همهی عمر باقی ماندهم را میگرفتند تا دوباره کودکی میشدم نه به عقل حالا که به همان بیخیالی آنوقتها
و دوباره تمام دنیایم پُر میشد از رُک گویی، شعر، ترانه ، بازی، نمایش و "خود بودن"ِ واقعی!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 11:35 توسط احلام
|
متولد سوم اردیبهشت و *