جیغ

 

دلتنگ گفتن واژه‌هایی هستم تا مثل کودکی
رُک، زُل بزنم توی صورت آدم‌ها
و تمام دوست داشتن و نداشتنم را بگویم
اصلا دلتنگ آن روزهایی هستم که پسرخاله، آخر شب ظرف ماست را تمام کند
و من دوباره جیغ بنفش بزنم که همین حالا ماست می‌خواهم...
دلتنگ روزه
ایی هستم که عروس فامیل گولم بزند تا آخرین شعری که بلدم را بخوانم در حالیکه چندی قبل نظرم را خواسته باشند که عروس خوشگل‌ست؟ و دختربچه نحیف بی‌ریختی‌ مثل من بگوید که "نه زیاد"!
ای ای ای...
چه می‌شد همه‌ی عمر باقی مانده‌م را می‌گرفتند تا دوباره کودکی می‌شدم نه به عقل حالا که به همان بی‌خیالی آن‌وقتها
و دوباره تمام دنیایم پُر می‌شد از رُک گویی، شعر، ترانه ، بازی، نمایش و "خود بودن"ِ واقعی!

نود و دو مبارک

 

همیشه آمدن بهار برایم یادآور یک عالم خاطره زیبا از دخترانگی‌ از شب‌بو، نخودی، میخک گل رازقی باغچه‌ی جنوب و بعدها یاس بنفش، آبشار طلایی و عطر شکوفه‌هاست...
آمدن بهار یادآور بهترین چهارشنبه‌سوری‌های عالم‌ست کنار ذوق‌های کودکی کنار آتش‌هایی که...
قد بزرگترین غول‌ها بود و ما انگار شکستشان می‌دادیم و به شکرانه‌ش قاشق می‌زدیم و هله هوله می‌گرفتیم...
اما این سال‌ها که بزرگتر شدنم را بیشتر حس می‌کنم و بالا رفتن سن و عبور از بحران میانسالی را به وضوح می‌بینم بیشتر از قبل عاشق بزرگترهایم می‌شوم...
امروز که بابای پیر نازنینم عصا زنان برگ‌های باغچه را مثل هر سال جمع می‌کرد تا چهارشنبه‌سوری حتی خلوتی بگیرد و مامان که لنگان لنگان رفت تا کناره‌های آتش وقتی هم بوسیدمش به خاطر شور زندگی و خوش‌سلیقه‌گیها‌ش بوی دود تمام خاطره‌های مادرانگی و مهر می‌داد و حالا که ژاکتش را پوشیدم، عطر خوشبوی او فراموش داد همه‌ی دلگرفته‌گی‌ این سال‌های پُر تنش را، دیدم چقدر محتاج بودنشانم...

بابا
مامان
سایه‌اتان بر سر خطاهای هنوز کودکانه‌م
مســــــــــــــــــــــــــــــتدام

سال نو بر همه دوستان مبارک باد