بارون تهرون

 

دیروز که بالاخره همت فرموده و از تخت تنبلی و بی حوصلگی بلند شدم و رفتم تا هوایی بخورم، زمانی بود که آفتاب همه جا پخش شده و دنیا رنگی رنگی بود...دکه روزنامه فروشی هم دایر و روی همه روزنامه ها با خیال  راحت باز و بدون روکش بود و البته برای اینکه باد اونها رو نبره، روی بعضی هاش سنگ گذاشته بود...
پرسیدم روزنامه خراسان داری؟ با لبخند گفت بله و تا اومد برام پیدا کنه؛ باد شدید شد و بارون هم شروع!
چیزی که... برام جالب بود لبخند مکرر روزنامه فروش بود که دوباره داشت سرمایه اش خیس می شد و باد می بردشان(البته روزنامه هایی که بیرون دکه بود) و این لبخند که مطمئنا برای او ارزش داشت و لابد داشتن هوای به این زیبایی و دیدن چهره های شاد مردم به نابودی دارایی اش می ارزید!
- آقا یه دونه دیگه از همین شماره بدید...نه ببخشید 4 تاشو بدید!

ساعتی بعد!

_ مامان تو امروز چرا اینقدر عشقولانه منو هی بغل می کنی و فشار میدی؟ چی خوردی؟

پ.ن: چقدر شادی دیگران باعث میشه غصه ها و ازدست رفته های خودمون یادمون بره!

مادر که باشی

 

مادر که باشی فرقی نمی‌کند، فرزندت چند سالش باشد و خودت کجای دنیا باشی...
مادر که باشی اگر روانشناسی هم خوانده و حتی اگر نویسنده مقاله "عقده‌مادر" باشی و بدانی که نباید فرزندت را لوس و غیر مستقل کنی...

مادر که باشی فرقی نمی‌کند، فرزندت تو را بفهمد یا نه، قبولت داشته‌باشد یا نه، حرفت را گوش بدهد یا نه...
مادر که باشی فقط مادری و هیچ تعریف دیگری نخواهی داشت تا دغدغه‌هایت را تعریف کنی...
مادر که باشی عاشقی و عاشقی‌ات بی‌انتظار و شاید احمقانه‌ست!
اصلا مادر که باشی...

پ.ن اومدم به عادت قدیم‌ها براش لقمه بگیرم...اینا رو نوشتم...