بارون تهرون
دیروز که بالاخره همت فرموده و از تخت تنبلی و بی حوصلگی بلند شدم و رفتم تا هوایی بخورم، زمانی بود که آفتاب همه جا پخش شده و دنیا رنگی رنگی بود...دکه روزنامه فروشی هم دایر و روی همه روزنامه ها با خیال راحت باز و بدون روکش بود و البته برای اینکه باد اونها رو نبره، روی بعضی هاش سنگ گذاشته بود...
پرسیدم روزنامه خراسان داری؟ با لبخند گفت بله و تا اومد برام پیدا کنه؛ باد شدید شد و بارون هم شروع!
چیزی که... برام جالب بود لبخند مکرر روزنامه فروش بود که دوباره داشت سرمایه اش خیس می شد و باد می بردشان(البته روزنامه هایی که بیرون دکه بود) و این لبخند که مطمئنا برای او ارزش داشت و لابد داشتن هوای به این زیبایی و دیدن چهره های شاد مردم به نابودی دارایی اش می ارزید!
- آقا یه دونه دیگه از همین شماره بدید...نه ببخشید 4 تاشو بدید!
ساعتی بعد!
_ مامان تو امروز چرا اینقدر عشقولانه منو هی بغل می کنی و فشار میدی؟ چی خوردی؟
پ.ن: چقدر شادی دیگران باعث میشه غصه ها و ازدست رفته های خودمون یادمون بره!
متولد سوم اردیبهشت و *