از همان کودکی که جنگ را به وضوح ترسیدم و از آن، کودکی را همراه عروسک مو بلندم به دست مرگ سپردم "جنگ" شد لعنتی‌ترین واژه‌ی دنیام!
روزی هم نیست که این کلمه را نشنوم، نشنویم. حتی روانشناسی نوین و تحلیلی هم بدون تکنیک جنگیدن، حرفی برای گفتن ندارد که از کهن‌الگوهای اصلی روان‌ست برای بقایش، برای حفظ مرزها و برای احقاق حقوقش!
اما این روزها، درست وقتی می‌خواهم بجنگم، وقتی شمشیر و سپر را دست می‌گیرم، وقتی به دنبال انواع تاکتیک و تحلیل موقعیت می‌روم، کهن‌الگوی حیّ و حاضر درونم تمام فضا را پُر از صلح می‌کند و مثل همه‌ی این سال‌ها، فقط مهر می‌آید و بخشش و البته اندکی تلخیِ چهره‌ایی که به اخم عادت ندارد و همان‌ها که تنها انگیزه‌ی بودنشان را جنگیدن می‌دانند، با لبخند، تسلیم صلحی می‌شوند که شاید نامش"عشق" یا " مهر" باشد به فضایی که ای کاش هر روز تازه‌ی تازه به صلح بسازیمش!

پ.ن: گاه نیازی به جنگ نیست وقتی می‌توانیم صلح را انتخاب کنیم، وقتی بدانیم و باور داشته‌باشیم که تمام بازیها برنده برنده‌اند!